تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

خواندن مصرف است و نوشتن توليد.

خواننده مصرف كننده است و نويسنده توليد كننده.

خوب! باشه! اما اينقدر كلي نگید. چه مصرف كردن و چه توليد كردن هم مهمه . نه؟

 

پی نوشت ۱: بعد از ۲۴ ساعت که از نوشتن این پست می گذره اومدم که اضافه کنم من با این تئوری موافق نیستم. صرفا خواندن مصرف نیست. خواندن آگاهانه تولیده. و لزوما نوشتن هم تولید نیست. گاهی نوشتن تنها مصرف ابزاره.

 

پی نوشت ۲: نقل قولی از دکتروف :" در كودكي هر وقت چيزي مي‌خواندم، به نظر مي‌آمد كه دارم همان‌قدر خودم را با امر نوشتن درگير مي‌كنم كه با جريان داستان. لازم نبود چيزي بنويسم؛ خود عمل‌خواندن، همان نوشتن من بود."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 2:38 PM  توسط نازلی  | 

بالاخره تمام شد.

نه...! نه....! سختی های زندگی رو  نمی گم. پایان نامه ام را ارائه دادم و رفت پی کارش.

به گمانم اولین ۲۰ ٬ ده سال اخیرم را می گیرم. استادم گفت بهترین بودی و بهترین ارائه ی دانشگاه رو داشتی!

D:

***

اوه! تازه امروز بعد از یک سال کلی وقت گذاشتم٬ لینکهایم را درست کردم.

وبلاگم عین خونه ی خانم هاویشام شده بود٬ همه چیز توش تار عنکبوت بسته بود. همه لینکها قدیمی و فیلتر بودن!

www.change4equality.net

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 7:42 PM  توسط نازلی  | 

نه اینکه بخوام همش ناله و ضجه کنم ها! نه! که اولین کسی که حوصله اش از این حرفها سر میره خوده خودم. اما به خدا خرداد از اون ماههایی که توش زندگی سخت می شه.

پروژه کارشناسی ام را باید تا ۱۱ ام ارائه دهم و هیچ کاری نکردم. باید ۷ تا مقاله ترجمه کنم از یه موضوع خیلی پیچیده از آدمهای پیچیده تر. تازه بدبختی اینکه باید در حضور دو تا از اساتید ارائه هم بدهم و از پس سوالها هم بر بیایم!

امتحان میان ترم معادلات دیفرانسیل و ریاضی داریم و من اصلا سر کلاس نرفتم.

درس عملیات ژئو دزی ماهواره ای را باید انجام دهم که اصلا نمی دانم چی به چی هست! اصلا سر کلاس نرفتم. تازه گروه هم ندارم. و باید بیفتم دنبال بچه ها که تو رو خدا من رو یه جا ٬ جا بدین!

برای تربیت بدنی دو باید حرکت طراحی کنم که عین خر تو گل موندم.

قوز بالا قوز اینکه سر کلاس تفسیر موضوعی قرآن اصلا نرفتم و استاد محترم فرمودند برایت صفر رد می کنم. حالا بیا و درستش کن!

بعد از چند جلسه اصرار مکرر بالاخره از من خوشش اومد و با یک تحقیق جامع راجع به حجاب راضی شد که غیبتهام رو رد نکنه. چون به نظرش من آدم اهل قرآن و تحقیقی اومدم و به قول خودش حیفه که بهم صفر بده! اما شرطش اینه که اونقدر جامع تحقیق کنم که بتونم بعدها با استناد به اون آدمها رو توجیه کنم که محجبه بشن ! من! آره من باید این کارو بکنم!

 اما اون التماسها بد جوری تو دلم مونده. بابا من تا حالا تو عمرم از این کارها نکرده بودم که به استادی التماس کنم. اما ترم آخرم و مجبورم به هر خفتی تن بدم انگار. اما حالا کلی از خودم بدم اومده. اما واقعا زن دلسوزیه. این رو بی غرض میگم.

جزوه ی هیچ کلاسی را ندارم و تو این وانفسای بی پولی کلی باید پول پیاده بشم.

و برای فتو گرامتری هم باید چند تا برنامه بنویسم. منی که خنگ ترین آدم روی زمین تو برنامه نویسی ام.

فکر کنم حکمتی داشته که من فوق قبول نشدم. آخه من اصلا فرهنگ دانشگاه ندارم.

