تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

به جای غرق شدن تو احجام٬ خطوط رو کشف کن!

این خیلی لذت بخش تره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 9:59 AM  توسط نازلی  | 

يه جايي خوندم* كه آدم مبهم جذابه! كلي فكرم را مشغول كرد، مثل هميشه.

همه جا نگاه مي كردم كه كي مبهمه و چقدر واسه من جذابه. يا بر عكس، نگاه مي كردم كه آدمهایی که برای من جذابند٬ چقدر مبهمند!

مي خواستم تعريف ابهام رو بدونم.

حالا فهميدم!  مبهم هميشه اون نيست كه كسي از كارت سر در نياره و نتونه بشناستت . گاهي آدمهاي خيلي روراست و ساده ، مبهم ترين آدمهايي هستند كه من مي شناسم و در عين حال جذاب ترينشون.

-----------------------------------------------------------------------------

* این یه جایی همون کتاب بی نظیر"حکم مرگ "نوشته ی "موریس بلانشو" است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:6 PM  توسط نازلی  | 

وقتي داشتم اين پست را مي گذاشتم نه احساس شجاعت مي كردم نه جسارت و نه دكتر بودن كه بخواهم درد زنان ايراني را دوا كنم. فقط مي خواستم تجربه و حسم را درباره ي لباس با زنان و مردان بيشتري به اشتراك بگذارم.

فقط مي خواستم يكي از تجربيات خودم را بنويسم. و اين را جزو طبيعي ترين حقوق خودم مي دانستم كه توي يك فضاي حداقلي كه براي خودم تعريفش كردم بخواهم درباره تجربيات و نظراتم بنويسم.

آن موقع نه خودم را قيام كننده مي ديدم نه هيچ اسم و عنوان ديگه اي. الان هم نمي بينم.

بسياري از ما زنان و مردان هر روز تجربه هاي جديدي داريم و براي خيلي از ماها وبلاگ عرصه اي شده براي بيان اين تجربه ها.

هيچ وقت نفهميدم چرا برخي فكر مي كنند وبلاگ نويس قرار است نقش دكتر را بازي كند و براي درد هاي جامعه درمان بيابد. اصلا ما در كدام موقعيت هستيم كه بخواهيم اينطور از بالا به همه چيز نگاه كنيم؟ مگر من براي سوالها و دردهاي خودم درمان پيدا كرده ام كه حالا بخواهم درماني براي ديگران بيابم؟

و باز هم نفهميدم چرا اين عده، اين تعريف خودشان از وبلاگ و وبلاگ نويس را مي خواهند به ديگران ديكته كنند؟ اين نگاه قالبي و غير پويا چه فرقي با نگاه حكومت به اين پديده دارد؟

باز اين دوستان اگر اينقدر روي تعريفشان مصرند ، من به شخصه حرفي ندارم. در وبلاگهايشان درمان بجويند و نسخه بپيچند، اين چند مگا بايت را هم براي من و مايي بگذارند كه مي خواهيم به شيوه ي خودمان، با زبان خودمان درباره ي تجربياتمان بنويسيم. لطفا حق اهميت بخشي به اين تجربيات را هم به عهده ي خودمان بگذاريد. ممنون!

***

يك روز براي پيدا كردن كتاب اوليس رفتم نشر نيلوفر. آنقدر دربار ه ي اين كتاب خوانده و شنيده بودم كه ديگر طاقتم طاق شده بود و مي خواستم هرطور شده اين كتاب را بدست بياورم.

توي فروشگاه فهميدم از اين راه نمي توانم به مقصود برسم و تقريبا هيچ راه ديگري هم به ذهنم نمي رسيد. آخر سر مستاصل از فروشنده پرسيدم :" آقا شما خودتون اوليس رو خوانده ايد؟" با قطعيت جواب داد بله. باز پرسيدم:" واقعا اينقدر بده كه نمي شه منتشرش كرد؟"

نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت:" خانم شما تصور كن يه زن دهن باز كنه و هر چي بخواد بگه، به نظر شما اين قابله انتشاره؟"

برخورد بعضي دوستان چه درباره ي اين پست تو وبلاگ خودم ، چه درباره ي موضوعات ديگر تو بقيه وبلاگها من را ياد حرف اين فروشنده مي اندازد كه زبان باز كردن زنان را مساوي فسق و فجور مي دانست.

