تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

حادثه خرم آباد در یازده پرده
هجوم رنگ سبز،ناامنی را به جانمان ریخت

از روزی که بازگشته ام ٬ می خواهم در باره آنچه در خرم آباد دیدم و شنیدم٬ بنویسم. دوبار دست به قلم شدم و خواستم به روال معمول خاطره ی آن روز را بنویسم. اما و قایع نگاری خشک و تکراری ای شد. به خودم بازگشتم. دیدم حادثه برای من مفهوم ندارد. من در راه حادثه ام٬ از من عبور می کند و آنچه در درونم بر جای می گذارد من را می سازد. پس اینبار دست به قلم شدم تا از تاثیر حادثه بنویسم.

پرده اول:

تق...تق.... هجوم رنگ سبز. انگار به یکباره تمام فضا را رنگ سبز پر کرد و حس نا امنی. یادم آمد سبز باید مایه تسکینم باشد و امنیت و اطمینانم. چشمانم را می بندم.

وقتی دوباره بازشان کردم دوستی را دیدم که زانو زده روی زمین و دستانش را حائل سرش کرده و رنگ سبز خروار شده روی شانه هایش. چشمانم را بستم.

پرده ی دوم:

" من دستبند نمی زنم. مگر چه کرده ایم؟" " خفه شو! یا با زبان خوش می زنی یا به زور دستت می کنم." " من دستبند نمی زنم."

صدا٬ صدا. آنچنان قاطع است که زن پلیس حیرت می کند. نگاهی به رئیس سبز پوشش می کند و باز صدا: " من نمی زنم٬ اگر می خواهید من را بزنید و بعد دستبند دستم کنید." با اشاره ی سر افسر ارشد سراغ نفر بعدی می روند و باز نتیجه ای نمی گیرند. تصمیمشان را عوض می کنن و با دستانی باز به بیرون هدایتمان می کنند. پا از در که بیرون می گذارم٬ بر می گردم تا برای آخرین بار آنجا را بینم. تنها صورت رضا را می بینم که آشفته و پریشان است و طنین صدای قاطع زارا که همچنان در فضا مانده است.

پرده ی سوم:

با یک دست کیفم را می گیرم و دست دیگرم را بی هدف در فضا رها می کنم. با قدمهایی بلند و آرام مسیر را طی می کنم. جمعیت بی داد می کند. انگار تمام مردان شهر آنجایند تا زنان فاسد! را ببینند. دیدن هم لذتی است.

آفتاب شدید است. عینکم را نمی زنم. بگذار ببینمشان. بگذار ببینندم. بگذار بدانند دروغ کجاست.

در چشمان تک تکشان نگاه می کنم. زل می زنم. خیره می شوم. پوزخند می زنم. صدای حمیت مردانه را از پشت سر و پیش رویم می شنوم : " شب منتظرتیم."

"اینطور نگاه نکن دلم را می بری."

صدای غیرت را می شنوم که از پس خروارها ناآگاهی سر بر آورده.

از پیچ ساختمان می گذرم. صدها چشم حریص و کنجکاو از پشت میله های مجتمع نگاهم می کنند. با فاصله ی دور از تمام نگاههای مردانه زنی را می بینم پیچیده در چادر. تنها ایستاده و با دستانش محکم میله ها را گرفته و ترسان نگاهم می کند.

اضطرابش انگار ارمغانی است برایم. بوی حقیقت می دهد.

در دل می گویم: " لابد یکی از زنانی است که دیروز همراهمان شد برای رسیدن به برابری. همان هایی که امضایشان را پای بیانیه ی زدند تا دست در دست هم سرود برابری بخوانیم." می خواهم به رویش لبخند بزنم تا شاید از اضطرابش کم شود. اما نیرویی برای خنده نیست.