اما وقتی به ۵ اردیبهشت فکر میکنم که دیگه بعدش لازم نیست پامو تو اون دانشگاه بزارم و اون درسهای مسخره رو بخونم ٬تمام این سختی ها در کامم چون عسل شیرین می شه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:47 AM  توسط نازلی  | 

از همه چیز بزن٬ تو٬ تویی که اصلا عادت به یه جا نشستن نداری. بشین واسه کنکور بخون. آخرش هم هیچ. واقعا هیچ!

نه اینکه خیلی خونده باشم. نه اینکه ته ته خرخوون بوده باشم .اون روزهای کنکور که از همه عالم بریدم و نشستم پشت میز درس بخونم آنقدر اتفاقات عجیب غریب افتاد که همش با سکته های دو هفته ای درس خوندم. دو هفته لای کتاب و باز نمی کردم و بعد باز دو هفته خر می زدم و باز این دور تکرار می شد.

نه! بحث اینها نیست که الان داد وبیداد سر بدم که ای وای من خر زدم و نتیجه نداد. اما اینطوری نباید می شد. لا اقل یه کم قبول می شدم آخه!

خیلی ناراحت نیستم. اونقدر که بخوام مثلا گریه کنم. چون زندگیم تغییری نکرده. اما اگه رتبم بهتر می شد٬ طوری که شانس قبولی داشتم خیلی خوشحال می شدم. اونقدر که شاید گریه می کردم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 2:6 PM  توسط نازلی  | 

خوبم. همه چیز رو براه است و زندگی بر مراد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 9:31 AM  توسط نازلی  | 

زندگی می گذرد. گاهی سخت...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 12:9 PM  توسط نازلی  | 

يك ماه مجبورم بروم اردي كارورزي دانشگاه. احتمالا به كامپيوتر هم دسترسي ندارم.
+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 12:46 PM  توسط نازلی 

بزرگراه گمشده ي لينچ را ديدم. غير از موسيقي فوق العاده اش و استفاده بي نظير و نفس گير از آن هيچ چيز اين فيلم خسته كننده برايم جالب نبود. لينچ هم در استفاده از خشونت و س.ك.س سنگ تمام گذاشته!

ابن روزها كتاب مي خوانم، فيلم مي بينم، مي خوابم و الكي مي پلكم. دو سه روز پيش هم پيانيست را ديدم. آن را بيشتر پسنديدم. اما انگار فيلم براي يك دادگاه  يهودي ساخته شده بود. حس كردم بيش از اندازه در تصوير كردن خشونت و قساوت اغراق كرده. كه چه؟

البته تلاش پيانيست براي بقا نفس را در سينه حبس مي كرد و از ساخت كم نقص فيلم و موسيقي زيبايش هم نمي شود گذشت ( من نه منتقد سينما هستم و نه حوصله اش را دارم تا از فيلم و كارگرداني و.. غيره بگويم، فقط توصيه مي كنم كساني كه فيلم را نديده اند ببينند. رنگي از واقعيت دارد و پر از زيبايي و زشتي است. مثل زندگي).

و فريدا را ديدم. اين فيلم كه واقعا مشمئزم كرد. جدا از رنگها كه چشم را خيره مي كرد و صداها و موسيقي كه شادي بخش و زيبا بود هيچ نداشت جز تهوع. نمي دانم چرا اينقدر از اين فيلم خوشم نيامد؟! نمي گويم بدم آمد و لي وقتي تمام شد داشت حالم بهم مي خورد.

 

پي نوشت براي سميه: يادته اون روز چي مي گفتيم در باره ي نقد فيلم؟ اما من كه نمي خوام نقد كنم. نه؟

 

" هنوز در سفرم" سهراب را مي خوانم و " دفترچه ي ممنوعه" ي آلبا دسس په دس.

سهراب كه مثل هميشه بي نظير است .

و دفترچه ممنوعه داستان زندگي زنان فراموش شده است. داستان نيم بشتر زنان جهان. يك داستان فمينيستي با شخصيت پردازي هاي عالي و دردهاي قابل لمس در طول يك زندگي عادي مثل همه زندگي ها.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 2:49 PM  توسط نازلی  | 

باران مي آيد٬ از بهشت. بوي خاك مست مي كند. اينجا زندگي زنده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 6:57 PM  توسط نازلی  |