تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

مي دوني يك از بزرگترين لذتهاي دنيا چيه؟

 

نه...! اشتباه حدس زدي!

اون وقتيه كه دم دماي غروب داري تو خيابون وليعصر قدم مي زني، يه ليوان، اندازه ي يه وجب، هلوي واقعي ميكس شده ي خنك هم دستته. باب ديلن هم داره واست شاهكارش Hurricane رو مي خونه. جلوت يه عالمه نور قرمز و زرد و آبي و سبز هست و آدمها مي يان و ميرن و تو يه قاشق از هلوت مي خوري و يه نگاه به اونها مي كني. از ديدن اينهمه ادم خندان مي خواي بميري از ذوق!

Wow!

تا حالا امتحانش كردي؟

اگه نه! د بجنب!

 

پي نوشت ۱: اگه آب هلوي واقعي پيدا نكردي، مي توني بري يه كيلو هلوي مرغوب بخري و همون طور در حال قدم زدن هي از كيسه هلو برداري و گاز بزني و كيف عالم رو بكني!

پي نوشت ۲: اين جور مواقع شاهكار استيو ري وان The sky is crying هم جواب مي ده.

پي نوشت ۳: گاهي هم پيش مي ياد كه آونقدر خوشي كه يك دفعه كه ناغافل فرهاد شروع مي كنه و رضا موتوري رو مي خونه و همه آدمهاي توي واكمنت يه دفعه كف و جيغ مي زنن. تو هم آونقدر ذوق مرگ مي شي كه يكدفعه جيغ مي زني انگار كه اولين باره اين آهنگ رو مي شنوي و بعد همه آدمهاي اطرافت همچين نگاهت مي كنن انگار كه خل شدي. شايد هم واقعا شدي!

پي نوشت۴: بعد تازه اين جور مواقع گاهي دوز خوليت اونقدر زياد مي شه كه مي خواي با همه پولهاي توجيبت همه رژ لبها و لاكهاي عالم رو بخري. از بس كه عاشق رنگي! بعد كه جيبت خالي شد تازه مي فهمي چقدر خري!

پی نوشت ۵: بعد حالا كه بي پولي، مجبوري پياده تا خونه گز كني، يه دفعه مي بيني همچين زدي زير آواز و با اون صداي نخراشيده و نتراشيدت داري واسه ساراي بابي آواز مي خوني كه اگه خود سارا يا باب ديلن پيشت بودن هنجرت رو مي جويدن! شانش بياري و شافل واكمنت هوس نكنه جنيس جاپلين رو انتخاب كنه. چون تو اونقدر از خود بي خودي كه يحتمل با جيغهاي اون تو خيابون جيغ مي زني!

پي نوشت۶: تازه فوق العاده اش اونجاست كه وقتي پات رو مي ذاري تو راهروي خونه مي بيني بوي ترش دلمه ي برگ مامانت همه ي ساختمون رو برداشته و تو ديگه كاملا عقل از كف مي دي!

پي نوشت ۷:چرا نشستي غمبرك گرفتي؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:11 PM  توسط نازلی  | 

پر از تناقضم. این تناقضهام داره خفم می کنه. این روزها اینقدر دچار چه باید کرد هستم که از خیلی از کارهای اولیه هم می مونم. مهسا می گه چهاچوب هات زیاده. می گه باید و نبایدت زیاده. چهارچوب هات آزادی عمل رو ازت گرفته.

نمی دونم شاید هم راست می گه.

به هر حال دست و پنجه نرم کردن با تناقضات سخته. حتی برای من که زندگی ام بدون جدل یه چیزهایی کم داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:17 AM  توسط نازلی  | 

خوبم. یعنی خوب شدم.همیشه همینطوره٬ می یاد و می ره. یه دفعه می یاد٬ شبیخون می زنه. اینطور که خودمم هم نمی فهمم از کجا اومد.