پرده ی چهارم:

باز همان صدا. همان صدای ناآشنا از دوستی آشنا. سرم را بالا می گیرم. زارا نشسته و مردی روبرویش دوربین بدست دارد. " مگر ما چه کرده ایم؟ مگر ما چه کرده ایم که باید دستبند بزنیم و به خانه هامان بریزید؟ مگر جز این است که برابری می خواهیم؟ حق طبیعی مان..." زن پلیس فریاد می زند:" خفه شو."

صدا قطع نمی شود. باز می گوید. سرم را پائین می اندازم. کلمات برایم نامفهوم می شوند و فقط طنین صدا در گوشم می پیچد. در این صدا قدرتی عظیم است. می خواهم تا ابد در گوشم از برابری بخواند. بغض صدا می ترکد. سرم را بالا می گیرم. مرد دوربین را می بندد. و باز صدای تر زارا در فضاست. به جلوه نگاه می کنم. لبخند می زنم.

پرده ی پنجم:

لیسانس٬ لیسانس٬ فوق لیسانس٬ لیسانس٬ دکترا....

زن تعجب می کند٬ با زبان لری چیزی می گوید و باز ادامه می دهد. وقتی پرس و جو تمام می شود دفتر را می بندد و رو به ما آرام می گوید: " با این مدارک چرا این کارها را می کنید؟" نمی دانم به حرفش بخندم یا به نادانی اش بگریم. او ساعتهاست منتظر زنان لهو و لعب کار است. عصبانی است.

پرده ی ششم:

همه خسته از انتظار طولانی و بازجویی های کش دار در اتاقهای ۱.۵*۱.۵ نشسته ایم. آنقدر تنگ است که حتی نمی توانیم پاهایمان را دراز کنیم. زن پلیس می آید و می گوید حجاب کنیم تا جای دیگری برویم. دوستی از او می پرسد به نظرش حق است ما اینجاییم ؟ سکوت می کند. بعد می گوید: " شما که ماشا الله همه دکتر مهندسید. وضعتان خوب است. برایتان تبعیضی نیست."

خانم دکتر کناری ام می گوید:" بله دکترم اما می دانی همه بیماران در بیمارستان آقای دکتر صدایم می زنند؟" همه مان لبخند تلخی می زنیم. زن پلیس بلند می خندد و با صدای رسایی می گوید:" اینکه چیزی نیست. اینجا هم همه مرا آقای پلیس صدا می زنند. اینکه خوب است."

نگاهش می کنم. رضایتی در چشمانش نیست.

پرده ی هفتم:

اتاق بزرگ و تمیز و خنک است. برای همه مان جا هست تا دراز بکشیم. آرامش می خواهم. دراز و نشست می روم٬ یک ...دو...سه...سی...چهل...پنجاه.... ضربه ای آرام به پایم می خورد. می ایستم. صدای نفسهای تند خود را می شنوم. دختری می گوید:" می شود این کار را نکنی. فکر می کنند ما اینجا راحتیم ٬اذیتمان می کنند."

و به دوربین مدار بسته اشاره می کند.

بلند می شوم. به گوشه ای دیگر می روم. گوشه ای که فکر می کنم از دسترس دوربین در امان است. آرامش می خواهم. پاهایم را می گذارم روی دیوار و دستانم را دو طرفم دراز می کنم نفس عمیقی می کشم و چشمانم را می بندم. شاید کمی آرام بگیرم. باز کس دیگری می زند به پایم: " می شود بلند شوی. اینطور فکر می کنند ما اینجا راحتیم و نگهمان می داردند."

بلند می شوم. طول اتاق را قدم می زنم. اما آنقدر بزرگ نیست که بشود اسمش را قدم زدن گذاشت. با دو سه قدم می خوری به دیوار و باز باید برگردی. سرم گیج می رود. گوشه ای دراز می کشم. آرامش می خواهم. نماز. نماز تنها چیزی است که در این گوشه ی دنیا به کسی بر نمی خورد. می خواهم مثل همیشه آداب و ترتیبی نجویم و تکبیر بگویم. اما وضو می گیرم. رو به قبله می ایستم و تکبیر می گویم. آرامشی نیست.

