تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

روزهاي كشداري را مي گذرانم. امروز كمتر خوابيدم. هوا بسيار عاليست. پرنده ها مي خوانند. در اتاق تقريبا مرتبم نشسته ام در حالي كه صداي زندگي احاطه ام كرده. موسيقي اي كه از اتاق كناري به گوش مي رسد و صداي چكش و ماسينهايي كه با سرعت مي آيند و مي روند و صداي خر خر وسايل برقي. اين صداها را دوست دارم. نويد زندگي اند. از بچگي دوستشان داشتم( يادم مي آيد قبل ترها در تابستان و زمستان هشت كتاب به دست مي رفتم پشت بام و ساعتها مي نشستم و به اين صداها گوش مي دادم). ما شهري شده ايم، فرزندان صنعت! و هر صدايي كه زاده ي شهر و صنعت است خبر از حضور انساني دارد.

"هزاران خورشيد تابان "1  خالد حسيني را خواندم. داستان خوبي بود. اين را مطمئنم! اما از آن كتابهايي نبود كه درگيرم كند و يا به اصطلاح خودم ديوانه ام كند. از آنهايي است كه وقتي تمام شدند، ديگر تمام شدند. دنبالت نمي آيند ، در خوابهايت نمي آيند، وادارت نمي كنند به خودت فكر كني. براي من اينطور است.

از آن كتابهايي كه بيشترين و مهمترين تاثيرشان اين است كه وقتي در تلويزيون زندگي زنان و كودكان افغان را مي بيني، رنجشان، درد و تحقيرشان را، برايت قابل لمس ترند. و مي تواني در تصورت هر يك از آنها را ليلا يي و مريمي و طارقي بپنداري كه خودخواهي و قساوت آدمياني، زندگي را از آنها دريغ كرد.

هزاران خورشيد تابان و داستانهايي از اين دست روايت خوبي از زندگي را نقل مي كنند و به تو اين فرصت را مي دهند زندگي جديدي را تجربه كني، زندگي كه خودت هيچگاه فرصت تجربه اش را نخواهي داشت.

اما اين تجربه كردنت در حالي است كه هميشه فاصله ات را با شخصيتها حفظ كرده اي. هميشه مي داني تو اينجايي، در اتاقت، در مجاورت نسيم بهاري و داستاني مي خواني در باره ي مرگ و نيستي و تحقير و نابودي! هميشه متوجهي داستان مي خواني و اين تو نيستي كه زير بمب و خمپاره گير كرده اي!

بادبادك باز هم چنين بود! البته به قول ماركز ( اگر درست بگويم) رسالت ادبيات همين است. يكي از رسالت هايش!

اين ادبيات راوي هرگز تاثيري كه داستانهايي امثال " وانهاده " 2، " از طرف او " 3 ، " مدراتوكانتابيله  " 4 ، " مثل آب براي شكلات "   5 "داستان يك شهر" 6 يا دهها كتاب اين چنيني روي من گذاشته اند را نخواهد گذاشت.

قلم خالد حسيني روان و بي تنش است. سكته ندارد. رنجت نمي دهد و ملال نمي آورد. توصيفات و توضيحاتش به جا و كافي است. خسته ات نمي كند. خوب نقل مي كند. نمي گذارد مچش را بگيري ، توالي حوادث منطقي و قابل و قبول است. و همه اجزاي داستانش مرتب و سرجاي خودشان هستند. پس نويسنده ي خوبي است.

اما همين!

ماه پيش "سرگذشت يك غريق " 7 را خواندم. شايد داستاني متوسط. از گابريل گارسيا ماركز. مال زمان جواني اش بود. آن زمان كه هنوز نويسنده ي بزرگي نشده بود. خودش در در مقدمه نوشته است كه شايد براي حال خيلي داستان جالبي نباشد و يكي از مهمترين دلايلش براي چاپ مجدد اصرار ناشر بوده براي چاپ داستاني از يك ابر نويسنده!