حالا يك عده كمي روشنفكرترند! مخالفتي با زنان گشودن زنان ندارند. اما چگونگي آن را مشروط مي دانند و مي گويند اولويت و اهميت موضوعاتي كه زنان مي خواهند درباره شان حرف بزنند را بايد مرجعي تعيين و تائيد كند. حالا اين مرجع يا عرف است يا خودشان و يا هر چيز ديگر، بماند.

 

يكي از مباحثي كه فمينيستها بسيار روي آن تاكيد كرده اند بحث عمومي كردن مطالبات و تجربه هاي زنانه است. حالا اين مطالبات مي تواند خواسته هاي همگاني تري مثل تغيير قوانين تبعيض آميز باشد يا بحثهاي كاملا شخصي و تجربه هاي فردي!

و باز نكته ي ديگري كه بسياري از زنان و مردان از مدتها قبل به آن رسيده اند اين است كه براي حرف زدن يا نزدن كسي، هيچ كس ديگري در مقام تعيين تكليف نيست.

كدام مرجعي است كه تشخيص دهد فلان موضوع قابل بيان شدن و عمومي شدن است و بهمان موضوع ديگر نه؟ كدام دسته بندي براي موضوعات اولويت تعيين كرده و بر طبق اين اولويتها براي انسانها حد و مرز مشخص مي كند كه درباره فلان چيزك بخوانند و بنويسند و حرف بزنند چون مهم است و درباره ي ان ديگري نه، چون مهم نيست؟درمان نيست؟

مگر همه ي حرفهايي كه هر روز در روزنامه ها و وبلاگها و سايتها نوشته مي شود مهم است؟ كي اين اهميت را تعريف كرده؟

از نظر من اينكه آدمها بيايند درباره ي اينكه چطور يك پوششي را انتخاب كردند، بنويسند و بگويند خيلي مهم تر است تا اينكه مشخصات موشكهاي كروز را بگويند و برد شهاب 3 را تخمين بزنند.

اين علاقه ي شخصي را به زن بودن و لطيف بودن و اين چيزها ربط نمي دهم و نمي گويم آنها كه درباره ي موضوع هايي كه مثال مي زنند حرف مي زنند، مردند پس خشن! نه! چون اين دسته بندي هاي جنسيتي را قبول ندارم.

علاقه ي من موضوعات انساني است. ترسها ، اميدها، شادي ها و دردها ي انسان! احتياط ها ، محافظه كاري ها و جسارتهايش. براي نوشتن يا خواندن مطالب هم حتما اين علاقه ي شخصي را دنبال مي كنم.

اما ديگراني كه مي خواهند درباره ي موتور هاي n سيلندر و زير دريايي هاي پيشرفته و تقدم مرغ بر تخم مرغ هم بحث كنند را نفي نمي كنم. چون چنين حقي براي خودم قائل نيستم. همچناني كه براي ديگران هم اين حق را قائل نيستم.

***

ديده ام بعضي جاها مرا با نام دختري كه با سوتين مشكل داشت خطاب كرده اند.

باشد مشكل دارم و نوشتم.

اما به گمانم اين ۲۲۰امين پستي است كه در عرض اين دوسال واندي در اين وبلاگ نوشتم و برايم جالب بود كه چرا كسي تا بحال مثلا دختري كه كار مي كرد، دختري كه كتاب مي خواند، دختري كه گريه مي كرد يا هر چيز ديگري خطابم نكرد؟

حالا هويت پررنگ من مشكل داشتن با سوتين است؟ اينقدر اين مساله مهم است كه روي همه ي "من" سايه انداخته؟

نوشتن درباره ي تجربه اين لباس مثل نوشتن درباره ي نقل قولي از دكتروف ، مثل نوشتن درباره ي ترافيك و گرمي هواست. همانقدر عادي ، همانقدر معمولي. بي هيچ جسارت و قيامي!