پرده ی هشتم:

از هوای گرفته ی اتاق گله می کنیم. بازجو می آید و می گوید دنبالش بروم. از راهرویی می گذریم و در اتاقی می رویم. می گوید اینجا تا بخواهی هوا هست. صندلی برایم می گذارد٬ می نشینم. می رود. نگاهی به دور و برم می کنم اتاقی است با دیوارها و کف کاشی پوشیده و سقفش آسمان است ٬ میله هایی فاصله را یا د آور می شوند.

بازجو بر می گردد. اسلحه ای روی شکمش است. می لرزم. می نشیند روبرویم و باز همان سوالهای تکراری. به چشمانش نگاه می کنم.حس خوبی ندارند. سرم را زیر می اندازم٬ مرد انگار شیوه ی نشستن نیاموخته. روسری ام را می کشم جلو و گره اش را سفت می کنم.

خنده ام می گیرد. آموزشها موفق بوده اند٬ انگار باور کرده ام حجاب سپری است در برابر خطر. با خودکار روی میز نقاشی می کنم تا نه چشمها را ببینم و نه....

پرده ی نهم:

" می دانی می خواستند آنجا به شما تجاوز کنند؟ می دانی چند نفر آنجا با هم رابطه داشتند؟" خنده ام می گیرد. باور نمی کنم آقا. دست بردارید. دست بردارید از این کارها و این حرفها. یاد بگیرید به آدمها مثل آدم نگاه کنید. دست بردارید از این حرفهای نخ نما که تا حرفهای کسی به مذاقتان خوش نمی آید حرف جنسیت را وسط می کشید و اخلاق را. دست بردارید. به من و ما چه کسی چه می کند؟ به من و ما چه کسی چه طور فکر می کند؟ به من و ما چه در تمام زندگی و عقاید دیگران تفتیش می کنیم و دنبال بهانه می گردیم.

" همه آدمها آزادند. به قول معروف موسی به کیش خود ٬ عیسی به کیش خود. اما تا کجا؟ آهان این مساله است. تا جایی که وارد حریم عمومی نشوند. تا جایی که به دیگران ضربه نزنند. هر کس پشت در خانه اش آزاد است که هر کاری بکند و هر طور فکر کند."

"خوب مگر ما وارد حریم عمومی شده بودیم؟ ما در خانه مان نشسته بودیم و از قوانین نابرابر می گفتیم و امید به برابری. مگر جز این است؟ شما عمومی اش کردید آنهم با آن وضع. در ثانی من شهروند این کشورم٬ فضای عمومی متعلق به من هم هست. همانطور که متعلق به شماست."

" خیلی خوب بمانید تا اینجا و تهران بیشتر با هم صحبت کنیم." خودکار را بر می دارد تا چیزی بنویسد.

عصبی شده ام می گویم:" از من چه انتظاری دارید آقای....؟ اسمتان را هم نمی دانم. بگویم حقم را نمی خواهم؟ به نابرابری تن دهم؟ خاله ام شش ماه پیش طلاق گرفت. می دانی طعم تلخ تحقیر را هنوز بر شانه هایش دارد. تحقیر شوهر٬ تحقیر قاضی٬ تحقیر قانون. آقا این شما هستید که تحقیر را عمومی کرده اید. از من چه انتظاری دارید؟" آرام می گوید :" انتظاری نیست."

پرده ی دهم:

همه نشسته ایم کف اتاق یک صندلی خالی مقابلمان است. مرد معمم می آید. نطقی می کند و می رود. یادم می آید در اتاق بازجویی به من گفته بود دست از تلاش بیهوده مان برداریم. گفته بود خواهرش راضی است که ارث اش نصف ارث اوست.

اتاق خیلی بزرگ نیست. یک دیوار را با پارچه ی سبزی پوشانده اند و نور پروژکتوری روی صورتمان است و مردی دائم فیلم می گیرد.

رضا می آید. لنگان ٬ با چشمانی که از دور هم می شود ورمشان را دید.