قبل شبیخون٬ تو زمانهای عادی٬ همیشه می خواد یه جوری من رو از پا در بیاره. اما من بهش راه نمی دم. لج می کنه. باز من محل نمی ذارم. مدتها همینطور حمله می کنه و من محل نمی ذارم . بعد همه ی آنها کم کم رو هم جمع می شه و فقط یک تلنگر کوچیک لازمه تا به هدفش برسه و من رو داغون کنه!

و بعد یکدفعه می ترکم. یعنی اون من رو می ترکونه. مقاومتم رو در هم می شکنه و من از تو می ترکم.

نامرد! حتی راه اشکم رو هم می بنده. و بعد پیروزمندانه می شینه یه کناری و با همون لبخند کجکی گوشه ی لبش نگاهم می کنه! از چشمانش می تونم بخونم که داره بهم می گه :" دیدی باختی؟! دیدی زانوهات روخم کردم؟ حالا دریغم هست! بکش! و بعد باز به خودت ببال که شکست ناپذیری!" و از تک تک حالتهاش می فهمم که از این پیروزی چقدر غره است.

یه مدت ماتم! سرگشتم! اما بعد کم کم به خودم می یام. جنگ من شروع می شه! می جنگم٬ از بس که جنگیدن رو دوست دارم. می خوام خمش کنم. چشمامو نازک می کنم و دست می ندازم تو دستاش و هلش می دم عقب! با همون چشمای نازک شده و لبخند پنهانی که فقط کسی که خیلی من رو بشناسه می تونه ببینتش٬ همه روزم رو خالی می کنم رو دستاش! و اون می افته اون گوشه و من می برم.چشمام برق میزنن و گشاد می شن٬ مثل اول! از بس که از این جدل لذت بردم. گریه ام رو هم ازش پس می گیرم.

می دونه که همیشه و در نهایت اونه که بازندس. این قانونه! اما باز می جنگه. شاید چون مثل من زندگیاش بدون جدل بی معناست!

من از دور با گردن کج و با ترحم به اون که یه گوشه رو خودش تلنبار شده نگاه می کنم و می بینم که تو اوج حقارتش بازم داره نقشه ی یه شبیخون دیگه رو می کشه. همیشه همینطور حقیرانه به انتقام فکر می کنه.

تو همین میانه ی حقارت اون و شادی من٬ می فهمم که چقدر دوستش دارم و بدون اون زندگی ام خیلی چیزها کم داره!

پی نوشت ۱: لذت می برم!

پی نوشت ۲: دستهای قشنگی دیدم. از اون دستها که دلت میخواد تنت رو بسپاری بهشون و فقط چشم بدوزی تا لمس زیبایی شون روی تنت رو نگاه کنی و مست شی! اونقدر مست که بخوای اون دستها رو تا ابد برای خودت نگه داری!

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:24 PM  توسط نازلی  | 

باز همون احساسات متناقض همیشگی. باز ترسهام. نمی دونم چرا گاهی یه دفعه می ترسم. خیلی زیاد. و گاهی یکدفعه وقتی هیچ دلیلی برای نگرانی نیست٬ نگران می شم. غصم می گیره. و می خوام گریه کنم.

دیشب مهمونی بودم. مست نبودم. می دونم. بعد ۲۴ سال خودم رو می شناسم که کی عقلم سر جاشه و کی نیست. اما همش می خواستم گریه کنم٬ در کمال عقل! با اینکه دلیل خیلی قابل فهمی واسه گریه نداشتم.

البته خودم می دونم که چرا باید گریه می کردم. اما نشد. هیچ وقت این اشک لعنتی همراهم نیست. مثل خیلی چیزهای دیگه ای که همراهیم نمی کنن.

من می ترسم. خیلی!

از اینکه خودم نباشم یه روز ٬خیلی می ترسم. دلم یه دفعه هری می ریزه. اونوقته که می خوام گریه کنم. اما این تنها دلیل واسه بغضم نیست.

اون شب هم یکی از اون شبها بود که ترسیدم. می نشستم رو مبل هی نگاه می کردم که کجاش منم٬ من بود و کجاش نبود. اما باز نمی فهمیدم.