اما به معناي واقعي كلمه ديوانه ام كرد. تنهايي ناخواسته و اجباري يك ملوان جوان و معمولي در ميان بيكرانه ي دريا ديوانه ام كرد و بعد عزم جزم همان مرد ،كه نجات معجزه آسايش تبديلش كرده بود به يك ثروتمند مشهور، براي شكستن اين شهرت و محبوبيت و ثروت!

بي اغراق بگويم از آن كتابهايي است كه دنبالت مي آيد. هنوز هم در من است.  وقتي مي خواندمش خواب مي ديدم كه مرغان دريايي به من حمله كردند و در ميان دريا تك و تنها مانده ام. تب كردم!

و " وانهاده" ! همين هفته تمامش كردم. فوق العاده! روانكاوي بي نقص! انگار كه خودت را در هيبت مونيك ببيني و روانكاوي كني. با ظرافت تاثيرش را مي گذارد و بعد از خواندن آن تغيير مي كني و خودت هم متوجه اين تغيير خواهي شد.

روزها قبل هم " از طرف او"  آلبا دسس پدس را شروع كردم. با اينكه بر خلاف عادت معمول بيش از روزها طول كشيد كه تمامش كنم و بينش وقفه اي طولاني گذاشتم و با اينكه طولاني بودن بيش از حدش و توضيحات گاه اضافه اش خسته ام مي كرد. اما تاثيرش را گذاشت. و در نهايت، قتل فرانچسكو برايم لذت بخش بود! و اين براي من نه اي بود بر عشق افلاطوني، خانمان بر انداز و فداكار مطلق! لذت از شنيدن اين نه و از زنده شدن جسارت تا مدتها پرم كرده بود! ديدن جسارت و جنون ناشي از جسارت لذت بخش است، حتي اگر به خون آغشته شود! ( البته دريغ زندگي از ديگري تنها در عالم داستان مي تواند اينگونه لذت بخش باشد).

البته در اين عيد كشدار " عاشق "  7 دوراس را هم خواندم. جذبم نكرد. اصلا.

برخلاف معمول دوراس با تمام شدن كتاب تمام شد. فراموش شد و اين غمگينم كرد.

از نظر من عاشق داستاني است پراكنده، مغشوش و بي انسجام. و در انتها هيچ به تو نمي دهد. نه مبارزه اي ، نه تغييري، نه نظمي، نه عادتي! هيچ!

" باغ گذر"  8 ش با تمام كشداري و يكنواختي اش هم اينطور نبود. از آن كتابهايي است كه حتي براي تمام كردن و آگاه شدن از حوادث هم شوقي در تو ايجاد نمي كند.

يكي ديگر از كتابهايي كه در عيد خواندم ، " آدم زنده" ي 9  ممدوح بن عاطل ابونزال با ترجمه ي احمد محمود ( و جالب اينكه ناشر روي جلد تنها نام احمد محمود را نوشته!).

اوايلش با طنز قوي اي شروع مي شود اما در آخر به طرز چشمگيري كسالت بار ، يكنواخت و حماقت آميز مي شود. اولش را با شور شروع مي كني و آخرش برايت كمي سرخوردگي مي ماند. داستاني است كه حتي در عمق شخصيتهايش هم نمي رود. نمي فهمي " حنطوش" چطور آدمي بود. البته اين كمي طبيعي است. چون هدف نويسنده از نوشتن اين داستان روانكاوي شخصيت حنطوش و باقي شخصيتها نبود. اما در كل براي يكبار خواندن بد نبود.

و در نهايت" ماهي بزرگ" 10 . نوشته ي دانيال والاس. داستاني در ابعاد اسطوره اي. كسل كننده نبود. گاهي خنده دار و جذاب بود. براي وقت گذراني كتاب خوبي است. از آنهايي كه اگر در كتاب فروشي اي ببينمش هرگز نمي خرمش و شايد از هيچ كتاب خانه اي هم اجاره اش نكنم. به هر حال خواندن آن توفيق اجباري بود كه خواهرم گرام با اين حسن سليقه نصيب ما فرمودند.