" من حامی طبقه ی کارگرم٬ طبقه ی زحمتکش...."

و باز کلمات محو می شوند و فقط صدا می ماند و منکه خیره به رضا مانده ام تا از میان لبانش که بعد از هر جمله به هم فشرده می شوند و صدایی که طعم گریه می دهد٬ لبخندش را ببینم.

رضا می رود. و باز همان اتاق بزرگ و تمیز و خنک. و اشکهایم که به گونه ام می لغزند و صدای هق هق که در تمام سرم می پیچد.

پرده ی یازدهم:

مرد پشت سرمان می گوید به سلامت.

نامطمئن پا بر زمین می گذارم. همهمه ی مردم را می شنوم. باورم نمی شود بین مردمم. مردمی از جنس خودم. مدتی دنبال بلیط می گردیم و می شنویم کسی بلیطهایمان را کنسل کرده. یک ربع در پارکی می نشینیم تا وقت رفتن برسد. ساعت ۱۲ است. به سرعت سوار می شوم تا مبادا اتوبوس بدون من برود. اتوبوس راه می افتد. نورها تند تند از کنارم می گذرند. جلوه کنارم است. می پرسم:" تو برای مردم کار می کنی؟ مردمی که امروز آنجا بودند؟" می شنوم: " برای خودم. برای برابری." چشمانم را می بندم.

پرده ی دوازدهم:

شتابان و شاد از خیابان می گذرم. چند روزی است در تهرانم و دنبال کارهای روزمره. از دور کلانتری می بینم. حجم سبز فضا را پر می کند. خنده ام می خشکد. راهم را عوض می کنم. اما دیگر احساس امنیت ندارم. این طرف هم مردان و زنان مبازر ایستاده اند تا ریشه ی بد حجابی را بخشکانند٬ باز هم رنگ سبز چشمانم را پر می کند. نا آرام و بدون اطمینان پیش می روم. به خانه آشنایی می رسم. می روم تا پشت در داخلی. دستم را بالا می آورم تا با انگشتانم ضربه ای به در بزنم: تق...تق....

دستم در هوا می ماند. این صدا صدای نا امنی است. نمی خواهم او هم بترسد.

شماره اش را می گیرم تا بگویم در را باز کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 9:41 PM  توسط نازلی  | 

برای پایان نامه ام نزد دو استاد متفاوت رفتم. یکی زن و دیگری مرد. هر دو دانشجوی دکترای دانشگاه تهران و هر دو تقریبا هم سن . استاد مرد دکترای GIS بوده و استاد زن دکترای برنامه ریزی شهری.

طرح در ذهنم در رابطه با نگاه جنسیت محور در برنامه ریزی و طراحی شهری بود. و اینکه این مساله چقدر در ایران رعایت شده و یک بررسی آماری درباره ی این مساله که همراه با کار میدانی خواهد بود و بررسی نظرات جامعه شناسان شهری و در آخر تلفیق داده های شهری با GIS و پیاده کردن طرح روی نرم افزارهای مربوطه و ارائه ی تحلیل.

استاد مرد در آغاز از من پرسید چه کسی این طرح را به ذهنت انداخته؟ وقتی شنید که ایده از خودم بود ٬ شروع کرد نطق غرایی کرد در باره اینکه وظیفه ی ما نیست که نظریه پردازی کنیم و بهتر است جایگاه خود را بشناسیم و دنباله روی کنیم از استادان بزرگ و پا را خیلی از گلیم خود بیرون نگذاریم. در آخر در جایگاه یک استاد واقعی! برایم کمی سرچ کرد و موضوعات دیگری را پیشنهاد کرد و گفت دنباله روی بهترین چیز در دنیاست!