بزار قبیح باشم٬ احمق باشم٬ جلف باشم٬ اصلا همه چیزهای بد باشم٬ اما خودم باشم. اون منی که بتونم ازش دفاع کنم. از اینکه ابرازش کنم نترسم. منی باشم که من ازش لذت ببره. فقط همین!

گاهی یه چیزهایی رو می خوای که نیست. اونوقت فکر می کنی خیلی می خوایشون. بعد که همون خواستت برات فراهم می شه٬ می بینی که اصلا نمی خوایش دیگه!

همش دارم با خودم می جنگم. گاهی هم خیلی برای خودم نگران می شم. فکر می کنم داره یه چیزهام از بین می ره.

امشب هم مهمانی بودم. یه دنیای متفاوت. من مال اونجا نبودم. می دونستم. اما نمی دونم مال کجام.

باید خیلی چیزها رو بگم٬ اما نمی گم!

آره! نمی گم. به همون دلیلی که بقیه نمی گن. به همون دلیل که ....!

امروز همش خواب بودم.

دلم می خواد با پاهای لخت تمام شب کنار اتوبان قدم بزنم. که با هر قدم سفیدی پاهام بیاد جلو چشمام و بعد بره و دوباره بیا و بره٬ و من تمام شب فقط و فقط درگیر این سفیدی و سیاهی باشم. لذت بخش ترین صحنه است این واسه من. تقابل سفید و سیاه و تنهایی!

امروز هیچ کس نذاشت تنها باشم. تنهایی که ماله منه. و من همش ترسیدم. همش دویدم. که مبادا به کسی بر بخوره. اما کسی نگران این نبود که چی به من بر می خوره. چقدر شبیه بقیه بودم!

پی نوشت ۱: لطفا کسی قضاوت نکنه. هیچ چیز این پراکنده نوشته ها قابل فهم نیست. فقط خودم می فهممشون. بزارین قضاوت نشیم. فقط عمومی شیم بدون قضاوت!

پی نوشت ۲: حتم بدونید که مشکل٬ مشکل‌ِ اعتماد به نفس هم نیست.

پی نوشت ۳: من نمی خوام از جنگ بشنوم. چرا مجبور می شم؟ بدم می یاد از اینکه مجبور بشم. کاش گاهی کر می شدم٬ کور می شدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:30 AM  توسط نازلی  | 

نگرانم....! زیاد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:12 AM  توسط نازلی  | 

تیرم در چله ی کمان....!

رهایم کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 6:45 PM  توسط نازلی  | 

فكر كنم يه مرض جدي گرفته باشم. از چند و چونش كه سر در نمي يارم، اما به جد سعي دارم كه لااقل اسمش رو بفهمم.

آره مي گفتم! همش دارم احساسات ديگران رو با خودم قياس مي كنم. تازه گاهي هم حسوديم مي شه!

باورش سخته! ما گاهي به آدمهاي كه اصلا نديدم و نمي شناسمشون حسوديم ميشه! اونم من! مني كه لا اقل دوز اين يه قلم جنس تو وجودم كمه! مني كه سعي مي كنم خيلي خودم را درگير حسادت نكنم.

واسه خودم هم عجيب شدم.

از يه طرف داد دلم از تنهايي در اومده و از طرف ديگه آدمهاي كمي رو مي تونم تحمل كنم، تازه حسادتهاي تازه و غريبه رو هم بهش اضافه كن.

همش به خودم مي گم :" لعنتي! زيادي رفتي تو لاك خودت. يك ذره در بيا!"

احساس مي كنم آدمها رو كم مي شناسم. اونقدر تو اين دو سه ساله درگير شناخت خودم بودم و هر حرف و هر حركتم رو زير ذره بين گذاشتم و خودم را بارها تحليل كردم و شكافتم و تو پياده روي هاي طولاني ام كنار اتوبانهاي اين شهر بي در و پيكر روانكاوي كردم ديگه خسته شدم. اينقدر دنبال شكستن تعريف هام و قانون هام و باز تعريفشون بودم كه ديگه از هرچي عقيدس داره حالم به هم مي خوره و مي خوام بزنم به رگ بي خيالي و  بگم هر چه پيش آيد خوش آيد. بی عقیدگی و بی اندیشدگی رو عشقه!

