قبلش همیشه می ترسم که نکنه هر حرف من یه جور تمایل به طرف برداشت بشه و یا اینکه توهمی ایجاد کنه. واسه همین در خیلی وقتها خودم رو سانسور می کنم. ترجیح می گم اصلا حرفی نزنم تا اینکه بعد بخوام درگیر یک بازی الکی و وقت گیر بشم. برای رفع این مشکل گاهی ترجیح می دم موقع انتخاب آدمها اونهایی رو انتخاب کنم که بهشون تمایل دارم که هر توهمی هم ایجاد شد لااقل بیراه نرفته باشه. اما همین نکته هم یک مشکلی ایجاد می کنه و اون اینه که تو حتی اگه کسی را از نظر جنسی بپسندی٬ باز این دلیلی نمی شه که حتما قصد و تمایلی برای کار دیگه ای هم داشته باشی و در خیلی از موارد ترجیح می دی این پسند فقط در حد تئوری بمونه و وارد عمل نشی.
از طرف دیگه در بسیاری از موارد هم اگه حرف بزنی و راحت باشی و خجالتهای مرسوم رو کنار بزاری اتفاق ناخوشایندی می افته. آدمها باهات حرف می زنن اما پشت سرت همیشه آدم قبیحه و بی تربیته و بی حیائه توئی. انگار نه انگار که خود اونها هم بودند که هم کلام تو شدن. حتی پیش می یاد خیلی وقتها با همین صراحتت باعث می شی خیلی از آدمهایی رو هم که می پسندی از دست بدی.
اونوقت تو خیلی از موارد ترجیح می دی سکوت کنی و به هر حال این سکوت هم یه جورهایی خودسانسوریه.
نمی دونم همه ی این برداشتها و قضاوتها چقدر به جنسیت مربوطه. مسلما پسرها هم از این مشکلات دارن. اما فکر کنم این قضیه که یکسری آدمها به امیدهایی با تو وارد دیالوگ بشن بیشتر مساله دخترهاست تا پسرها.
پی نوشت ۱: گاهي صراحت و بي پردگي من اونقدر متفاوت با جريان عادي مي شه و اونوقته كه اين تناقض پر رنگ تر مي شه. و من مي مونم بين اينكه به چيزي كه نمي فهمم تن بدم يا خودم باشم.
پی نوشت ۲: البته این مساله اونقدر مساله مهمی نیست که باعث پریشانی های اخیرم شده باشه ها!
پي نوشت ۳: در راستای اعتراض های مکرر آرمین جان که آخر سر بهم گفت برو بمیر٬ می خوام یکی یکی تناقضهام رو بنویسم. اما آرمین خان میدونی که من ناقص حرف می زنم و خیلی نمی تونم چیزهای درونی رو خوب بیرونی کنم. حالا بعد دوباره تیغ تیز انتقاداتت رو طرف ما نگیر ها!