وقتی شنید که این خیلی هم نظریه پردازی نیست و کارهایی در این زمینه در حوزه علوم اجتماعی انجام شده برخی زنان متخصص هم مثل خانم مسرت امیر ابراهیمی در این زمینه کار کرده اند و تنها تا آنجا که من می دانم در ایران هنوز کار تلفیقی با GIS انجام نشده. پرسید خانم امیر ابراهیمی دیگر کیست؟ و وقتی توضیحات را شنید با لبخندی گفت من نمی دانم که چرا این فمینیستها و زنان می خواهند خودشان را به تمام مسائل بچسبانند و زنان را وارد تمام جزئیات بکنند!  مدرک دکترایش باعث شده بود آنچنان از بالا با من برخورد کند که دیدنی بود. در آخر از پیش او آمدم بدون اینکه چیز زیادی دستگیرم بشود.

بعد رفتم پیش استاد زن. اولین چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که ابدا رفتارش مثل رفتار همکار مردش نبود. آنچنان صمیمی و راحت برخورد می کرد و آنچنان اعتماد به نفسی به مخاطبش می داد که تعجب مرا جلب کرد. بعد با توجه که وقت ما کم بود اما به حرفهایم گوش کرد ٬ بعد گفت که پایان نامه من هم در همین مورد است ( البته این را می دانستم که پیش ایشان رفته بودم) و گفت که یک نسخه از پایان نامه اش را در اختیار من می گذارد. راهنمایی هایی در جهت پرورش ایده ام کرد و قول کمکهای بعدی را به من داد. با اینکه وقت ملاقاتم خیلی کمتر از مورد قبلی بود اما خیلی چیزها دستگیرم شد و لا اقل اینکه فهمیدم بر خلاف نظر استاد مرد ابدا ایده ی احمقانه ای نیست( البته می دانستم این را).

حالا غرض از نوشتن تمام این سطور این بود که برخورد دو آدم هم طراز اما متفاوت از نظر جنسیت را با هم مقایسه کنم. خیلی این همه تفاوت برایم جالب بود. خیلی ها ممکن است بگویند که اینها تفاوتهای فردی است و به شخصیت هر کسی بستگی دارد. هم آن را می پذیرم و هم می خواهم بگویم که زن یا مرد بودن و آموزشهای مبتنی با جنسیت باعث می شود که در دو آدم هم طراز و هم موقعیت رفتارهای متناقضی شکل بگیرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 7:10 PM  توسط نازلی  | 

شبي در حدود 10 در سايت مركزي دانشگاه نشسته بودم ( در اردو ما حق استفاده از سايت هاي دانشگاه را تا ساعت 11-12 شب داشتيم. البته اكثرا با نظارت يك استاد). در كنار من پسري از دانشگاه "ا.ح" نشسته بود. مي خواستم از بيانيه هاي كمپين پرينت بگيرم. اما كول ديسك همراهم نبود ، براي همين به دفتر گروه رفتم و كول ديسك يكي از اساتيد را گرفتم. وقتي به سايت برگشتم ديدم كامپيوتر من خاموش است و فقط آن پسر در سايت است. خواستم ديگر كامپيوتر را روشن نكنم. پسرك را دوبار صدا زدم. اما انگار نمي شنيد. براي بار سوم و با صداي بلندتري صدايش كردم و در همين حين چشمم به صفحه ي مانيتور افتاد. احمق انگار مشغول ديدن يك فيلم پورنو بود. رويم را برگرداندم و كامپيوتر خودم را روشن كردم. پسر كه انگار تازه با ديدن نورها به خودش آمده بود نگاهي به من كرد و پرسيد چه مي خواهم و با دستپاچگي صفحات را بست. من با سر اشاره كردم هيچ. كارم را انجام دادم و كامپيوتر را خاموش كردم و از سايت بيرون رفتم. در راهرو كمي نشستم و فكر كردم  كه آيا موضوع را با مدير گروه مطرح كنم يا نه؟ بالاخره به سمت دفتر گروه رفتم و از مسئول كامپيوتر خواستم بيانيه ها را برايم پرينت بگيرد. وقتي كار تمام شد از مدير گروه خواستم كه اگر مي شود بيرون بيايند . وقتي بيرون آمد مساله را به او گفتم. او تشكر كرد و به سمت سايت دويد.