آنقدر زدم تو دل حادثه و ريسك و خطر و تجربه تا عكس العملهاي خودم را بشناسم و تحليل كنم و بعد اين تجربه خودم را بسط بدم به آدمهاي ديگه٬ حالا حس مي كنم كه من خيلي متفاوتم و آدمهاي طبيعي مسلما يه جوراي ديگن.  و شك دارم كه آدمهاي ديگه و عكس العملهاشون رو بشناسم.

و آنقدر دليل رواني هر حرف و هر حركت و هر عملم را مي دانم و ايرادها و خوبي هام رو مي شناسم كه خودم واسه خودم تكراري شدم.

نمي دونم شايد هم زيادي دارم تند مي رم.

اما حالا يه جورايي با خودم خيلي آشنام و آدمها ديگه غريبه! حس مي كنم جز خودم كسي من رو نمي شناسه. بي اندازه دلم مي خواد كسي باشه كه خودم رو باهاش شريك شم و همراه وجودش بشم.

 

اسم اين بيماري رو شما مي دونيد؟

 

www.change4equality.net

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 3:22 PM  توسط نازلی  | 

خواب موندن دوستی باعث شد که باز توفیق اجباری نصیبم بشه و کوه رفتن تنهایی رو هم تجربه کنم.

حس خوبی بود. البته تنهای تنهام نبودم. سه تار نامجو٬ فریادهای جیمی موریسون٬ گیتار باب دیلن ٬ نوای کامران جهانبانی و خیلی های دیگر هم همراهم بودند.

باز دیوارهای تنهایی ام مستحکم تر شد.

عادتها و تجربیات ناخواسته من رو سوق میده به تنهایی و بعد كه تنهايي تجربه شان كردم برام لذت بخش مي شه و استمرارش خواستني!

بعد ایراد نگیرین چرا واسه خودت زندان ساختی!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:15 PM  توسط نازلی  | 

دروغ گفتم. مجبور بودم. همین!

همین؟

شاید بشود گفت گاهی زندگی یک چیزهایی را به آدم تحمیل می کند. توجیه خوبیست. اما تحمیل زندگی٬ اجباری درش نیست!

۲۴ ساعت تمام فکرم مشغول بود که آیا چنین دروغی را بگویم یا نه؟ و بالاخره گفتم. استدلالم ای بود که مجبورم٬ اگر نگویم همه ی برنامه های زندگی ام بهم می ریزد. و مجبورم برای مدت بیشتری چیزهایی که دوستشان ندارم را تحمل کنم.

و این استدلال ظاهرن قانعم کرد که تن به دروغ گویی دادم.

اما الان آن کلمات مثل خوره افتاده به جانم. وقتی اویی که بهش دروغ گفتم زل زد تو چشمام و گفت:" من باورت می کنم بی آنکه ازت مدرک بخوام و امیدوارم که راست گفته باشی ."

 تک زبانم بود که بگویم نه باور نکن. اما نگفتم و به دروغ گویی ام ادامه دادم. و بعدش حالت تهوع گرفتم. از خودم بدم آمد و می خواستم برگردم٬  بگویم باورم نکن. حتی شبش خواب دیدم که دستم رو شده.

همیشه گفته ام ٬ دروغ بد است . درگیری ای بی ارزش است. ضررش از صوابش بیشتر است. ذهن را درگیر می کند٬ در هم می پیچد و گاهی ارتباط را نا ممکن می کند.

یک بار در زندگی ام خواستم نگویم تا حریم شخصی ام را حفظ کنم. و برای این نگفتن مجبور شدم دروغ بگویم. خوب! طرف به من می گفت تو اگر دروغ بگویی من در چشمانت می خوانم!

باور کردم. به چشمانش نگاه نمی کردم.

بالاخره گفتم. آنقدر خوشحال بودم که فکر می کردم حالا صداقت را در چشمانم می خواند. زل می زدم توی چشمانش! و او باز دنبال نگفته ها و دروغ ها بود! همانطور که خیره به او بودم. و با خودم فکر می کردم چرا نمی فهمد آدمی که دروغ بگوید اینطور جسارت نگاه کردن و زل زدن ندارد؟ همین نگاه برای صدق گفتارم کافی نیست؟

الان بعد از سالها من به حماقت خودم می خندم.

