نه اینکه بخوام همش ناله و ضجه کنم ها! نه! که اولین کسی که حوصله اش از این حرفها سر میره خوده خودم. اما به خدا خرداد از اون ماههایی که توش زندگی سخت می شه.
پروژه کارشناسی ام را باید تا ۱۱ ام ارائه دهم و هیچ کاری نکردم. باید ۷ تا مقاله ترجمه کنم از یه موضوع خیلی پیچیده از آدمهای پیچیده تر. تازه بدبختی اینکه باید در حضور دو تا از اساتید ارائه هم بدهم و از پس سوالها هم بر بیایم!
امتحان میان ترم معادلات دیفرانسیل و ریاضی داریم و من اصلا سر کلاس نرفتم.
درس عملیات ژئو دزی ماهواره ای را باید انجام دهم که اصلا نمی دانم چی به چی هست! اصلا سر کلاس نرفتم. تازه گروه هم ندارم. و باید بیفتم دنبال بچه ها که تو رو خدا من رو یه جا ٬ جا بدین!
برای تربیت بدنی دو باید حرکت طراحی کنم که عین خر تو گل موندم.
قوز بالا قوز اینکه سر کلاس تفسیر موضوعی قرآن اصلا نرفتم و استاد محترم فرمودند برایت صفر رد می کنم. حالا بیا و درستش کن!
بعد از چند جلسه اصرار مکرر بالاخره از من خوشش اومد و با یک تحقیق جامع راجع به حجاب راضی شد که غیبتهام رو رد نکنه. چون به نظرش من آدم اهل قرآن و تحقیقی اومدم و به قول خودش حیفه که بهم صفر بده! اما شرطش اینه که اونقدر جامع تحقیق کنم که بتونم بعدها با استناد به اون آدمها رو توجیه کنم که محجبه بشن ! من! آره من باید این کارو بکنم!
اما اون التماسها بد جوری تو دلم مونده. بابا من تا حالا تو عمرم از این کارها نکرده بودم که به استادی التماس کنم. اما ترم آخرم و مجبورم به هر خفتی تن بدم انگار. اما حالا کلی از خودم بدم اومده. اما واقعا زن دلسوزیه. این رو بی غرض میگم.
جزوه ی هیچ کلاسی را ندارم و تو این وانفسای بی پولی کلی باید پول پیاده بشم.
و برای فتو گرامتری هم باید چند تا برنامه بنویسم. منی که خنگ ترین آدم روی زمین تو برنامه نویسی ام.
فکر کنم حکمتی داشته که من فوق قبول نشدم. آخه من اصلا فرهنگ دانشگاه ندارم.
اما وقتی به ۵ اردیبهشت فکر میکنم که دیگه بعدش لازم نیست پامو تو اون دانشگاه بزارم و اون درسهای مسخره رو بخونم ٬تمام این سختی ها در کامم چون عسل شیرین می شه!