ديگر حدود 10.5 بود. تا خوابگاه را پياده رفتم . با خودم فكر مي كردم كه كار درستي كردم يا نه؟ وقتي به خوابگاه رسيدم داستان را براي دوستانم تعريف كردند. همه اول از كار بيشرمانه آن پسر حرف مي زدند و بعد با تعجب از من مي پرسيدند تو واقعا اين كارها را كردي؟

اكثر دوستان هم عقيده بودند كه اگر همچين اتفاقي براي آنها مي افتاد به سرعت سايت را ترك مي كردند، به مدير گروه چيزي نمي گفتند و ابدا تا خوابگاه تنها و پياده نمي آمدند.

الان كه روزها از آن ماجرا گذشته مطمئنم كه اگر باز همچون اتفاقي بيفتد باز من همچون كاري خواهم كرد.

آن لحظه كه در سايت بودم پيش خودم فكر كردم اجازه نخواهم داد يك هرزه ي كوچك حق مرا براي استفاده از اينترنت و كامپيوتر سلب كند. دوستانم مي ترسيدند كه آن احمق بخواهد در عالم خلسه! غلطي بكند و آبروي آنها برود. من نمي فهمم اين وسط چه ربطي به آبروي آنها دارد؟ اشتباه را كس ديگري انجام داده اما چون هميشه زنها مقصرند لابد آنها از پيش خودشان را مقصر مي دانند!

مي دانستم كه درست ترين كار هم گفتن به مدير گروه بود. خجالت خنده آور است. ما در تمام طول روز از نگاههاي هرزه ي پسران آن دانشگاه آسايش نداشتيم، كدام آنها براي اين بي شرمي شان خجالت زده بودند؟ قبلا هم مورد مشابهي توسط يكي ديگر از دوستانم ديده شده بود و او با لذت از غيرت پسران دانشگاه مي گفت كه با يك نگاه او را مي پاييد و با نگاه ديگر پسرك خاطي را و وقتي دوستم متوجه ماجرا شده بود با ترس سايت دانشگاه را ترك كرده بود.

اما من نه غيرت پسران دانشگاه را مي خواستم و نه از حق خودم مي گذشتم. اين حق من و همه دختران بود كه در محيطي امن به كارهايمان برسيم و از امكانات دانشگاه استفاده كنيم.

من فكر مي كنم همين ترسهاي ما بوده كه برخي از مردان به خودشان اجازه مي دهند كه به هر عنواني جاي ما را تنگ و حقوق مان را سلب كنند.

وقتي به ترسهاي دوستانم نگاه مي كنم مي بينم جنسيت سازان چه موفق عمل كرده اند. آنها همه مي ترسند و از اين ترسهاي خود خجالت زده هم نيستند.اما من باور دارم ترس بي مورد خجالت آور است. من به عينه ديدم كه بعضي از دختران نه تنها خجالت نمي كشند كه از جن و روح و تصور سايه مردان مي ترسند بلكه اين ترسها را پرورش مي دهند و به آنها مي بالند.

 ترس بد نيست. ترس احساس بشري است. همه مي ترسند و گاهي همين ترسهاست كه انسان را از گزند مصون مي دارد. اما ترسي كه به ما آموخته شده توهم است و چه جالب كه ارزش. ارزشمند تر از هر ارزشي! ما بايد از تنهايي بترسيم، از تاريكي بترسيم، از مردان بترسيم و از همه چيزهاي مشكوك بترسيم. آنقدر بترسيم و بلرزيم تا سالم بمانيم و غيرت مردانمان را خدشه دار نكنيم. و شايد بايد بترسيم چون مردان آموخته اند كه از زن ضعيف و ترسان خوششان بيايند. پس ما بايد بترسيم تا مردان خوششان بيايند و از ما حمايت كنند و سايه سرمان باشند و اين احساس قوي تر بودن آنها را شاد و بزرگ كند.