حالا قضاوت كنيد در اين دنياي مجازي و دنياي واقعي ما چقدر از زنان و دختران و بعضا مردان را تنها با يك خصيصه شان شناختيم، نام گذاشتيم و قضاوت كرديم؟ متهم كرديم؟ و شايد حتي رانديم؟

و بگوييد چند حكم اعدام در ذهنمان براي وبلاگ نويسان صادر كرديم؟

 

پی نوشت: پست سوتین شاید سعی ای بود در اشتراک یک تجربه و اینکه فکر کنیم انتخاب نوع پوشش چقدر به قضاوتهای دیگران٬ خجالت کشیدن٬ یا دوست داشتن تنمان و سایر آموزه هامان ربط دارد. وقتی زیتون و عطیه گفتند بدون سوتین راحت نیستند و خجالت می کشند٬ خیلی دلم می خواست حرف بزنیم که چرا چنین حسی دارند؟ چرا نمایش نوک سینه هاشان اینقدر برایشان سخت است؟ این چقدر به تنشان ربط دارد؟ چقدر به قضاوت دیگران ربط دارد؟ چقدر این نمایش را تحریک کننده می بینند؟ و حالا راحتی شان با سوتین برای این است که گمان می کنند مردان دیگر تحریک نمی شوند؟ و پیش فرضهایشان روی این حس چقدر موثر بوده؟ حتی به نظرم خیلی جالب می شود مردها هم بیایند و درباره ی این موضوع حرف بزنند. اینکه آیا اصولا زن بی سوتین تحریک کننده است؟ جلب توجه می کند؟ اگر تحریک کننده است این تحریک شد چقدر اکتسابی ا ست؟ یعنی آموزش دیده اند که با این شرایط تحریک شوند؟چقدر ذهنی است و چقدر عینی؟ و حالا استفاده از این لباس چقدر مربوط به غالبهای کلیشه ای ما از زن زیبا است؟ چقدر از این لباس استفاده می کنیم تا بعضا زیباتر و تحریک کننده تر به نظر برسیم؟ قضاوت و تعریف مردها روی انتخاب این لباس برایمان مهم تر است یا قضاوت زنها؟و هزارها سوال و فکر دیگر که موقع انتخاب یک لباس از طرف ما در ذهنمان ایجاد می شود و به انها فکر می کنیم.

 و از همه ی دوستانی که این نوشته را خواندند دعوت می کنم درباره ی حسشان نسبت به لباسها بنویسند. هر لباسی! سوتین٬کراوات٬ شلوار٬ بلوز٬ روسری یا اصلا خود لباس.

نوشته های هیجان انگیزی خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 7:46 PM  توسط نازلی  | 

اولين بار تو يك ان.جي.اوي فمينيستي ديدم كه يكي از زنهاي دوست داشتني آنجا سوتين نبسته بود. برايم عجيب بود. سينه هاي كوچكي داشت اما تكون مي خورد. بعد كم كم ديدم كه خيلي از اين زنها سوتين نمي بندند.

گذشت. كمي درباره ي نگاهي كه فمينيستها به سوتين دارند، خوندم. ديد تازه اي پيدا كردم، شاخكهاي من جنبيد و به اطرافم نگاه كردم. سوتين براي همه ي زنها انگار شده بود جزئي جدايي ناپذير تنشان. زن بي سوتين ؛ زن بي حيا و قبيح و پر رو بود و سوتين بستن پيش فرض هر زن عفيفي بود.

خيلي دير سوتين بستم. چون سينه هاي كوچكي داشتم. اولين بار كه سوتين بستم وقتي بود كه مي خواستيم برويم خانه دوست مامانم مهماني. اون خانم دو تا پسر هم سن سال من داشت. مامان يكي از سوتينهاي مارال رو بهم داد و گفت اين رو ببند. پرسيدم چرا؟ مثل هميشه خواستم بحث كنم. اين كار هم از آنهايي بود كه دليلش رو نمي فهميدم. نمي دانم چي شد كه مامان تو بحث پيروز شد و من سوتين بستم. داشتم خفه مي شدم. فكر مي كردم يكي دستش رو گذاشته روي گلوم. طبق معمولي كه وقتي يك چيزي را بدانم فكر كنم همه مي دانند، فكر مي كردم الان همه مي فهمند كه من سوتين بستم. توي مهماني آنقدر خجالت مي كشيدم كه روسري ام را تمام مدت انداخته بودم دور گردنم و از روي مبل هم بلند نشدم. نمي دونم چرا اينقدر برام خجالت آور بود. شايد چون دليلي بر بزرگ شدن من، بر زن شدن من بود. وقتي از مهماني برگشتيم توي راهوي خانه ي همان خانم وقتي در رو بستند سگك هاش رو باز كردم و يكدفعه تمام خجالت من تموم شد. اون آدم پنهان دستهاش رو از رو گردنم برداشت و همه نارحتي ام ته كشيد. الان كه به آن خجالت نگاه مي كنم خنده ام مي گيرد. يادم مي آيد آن موقع اين سوتين بستن را يك جور پيشنهاد س.كس به اون دو تا پسر تلقي مي كردم.