و حالا! "يادداشتهاي روزانه ي ويرجينيا وولف" 11 را در دست دارم. خسته ام مي كند. دستم را مي گذارم بين صفحات تا ببينم كي تمام مي شود. عين خود وولف وقتي شعر مي خواند! هيچ فرازي ندارد. فرودي ندارد! سراسر معرفي آدمهايي كه كوچكترين شناختي از آنها ندارم و در اين بي شناختي دانشهاي اضافي از آنها هم برايم جالب نيست.

اين يادداشتهاي روزانه را نمي توان يك نفس خواند تا آخر. نمي توان ساعت 11 بعد از صبحانه شروعش كني، بي وقفه بخواني تا ناهار و بهد ناهار يكريز پيش روي تا 1-2 شب! نمي شود. باور كنيد!

قبل از عيد هر كتابي خواندم درگيرم كرد و ديوانه! داشتم كمي نگران خودم مي شدم. فكر مي كردم چرا هر چه مي خوانم خوشم مي آيد! خوب نگران كننده بود!!!!

اين كتابهاي اخير لا اقل اين نگراني ام را بر طرف كردند.

نوروز پيروز و پر كتاب باد!

_____________________________________

1-       هزاران خورشيد تابان/خالد حسيني/مهدي غبرائي/نشر ثالث چاپ پنجم

2-       وانهاده/سيمون دوبووار/ناهيد فروغان/ نشر مركز چاپ نهم

3-       از طرف او/آلبا دسس پدس/بهمن فرزانه/نشر آگه

4-       مدراتو كانتابيله/ماگريت دوراس/رضا سيد حسيني/انتشارات نيلوفر

5-       مثل آب براي شكلات/لورا اسكوئيول/مريم بيات/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپ هفتم

6-       داستان يك شهر/احمد محمود/نشر معين

7-       عاشق/ماگريت دوراس/قاسم روبين/انتشارات نيلوفر چاپ ششم

8-       باغ گذر/مارگريت دوراس/قاسم روبين/انتشارات نيلوفر چاپ دوم

9-       آدم زنده/ممدوح بن عاطل ابونزال/احمد محمود/انتشارات معين

10-    ماهي بزرگ/دانيال والاس/احسان نوروزي/نشر مركز

11-    يادداشتهاي روزانه ويرجينيا وولف/ويرجينيا وولف/خجسته كيهان/نشر قطره

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 12:25 PM  توسط نازلی  | 

این روزها تنهام. و در تمام کتابهای ایران غرقم. لذتی شگرف می برم از زندگی با این هوای بی نظیر.

امروز تمام مدت با هولدن* تنها بودم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* قهرمان ناطور دشت اثر سالینجر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 10:18 PM  توسط نازلی  | 

حس می کنم همه ی سرم زخم است.

زیر دوش آب سرد که بودم٬ قطرات آب که می ریخت روی سرم ٬ حس می کردم یکی با قنداق موزر هی می زند توی سرم.

 

من اینطورم.... با شخصیتهای کتابهایی که می خوانم زندگی میکنم. انگار روح آنها در من حلول می کند٬ با آنها رنج می برم. شاد می شوم.

همراه مرگان ٬ وقتی سلوچ رفت٬ بدبخت شدم. با خانم در به در شدم( خانم تاثیر عمیقی بود. همه آن شبهایی که با خانم نجوا می کردم و او به خوابم می آمد هنوز یادم هست. نزدیک عید بود و خانه تکانی. خانه درهم بر هم مان مرا بیشتر در دنیای خانوم غرق می کرد. شاید باورش سخت باشد ٬ اما خانوم اینقدر اسیرم کرده بود که به بهنود میل زدم. که بگوید خانوم راست بوده یا افسانه. نمی دانم دوست داشتم جوابش چه باشد. اما می دانم که اگر می گفت که افسانه است٬ دیگر خانوم به خوابم نمی آمد٬ آسوده می شدم شاید. اما هیچ نگفت. و چه روز بدی بود وقتی در مصاحبه ای خواندم که گفته بود داستان سرایی کرده و گفته بود همه ی داستانها رنگی از حقیقت دارند. باور نکردم. همچنانی که اکنون هم باور  ندارم خانوم افسانه باشد). همراه تمام پریشانی های دوراس پریشان شدم٬ با سیندخت سناپور عاشق بودم. و با ترس مردمان جنگ محمود زیستم( زمین سوخته هم معجزه ای بود در زندگی ام. انگار هر شبی دشمنی نامعلوم بر سرم بمب می ریخت. غصه ی بزرگی بود). و بسیاری دیگر از کتابها.