وقتي ما در احاديث و سخن بزرگان مي خوانيم شجاعت ارزش مرد است و ترس ارزش زن!  با چنين مصائبي هم مواجه مي شويم.

پس آي زنان  بياييد همه دست به دست هم دهيم تا لذت زندگي را به مردان بچشانيم!

چه فلسفه ي احمفانه اي.

زن بودن سخت است. اما هرگز دلم نخواسته مرد باشم، آنهم مردي با حقوق اضافه.

 

نظر شما چيست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10:12 AM  توسط نازلی  | 

در ماشين غلغله است.  اما ماشين ديگري نيست. سوار شدم، بالاجبار. ايستادم، با هم بالاجبار.

پسري بلند شد، گفت: بنشين. فريادهاي نامجو نمي گذاشت بشنوم. باز تكرار كرد.

 گفتم: نمي نشينم.

باز گفت: بنشين.

گفتم: باور كن نمي نشينم.

 با تحكم گفت: بنشين.

گفتم: راحتم ممنون.

 با تحكم بيشتري گفت :مي دانم اما بنشين. انگار تمام مردانگي اش را ريخته بود در صدايش تا بگويد دخترك با يك مرد مخالفت نكن مي گويم ينشين، بنشين.

ننشستم.

دختري كه نشسته بود گفت: واقعا راحتي؟

گفتم :نه. خنديد. خنديدم.

گفت وظيفه اش است.

گفتم وظيفه اي نسيت. در ازاي همين كارهاي كوچك چيزهاي بزرگي را از ما گرفته اند.

خنديد . خنديدم. خنده دار نبود.

 برابري آرمان من است. بايد به آن تن بدهيم. حتي آنجا كه به زيانمان باشد.

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 12:30 PM  توسط نازلی  | 

۲۹/۲/۸۶*

۷:۱۰ بعد از ظهر.

 پارک کوچکی در خیابان فلسطین.

تنهایم و سلیف میخواند. از سینما آمده ام. تنها بودم. کافه کنج شلوغ بود. جا نبود برای من. آمدم اینجا نشستم٬ پارک کوچکی مقابل خیابان. جای پیاده رو. ماشینها می آیند٬ آدمها می روند....

سه پسر شاخ دار کنارم نشسته اند٬ در نیمکت کناری. وقتی دیدمشان خواستم نمانم٬ بروم. اما پشیمان شدم. چرا شهر را به مردان واگذار کنیم؟ من٬ زن٬ فقط وقتی حق استفاده از شهر را دارم که مردی همراهم باشد؟ مردی با نیست٬ تنهایم. زنی تنها.

 نشستم. گلی زیبا از میان خار روییده٬ مقابلم با ضراهنگ باد می رقصد و بوی خاک نمناک مستم کرده.

فکر می کنم: مردان اگر ناراحت حضور من و مایند ٬ می توانند بروند٬ شهر را برای ما بگذارند!

لورنا در گوشم لالایی می خواند.

گمانم شاخدارها چیزهایی می گویند... چه اهمیتی دارند؟  غنیمتی ست نشینیدن اراجیف مردان خودخواه!

همان روز٬ همان جا.

۷:۴۵ بعد از ظهر

چرا قلبم تند می زند؟ نه انگار راستی راستی دستم هم می لرزد. چه احمقانه!

به خودت مسلط باش. اینجا دنیای تو هم هست. اینهمه فکر کردن و بالا و پائین کردن فقط برای اینکه در شهر مردان هوس دود کردی؟ اینهمه هیجان چون سه نفر٬ چهار نفر٬ ۵ نفر٬ صد نفر دارند بر و بر تو را نگاه می کنند؟ چه اهمیت دارد؟

تو هوس دود کردی....همین. داستان ساده ایست. روایت هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر لحظه ی مردان این شهر است.

داستان ساده ایست ٬ سختش نکن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از دفتر قرمز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 8:58 PM  توسط نازلی  |