بعد گذشت و گذشت تا اينكه تو يكي از مهماني هاي خانوداگي زن عموم بهم گفت:" نازلي تو نمي خواي سوتين ببندي؟ ديگه بزرگ شدي؟" شب تو خانه به مامان گفتم و بهم گفت هنوز زوده . سينه هات كوچيكند. كمي بعد يكي خريدم و بستم. بعدترها هم هيچوقت خودم سوتين نخريدم و هميشه مامان براي هر سه مان مي خريد. سوتينهاي من هميشه آنقدر گشاد بودند كه به قول معروف دو سه نفر ديگه هم توش جا مي شدن. چون مامان سايز سينه هاي من رو دقيق نمي دونست و من هيچ وقت هم گله نمي كردم. هميشه برام بزرگ بودند. هيچ كاركرد مثبتي هم نداشتند. اگر قرار بود سوتين سينه را سفت و بالا نگه دارد سوتين هاي گشاد من هيچ وقت همچين كاري براي من نمي كردند.

باز گذشت. سالها گذشت  و من همچنان اون سوتينهاي گشاد رو مي بستم. سوتينهاي من وقتي تنگ و سايز سينه هام مي شد كه مي خواستم مثلا مهماني برم و لباس تنگ بپوشم و اون موقع ديگه اون سوتينهاي گشاد از زير لباس زشت و كجه و كوله مي شد. اما تحمل تنگي اونها رو نداشتم. هميشه خفه ام مي كردند.

بالاخره يك بار كه مي خواستم بروم بيرون و تقريبا هيچ سوتين تميزي نداشتم. بالاجبار سوتين نبسته زدم بيرون. چه حس خوبي بود! اما باز طبق معمول فكر مي كردم الان همه دارند حركت سينه هاي من رو نگاه مي كنند و همه شهر مي دوند كه من سوتين نبستم. اما خوب راحتي مهمتر بود يا فكر مردم؟ اولي رو انتخاب كردم. زمستون بود و طبيعتا لباسها كلفت و گشاد،  تو اين فصل سوتين نبستن خيلي راحت است. پيش خودم گفتم من فقط زمستونها سوتين نمي بندم. نبستم و ديگه حتي تكان آنها و  هر چيز جلب توجه كننده ي ديگران رو هم فراموش كردم. بهار شد و لباسها نازك. اما من ديگر نمي تونستم سوتين ببندم. باز همون بختك مي آمد و گلوم رو مي گرفت. تازه آزادي بدن و رهايي اون حس خيلي خوبي بود كه حاضر نبودم از دستش بدهم. بهار و تابستان و پائيز و ديگه كم كم هيچ وقت سوتين نبستم.

وقتي تن رهاست و يك لباس احمقانه مثل چسب نچسبيده باشد به تنت خيلي حس خوبي داري.. بخصوص توي گرماي تابستان.

هنوز شايد اين رهايي تن براي من و ما هم مساله باشد. الان تو جلسات اكثر دوستان فمينيست من سوتين مي بندند و خيلي به اندازه و شكل سينه هاشون هم بستگي نداره. بفيه زنها هم مي بندند. حتي توي مهماني هاي زنانه و حتي آنها كه با بي سليقگي مطلق سوتين هاي رنگارنگشان از زير لباسشان بيرون مي زند، باز مي بندند.

يكبار جلسه اي رفتم كه مرد فمينيستي هم در جلسه بود. از دوست صاحب خانه ام يك لباس گشاد گرفتم كه روي لباس تنگ و تن نمايم بپوشم.  تا آخر جلسه همش فكر مي كردم من چرا اين كار را كردم؟ شايد چون نمي خواستم در گير قضاوتهاي ديگران بشوم.