این روزها هم دائم قنداق موزر می خورد توی سرم. و حس می کنم تمام سرم زخم است.

امروز رفتم توی حمام٬ در را بستم٬ چراغ را خاموش کردم و حس کردم توی پنج دری محبوسم٬ کتک خورده و زخمی و عاشق.

نمی دانم اینها دیوانگی ست یا نه؟ روزگاری کتاب خواندن را ترک کردم چون تحمل رنجهایی که نویسندگان به من می دادند را نداشتم و کمتر نویسنده ای داستان شاد می نوشت! اما نتوانستم. دری که ادبیات به رویم می گشود را نمی توانستم ببندم. با ادبیات من همه ی جهان و آدمهایش بودم.

 

زمانی هرچه بود ٬ هر چه می شد ٬ می گفتم خدایا شکرت. آن موقعها خدا بیشتر کنارم بود. در برابر تمام غصه ها و ناملایمتی ها می گفتم: شکر. حتی در برابر ترس گفتم شکر٬ چون باور داشتم و دارم وجه تمایز انسان با سایر موجودات در احساس است و هر حس انسانی شیرین است و باید تجربه اش کنم. ترسیدم٬ گریستم٬ شاد شدم٬ غصه خوردم٬ عاشق شدم و همه ی اینها مرا راضی می کرد٬ با همه ی اینها انسان می شدم و می فهمیدم.

دوست داشتم جای همه بودم. همه چیز را تجربه می کردم و وقتی انسانی را می دیدم که شاد است ٬ غمگین است یا عاجز است٬ دستش را بگیرم و بگویم درکت می کنم و واقعاً درکش می کردم. با گوشت و پوست و خونم. انگار که خود اویم.

بعد هر حسی٬ هر واقعه ای ٬ روزها روی آنها مکاشفه می کردم تا انسان بودن را بیاموزم( و باور کنید بدترین و غیر قابل تحمل ترینشان٬ حس نا امنی بود).

شاد شدم٬ غصه خوردم٬ گریه کردم٬ ترسیدم٬ نا امن بودم٬ حسادت کردم٬ شکست خوردم٬ تحقیر شدم و آدم شدم.

در مقابل هر چیزی که دیدم و احساس کردم٬ شکر کردم.در مقابل همه چیز( دیر زمانی دوست داشتم حرفهایی بشنوم و هرگز نشنیدم در مقابل این تجربه ی غم انگیز شکر نکردم و شاید همین باعث شد که دیکر شاکر نباشم).

اما همه چیز را نمی توانستم بیازمایم. از حیطه ی زندگی ام خارج بود.

و اینجا ادبیات به کمکم آمد. او دستم را می گرفت و مرا به دنیاهایی پرتاب می کرد که شاید هر گز نمی توانستم حتی قدمی به سویشان بردارم. کودکان کار٬ زنان کتک خوده٬ عاشقان در به در٬مردمان تحقیر شده٬ دختران انتظار٬ زندگان مرده و خلاصه انسان. این او بود که دیگران را وارد دنیای بسته من کرد و من را هم وارد دنیای غریب آنها.

دریچه ی ادبیات٬ سینما٬ شعر هنوز به رویم باز است و می دانم راه درازی در پیش دارم تا انسان شوم.

هنر دوست فابل اعتمادی ست. و شاید تنها دوستی که یارم کند تا انسان شوم. آنطور که باید.

***

این روزهای سال بلوای معروفی را می خوانم. قلم خوبی دارد و ذهن عجیبی. اما کلامش آنقدر برایم محسور کننده نبود. نه به اندازه ی دوراس و دولت آبادی و محمود. اما خوب! خوب می نویسد. شاید حتی فراتر از خوب.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 6:59 PM  توسط نازلی  |