نمی دانم مرز گفتن و نگفتن دروغ تا کجاست. نمی دانم دروغ مصلحت آمیز حقیقت است؟

به بابا و مامان دروغ گفته ام.بارها! چون درک ما از زندگی ٬ خواسته هامان ٬ ارزشهامان و اخلاقیاتمان متفاوت است.

پس فکر کردم برای اینکه بتوانم به شیوه ی خودم زندگی کنم و در عین حال آرامش آنها را هم به هم نزنم مجبورم همه ی واقعیت را نگویم یا دروغ بگویم.

وقتی بچه تر بودم و مامان و بابا با عنوان اینکه ما به بچه امان اعتماد داریم آزادی کامل به ما داده بودند٬ با کوچکترین عملی که می دانستم بر خلاف باورهای آنهاست چنان عذاب وجدانی می گرفتم که نگو!

یک بار مامان بهم گفت :" نازلی ! حلالت نمی کنم اگه حتی بزاری دست دوست پسرت دور کمرت باشه!"

بچه تر بودم. تا مدتها هر زمان دستی دور کمرم می رفت انگار که سیم خاردار بهم خورده. اما ممانعتی هم نمی کردم . در میانه ی خواستن و عذاب وجدان بودم. و شب وقتی می آمدم خانه مستقیم می رفتم توی اتاقم و در را می بستم. چون فکر می کردم از چشمانم همه چیز را می شود خواند.

هنوز هم همین قدر به صداقت چشم ها ایمان دارم. (هنوز هم وقتی بخواهم به کسی اعتماد کنم٬ آنطور که خودم را قانع کند زل می زنم توی چشمانش٬ می جویم و ازش می خواهم لمسم کند. زبان دروغ گوست. اما دست ها و چشمها نه! تجربه های زیادی دارم که دستها آنچنان ترسی را به دلم ریخته اند که دیگر تجربه ی دوباره شان را نخواهم).

تا مدتها درگیر این احساسات متناقض بودم. تا اینکه مشکلم را با خودم حل کردم. تن من٬ زندگی من فقط مال منند و من تنها همین فرصت را برای تجربه شان دارم. و واقعیت من دائم در حال تغییر است و خواست امروزم با فردایم متفاوت است٬ پس برای خودم و همه ی متعلقاتم فقط خودم هستم که حق تصمیم گیری دارم.

و دورغ گو شدم.

این مشکلی است که فکر کنم بشتر جوانهای ایران با آن درگیرند. سیستم تربیت یا بر محدودیت است یا بر عذای وجدان!

خیلی آزارم داد این شیوه! روزهای بسیاری از روزهای زندگی ام را در درگیری با عذاب گذراندم.

همیشه می گویم در انسان تارهای طلایی خیلی ریزی است که با آنها تعریف می شود. این تارها تعیین کننده ی ویژگی های انسانی ما هستند. و هر کاری فقط آغاز کردنش سخت است. و آغاز خیلی کارها باعث می شوند که این تارها پاره شوند و انسان یک قدم از آدمیت فاصله بگیرید.

دروغ هم یکی از چیزهایی است که این تارها را پاره می کند.

من هفته ی پیش دروغ گفتم و تاری ظریف را پاره کردم. تاری که فقط خودم می بینمش. و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که زل زدم توی چشمان اویی که بهش دروغ گفته بودم و از تارهای نازک وجودم گفتم و اعتراف کردم که پاره شان کردم. الان آنقدر از گفتن این دروغ شرمنده ام که حتی نمی توانم برای کسی نقلش کنم.

و آن روز که بعد تمام فکرها خودم را قانع کردم که آنطور ماهرانه دروغ بگویم یک چیز در درونم شکست و من صدایش را شنیدم. و فهمیدم خوب نیستم. قوی هم نیستم٬ آنقدر که از تارهای وجودم حفاظت کنم. و آنقدرها هم که فکر می کنم جسارت پذیرفتن مسئولیت کارهایم و رویارویی با حقیقت را ندارم.