اين تعيين و تكليف ما براي لباس پوشيدن ديگران و  ترسهاي خودمان چيزي نيست كه مربوط به امروز و ديروز و گشتهاي ارشاد باشد. ما خودمان هر كدام يك گشت ارشاديم براي همديگر.

 

پي نوشت1: به همه ي خانمها توصيه مي كنم كه سوتين هايشان را باز كنند. لذتي كه در اين كار است به قول دوستی از هفتاد بار زنا کردن بیشتر می باشد!

پي نوشت 2: چقدر مهم است كه براي مردها جلب توجه كني يا نه؟ اصلا چرا اينقدر مردها خودشان را مركز عالم مي دانند ؟

پي نوشت 3: نمي خواهم ارزش گذاري كنم روي بستن يا نبستن سوتين. اما اگر سوتين بستن از روي تعريف هاي عرفي و ترس باشد نياز به يك بازنگري اساسي دارد. وگرنه هر انتخاب آگاهانه اي قابل دفاع است.

 

www.change4equality.info

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:52 PM  توسط نازلی  | 

 همیشه دچار تناقض می شم وقتی که می خوام با کسی از س.کس حرف بزنم. فقط از س.کس و نه لزوما حرف س.کسی!

 قبلش همیشه می ترسم که نکنه هر حرف من یه جور تمایل به طرف برداشت بشه و یا اینکه توهمی ایجاد کنه. واسه همین در خیلی وقتها خودم رو سانسور می کنم. ترجیح می گم اصلا حرفی نزنم تا اینکه بعد بخوام درگیر یک بازی الکی و وقت گیر بشم. برای رفع این مشکل گاهی ترجیح می دم موقع انتخاب آدمها اونهایی رو انتخاب کنم که بهشون تمایل دارم که هر توهمی هم ایجاد شد لااقل بیراه نرفته باشه. اما همین نکته هم یک مشکلی ایجاد می کنه و اون اینه که تو حتی اگه کسی را از نظر جنسی بپسندی٬ باز این دلیلی نمی شه که حتما قصد و تمایلی برای کار دیگه ای هم داشته باشی و در خیلی از موارد ترجیح می دی این پسند فقط در حد تئوری بمونه و وارد عمل نشی.

از طرف دیگه در بسیاری از موارد هم اگه حرف بزنی و راحت باشی و خجالتهای مرسوم رو کنار بزاری اتفاق ناخوشایندی می افته. آدمها باهات حرف می زنن اما پشت سرت همیشه آدم قبیحه و بی تربیته و بی حیائه توئی. انگار نه انگار که خود اونها هم بودند که هم کلام تو شدن. حتی پیش می یاد خیلی وقتها با همین صراحتت باعث می شی خیلی از آدمهایی رو هم که می پسندی از دست بدی.

اونوقت تو خیلی از موارد ترجیح می دی سکوت کنی و به هر حال این سکوت هم یه جورهایی خودسانسوریه.

نمی دونم همه ی این برداشتها و قضاوتها چقدر به جنسیت مربوطه. مسلما پسرها هم از این مشکلات دارن. اما فکر کنم این قضیه که یکسری آدمها به امیدهایی با تو وارد دیالوگ بشن بیشتر مساله دخترهاست تا پسرها.

پی نوشت ۱: گاهي صراحت و بي پردگي من اونقدر متفاوت با جريان عادي مي شه و اونوقته كه اين تناقض پر رنگ تر مي شه. و من مي مونم بين اينكه به چيزي كه نمي فهمم تن بدم يا خودم باشم.

پی نوشت ۲: البته این مساله اونقدر مساله مهمی نیست که باعث پریشانی های اخیرم شده باشه ها!

پي نوشت ۳: در راستای اعتراض های مکرر آرمین جان که آخر سر بهم گفت برو بمیر٬ می خوام یکی یکی تناقضهام رو بنویسم. اما آرمین خان میدونی که من ناقص حرف می زنم و خیلی نمی تونم چیزهای درونی رو خوب بیرونی کنم. حالا بعد دوباره تیغ تیز انتقاداتت رو طرف ما نگیر ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 6:16 PM  توسط نازلی  | 

نمی دانم این باور که می گوید هر چه در زندگی نصیبت می شود٬ همان چیزی است که خودت طلب کرده ای تا چه حد درست است. همیشه نسبت به این تئوری چیزی میانه ی باور و رد بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2:1 PM  توسط نازلی  | 

ديروز مشغول اعمال فمينيستي متداول شده بودم. با خواهر گرام رفتيم تا از سه تا پسر امضا بگيريم.

خوب من هم لاك صورتي جيغي زده بودم . و طبق عادت معمول هم موقع حرف زدن دستهايم بيشتر از فكم كار مي كردند.

چشمان اين سه تا آقا پسر با با دستان من بالا و پائين مي رفتند.

بعد كه جدا شديم به مارال گفتم: " خدائيش كه مي گن لاك و زيور آلات جلب توجه مي كنه راسته ها. تا اينجاش رو موافقم. اما بعدش رو كه مي گن چون باعث تحريك جنسي مي شه بايد پنهانشون كرد رو نه! مگه جلب توجه بده؟ مگه تحريك جنسي بده؟ اصلا كي گفته لزوما زيبايي باعث تحريك جنسي ميشه؟"

خدايي ؟مگه بده؟

مگه نه اينكه بايد زكات دارايي هايت را بدي؟ خوب من كه هميشه گفتم : " زكات زيبايي عيان كردن زيبايي است و زكات علم هم تقلب!"

واقعا! براي خود من زيبايي شادي بخشه. فكر كنم اين را خيلي ها بدونن. خيلي از دوستانم بودن كه اوه! به تنها چيزي كه توجه نمي كردند ظاهر و سر و وضعشان بود. اما همان ها وقتي مي خواستن بياين پيش من به خودشان مي رسيدن. و به من هم مي گفتن كه نازلي به خاطر تو فلان كار را كرديم ها!

اين ستايش زيبايي را نمي شه فقط در تمايل به سك.س تعبير كرد و گفت كه حالا مثلا من به آنها تمايل جنسي داشتم يا آنها به من!

 اما واقعا زيبايي به شعفم مي آره. بهم انرژي مي ده. و خستگي را از تنم در ميكنه. اين زيبايي مي تونه زيبايي يك گل ، طبيعت، يك دست ساخته ي بشر يا يه آدم باشه.

بارها شده كه زن زيبا يا مرد زيبايي رو تو خيابان ديدم و به سختي تونستم ازش چشم بردارم.  موبايلم هم پر عكسهاي اروتيك از زنان زيباست. و دوستان بهم مي گن اگه موبايلت گم شه ، كسي كه پيداش مي كنه فكر مي كنه اين موبايل يه مرد هيزه! خوب جدن بدن زن به نظر من زيباتر از بدن مرده. لطافت و ظرافت ساخت و تركيبش و تمام خطوط ظريفش برام تحسين بر انگيزه. يه بار با دوستي تو خيابون قدم ميزدم. جلوي ما دختري راه مي رفت كه مانتوي تنگي پوشيده بود. كمر باريك داشت و بعد كمر باريكش با يه قوس بي نظير به باسنش ختم مي شد و با هر قدم اين قوس پيچ تاب مي خورد.  قد كوتاه بود و  اين خم كمر به باسنش خيلي قشنگ بود مثل طرح هنرمندانه يه نقاش بود. به دوستم كه پسر بود گفتم: " تو رو خدا اين خم بي نظير رو ببين. خيلي لذت بخشه. آدم دلش مي خواد با دستش اين نقش رو تو فضا بارها ترسيم كنه."  خوب اون دوست من هيچ كدوم از حسهاي من بهش دست نداد و كلي زد تو ذوق من!

البته!  بدن مرد هم مي تونه زيبا باشه. مثلا هميشه ديدن يك بناگوش زيباي مردانه، يا يه دست خوش تركيب يا يه پس گردن صاف جوون و بي چروك يا بازوهاي قشنگ يه مرد بي اندازه مشعوفم مي كنه. اما تركيب بدن زن و هماهنگي آن چيز ديگه ايه!

 

چرا به خودمان دروغ بگيم؟ زيبا ديده شدن هم مي تونه تمام اين حسهاي خوب و شادي بخش را براي ما بياره.

چرا ما بايد زيبايي  را پنهان كنيم؟ اين چيزي بود كه من هيچ وقت نفهميدم.