به همین سادگی دروغ گفتم و الان خورده ها ی آن چیز که شکسته ام دلم را می آزارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 9:24 PM  توسط نازلی  | 

می نویسم! از چیزهایی که خیلی از من دورند. از چیزهایی که درونی نیستند.

می نویسم! که فقط نوشته باشم .

می نویسم! تا کمی از این تنهایی و از این فکر تنهایی فاصله بگیرم.

می نویسم! از دنیاهای دیگر ٬ تا از دنیای خودم فاصله بگیرم.

می نویسم! تا از تن فاصله بگیرم.

می نویسم! تا شاید نشان بدهم که هستم٬ شاید٬ خندانم. به خودم یا به دیگران؟ نمی دانم.

می نویسم! تا فقدان اشک را پر کنم.

می نویسم!

فقط همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 11:15 AM  توسط نازلی  | 

دارم ۲۴ ساله می شم. دارم پیر می شم؟

نه! اون حس پیری و پریشانی هر ساله را ندارم. شاد و سرحال و پر انرژی ام.

بهم تبریک نمی گین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 11:18 AM  توسط نازلی  | 

همیشه گفتن از تن برایم راحت بوده.  هیچ وقت تربیت تن محوری نداشتم. هیچوقت تو خانه ی ما آنقدر به جسم و تن بها داده نمی شد که حتی مثل اکثر خانواده ها ایرانی تن نمایی یک جورهایی هم بد بود.

اما تن برای من عادی بود. برای هرسه تامان عادی بود. و این عادی بودن آنقدر برایم عادی بود که گاهی در مواجهه با واقعیت شوکه می شدم.

یادم می آید آن زمانها که تازه شروع کرده بودم در حوزه ی زنان بخوانم٬ مقاله ای خواندم درباره ی اینکه یکی از مشکلات زنان این است که نیاز جسمی و جنسی شان را به زبان نمی آورند و اینکه حتی اگر هم بخواهند بگویند گفتن این چیزها از نظر عرف درست نیست و حتی اگر یک زن به شوهرش هم نیازش را بگوید قبیح است و شبهه بر انگیز!  نوشته بود مشکل اینجاست که زنان باید همیشه نشان دهند که میل جنسی کمی دارند و اینکه نیاز آنها در جهت ارضای مردان سر بر می آورد. نوشته بود زن عفیف ما بی آنکه ارضا شود رابطه ی جنسی را تمام می کند و گفتن از خواست و از توقعاتش برایش گناه نابخشودنی است.

اوه...! آنقدر از خواندن آن نوشته شوکه شده بودم که الان برای خودم هم عجیب است!

من مدتها قبل از آن نیازم را گفته بودم. خواسته هایم مشخص بود. در یک رابطه همیشه به طرف مقابلم می گفتم٬ می دانستم از این همخوابگی انتظار چه چیزی را می کشم. خودم را نادیده نمی گرفتم. باج نمی دادم. فداکاری نمی کردم. سکوت نمی کردم.

آن نوشته باز مرا در برابر واقعیتی قرار داد که درکش برایم سخت بود. این مشکل همیشه ی من بوده٬ آنقدر در خودم غرق بوده ام که گاهی از واقعیتهای جامعه دور مانده ام. آنقدر چیزهایی که برایم عادی اند٬ عادی اند که فکر می کنم برای دیگران هم همین قدر عادی است و و قتی ناگهان می بینم که دنیای بیرون با درون من متفاوت است شوکه می شوم.

آره! باز شوکه شدم. و گفتم: " خوب من باید برم و از خود زنها بپرسم!"

 نتیجه ی این همه پرسی هم آرامش بخش نبود. بیشتر دوستانم لذتشان را در نگفتن می دیدند. و لذت را گناه می شمردند. من می دیدم! همچنان که در چشمانشان برق لذت بود سرشان را پائین می انداختند و انکارش می کردند .می گفتند اگر با مردها همراه نشوی ترکت می کنند و اگر سریع الوصول باشی بی حرمت و نانجیب هستی!