بارها شده كه رفتم توي حمام و چراغ را خاموش كردم و با همون اندك نوري كه از لاي در تو مي زد ، سفيدي تن خودم رو ديدم و تو تاريكي غرق لذت شدم از اين تقابل. و شايد نزديك به يك ساعت فقط دنبال كشف تنم تو تاريكي و مبازره ي سفيدي پوستم براي عيان شدن  بودم. و لمس انعكاس همون اندك نور توي اون ظلمات روي تنم چه لذت بخش بود!

هميشه شنيديم كه گفتن:" موهايت را بپوشوون،  چون زيباست! بدنت را بپوشوون،  چون زيباست! صدايت را بپوشوون ، چون زيباست! خودت را، بودت را بپوشوون ، چون زيباست!"  چرا بايد زيبايي را پوشاند؟

اصلا من خيلي از دوستام رو دوست دارم به خاطر زيبايي هاشون. و بودن با اونها رو لحظه شماري مي كنم تا بتونم زيبايي شون رو لمس كنم. گاهي وقتها تو فقط احتياج به زيبايي داري، فارغ از معنا.

( مثلا من گاهي كه خيلي خسته و پريشانم ديوان شاعري رو باز ميكنم و بدون اينكه اصلا بفهمم چي ميگه مي خونم. و فقط اجازه مي دم  وزن و آهنگ و خلاقيت و چيدمان بي نظير كلمات و زيبايي شون درونم جريان پيدا كنه، ازم عبور كنه و پريشاني ام را دوباره نظم بده) .

و اين زيبايي تعريف من،  متفاوت با زيبايي قاعده مندي است كه رسانه ها ي سرمايه داري قصد دارن كه تبليغ و همه گيرش كنن.

مگر اين زيبايي بد ه؟ چرا خودنمايي براي زنان بد و زشت و مذمومه. چرا بايد به قول آقايان با اين حس صرفا زنانه مبارزه بشه؟

اصلا مبارزه چه معنايي داره؟

چرا ما بايد با تمام حس هاي درونمان مبارزه كنيم؟

با زيباييمان، با تمايلاتمان و با نيازهامان؟

چرا بايد همش بگيم اگر ديدن زيبايي خواسته هاي جنسي مان را بيدار كرد بده؟ اگر ياد گرفته باشيم كه اين خواسته ها در صورتي كه طرف مقابل هم موافق باشه مي توانه به زيباترين تجربه ي انساني ختم شه، بيدار شدندش و سر بر اوردنش چه ايرادي داره؟ اگر آموزه هاي پشت اين خواست، خودخواهانه و بر مبناي خشونت نباشه، بودنش چه بدي اي داره؟

من نمي فهمم.

آن روز وقتي چشمهاي آن پسران خيره به دستان لاك زده و انگشتهاي بلند من بود، من لذت مي بردم. و اين لذت بردن و زيبا بودن بهم انرژي مي داد. اگر هم يكي از اونها بهم مي گفت خانم دستت زيباست آيا مي تونم لمسش كنم؟  مطمئنن ممانعت نمي كردم.

اين حس خوب را نه مي توونم پنهان كنم و نه مي خوام. اصلا هم قصد دروغ گويي به خودم و درگير شدن در يك مبارزه ي بي حاصل احمقانه را ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:25 AM  توسط نازلی  | 

موریس بلانشو در جایی از بخش دوم داستان حکم مرگ جمله ای با این مفهوم دارد:

" ناتالی سعی می کرد طبق غرایزش رفتار کند٬ نه برای آنکه آنها خیلی مهم بودند! بلکه برای اینکه از مهم شدن آنها جلوگیری کند! "

این گفته چقدر درست است؟

و چند درصد ما این جسارت را دارد که با عملی کردن غریزه ٬ راه را بر آرزو شدن آن ببندد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 5:23 PM  توسط نازلی  | 

.... و تنها یک زن ماند... و یک مرد ماند ...و یک شاخه گل!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 8:3 AM  توسط نازلی  | 

نامهاي زيادي هست براي به خاطر آوردن.

فراموشي ما چه طولانيست. عمري دارد به قدمت تاريخ!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 9:1 PM  توسط نازلی  | 

همه مي گوييم : هميشه حق با من نيست،  اما من هميشه جائي هستم كه حقيقت آنجا ست.

پس هميشه حق با من است.

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 12:13 PM  توسط نازلی  | 

زندگي بايد جشني پايان ناپذبر باشد. چراغاني در سراسر سال. تنها در اين جشن است كه رشد مي يابي و شكوفا مي شوي. آري! چيزهاي كوچك را به جشنهاي بزرگ تبديل كن.

اين را دوستانم روز تولدم به من هديه كردند. نمي دانم از كيست. اما زيباست.

الان كه مي خواندمش فكر كردم٬ ما لذت بردن را نياموخته ايم . آنقدر خوشبختي و شادي را برايمان شرطي كرده اند كه لذت از دستمان رفت.

ما آدميان شرطي شده ٬ لذت هاي حال را رها مي كنيم به اميد لذتهاي بزرگ آينده .و بعد ، آن آينده را يا بدست نمي آوريم يا اگر بدست آورديم مي بينيم كه اي دل غافل چه چيزهايي را در مقابلش باختيم. قبل از اينكه دست به كيبورد بشوم٬ مصاحبه اي با كيانيان مي خواندم در باره ي نمايشگاه آثار چوبي اش. گفته بود كه آموخته هنر يعني نگاه به جزئيات. از خودم پرسيدم من چقدر هنرمندم؟ و ديدم چه چيزهاي كوچك زيبايي را براي ديدن و داشتن بزرگها از دست دادم. چه حسرتي بود اگر آنها جايگزيني نداشتند.

ديده ام٬ لمس كرده ام و فهميده ام زيبايي زندگي در چيزهاي كوچك است. خوشبختي را مي توان دريك خواب بعد از ظهر به آغوش كشيد. مي شود به قول سهراب لذت را با نان و پنيرك صبحانه بلعيد. مي توان در يك عصر زيباي بهاري با ديدن مردم به اوج شادي رسيد.

اصلاٌ بياييم يكبار بنشينيم و با خودمان خلوت كنيم كه خوشبختي يعني چه؟ و قبل از اينكه پاسخ دهيم تمام زرورقها و الفاظي  كه ديگران و خودمان سعي كرده ايم دور خوشبختي مان بپيچيم را دور بريزيم ، با خودمان صادق باشيم و جواب دهيم. من مي گويم خوشبختي يعني از ته دل خنديدن. همين و تمام.

 

شادي هاي كوچك زندگي و لذتهاي قلبي آفريننده هاي شادي اند و شادی يعني خوشبختي.

دوست دارم تمامي شايدها و اگر را از دوري خوشبختي ام بچينم. دوست دارم تمام انديشه و الفاظي كه مانع لذت و شادي ام است را دور بريزم و زندگي كنم. آنطور كه بايد.

و آنطور كه هرگز حسرتي در پي اش نباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 6:33 PM  توسط نازلی  | 

چند ساعت دیگه سال 85 از راه می رسه.

بیاین همه با هم از پروردگار بخوایم که سال 85 سراغازی باشه برای سالهایی که تو اونا دیگه هیچ ظلم/خشونت و تبعیضی وجود نداره.

دیگه هیچ جنگی اتفاق نمی افته و هیچ ازاده ای زیر شکنجه جان نمیده .

و تو اون سالها دیگه هیچ کس گرسنه/تشنه وبی خانمان نیست.

سالهای برابری ای که دیگه هیچ زنی به خاطر زن بودنش ازار نمی بینه/کتک نمی خوره و کشته نمیشه.

سالهایی گه بچه ها فکری جز بازی و خنده ندارن.

سالهای مهر.سالهای بی غصه.

 

عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 6:43 PM  توسط نازلی  | 

من وارد دنياي مچازي شدم.دقيقا بگم اشب مورخه 25/12/84 من خودمو تو دنياي مجازي ثبت كردم.هورا....

زن هنرمند توي يكي از روزهاي خوبه خدا بدنيا امد(من سر منشا زايش شدم).

زن هنرمند؟؟؟؟

من هنرمند نيستم.... نه يعني به اون معناي عرفي هنرمند نيستم.اما ميخوام هنر زندگي كردنو بيا موزم.

من مي اموزم و در اين تجربه عظيم,شمارم شريك ميكنم.

 

 

مي نويسم از خودم,از زن,از زنان.

پروردگارم مددم رسان.

 

××نام وبلاگم بر گرفته از كتاب "چهره مرد هنرمند در جواني" نوشته چيمز چويس است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:43 PM  توسط نازلی  |