همه جا پر از تناقض بود!

من دیوانه ی شوکه شده هم غمگین بودم. غمگین از اینکه باز من چرا با زنها تفاوت دارم؟ مگر من زن نیستم. ترسیدم. نجابت برایم رنگ گرفت؟ من نا نجیب بودم؟ من سهل الوصول بودم؟ واقعیت این است؟ نگفتن ارزشمند تر از گفتن است؟باید جای گفتن غمزه آمد و کرشمه؟ خوب من که اینها را بلد نبودم. چه باید می کردم؟ باید خودم را عوض می کردم؟ یعنی من زن نبودم؟ باید زن می شدم؟

خوب آن وقع من تنها ۱۹ سال داشتم و دور و برم پر از زنانی بود که تنها در کنار مرد و برای مرد تعریف شده بودند. زنانی که عفاف و نجابت تنها ملاک ارزشگذاری شان بود. آنها دوستان من بودند و دانشگاه و خیابان پر از آنها بود.

چه باید می کردم خودم را تغییر می دادم؟ همرنگ جماعت می شدم تا رسوا نشوم؟

پس این تن من که اینطور به زبان می آید مریض است؟ باید درمان شود؟

وای که چقدر سوال داشتم! و چقدر به هه چیز شک کردم!

و چه سالهایی که مجبور بودم نجابت را تعریف کنم و تن بدم به قضاوتهایی که بی رحمانه پیش می رود و محکوم می کند .تا عاشق بمانم؟!

خوب در دنیایی که برای عاشق شدن هم پیش فرض و شرط و شروط هست تو باید تغییر کنی! چون دخترانی مثل تو لایق عشق نیستند! و برای مردان و زنان اطرافم تعریف نشده بود که تن تو زبان بگشاید. دروغ بزرگی بود که تو کسی را بخواهی ولی آن دیگری را نخواهی! لابد غریزه در تعریف آنها حیوان چشم و گوش بسته ای بود که افسار تو در دستش است و همه را به یک چوب می زند. و زنی که نیازش را عیان کند پس پایبند هیچ اخلاقی نیست و به وفاداریش اطمینانی نیست! چرا فکر می کنید زنی که راحت از خودش حرف می زند پس پی دروغ و نیرنگ است؟ چرا فکر می کنید آمده است تا به بهانه ی تن پایبندتان کند؟ مگر جز تن راهی برای پایبندی نشناخته اید؟

من در خود شکسته بودم. خسته و پیر شده بودم. چرا تن اینقدر مهم است؟ چرا فکر و احساس اهمیت ندارد؟ چرا تو نمی بینی این حس را ؟ چرا آن یکی فکرم را ارج نمی نهد؟ ای تو! چرا عشق را اسارت معنا می کنی؟ مگر نه اینک عشق آزادی است؟ مگر من تنها در تن خلاصه شده ام؟ آی آدمها که به گذشته تان می بالید٬ آی مردانی که گذشته و حال و آینده یک زن را برای خود می خواهید! شمایی که هر حضوری مالکیت شما را کمرنگ می کند و رگهای غیرتتان را به جوش می آورد من خسته ام! از دست تمام این فکرهای سیمان گرفته تان خسته شدم! از جنگیدن با شما خسته ام. از قضاوتهایتان خسته ام. از اینکه بگویند که باید تغییر کنم ولی ندانم چراً خسته ام!

می خواستم فریاد بزنم:"من اینم!  نجیب یا نا نجیب. چرا باید خودم را اسیر کلمه کنم؟ این کلمات شما چه برایم می آورد؟ چه برایم آورده است؟"

و این جنگهای بی حاصل راکدم کرده بود. آنچنان در خود فرو برده بودم که به وضوح می دیدم هیچ پیشرفتی در زندگی ام نیست. مردسالاری با تمام قوا پسم می زد و من چه راحت به آن تن داده بودم.

و در تمام این خستگی و جنگ هایم بود که فکر کردم باید پایانی باشم برای این رکود!

دنیایم را تغییر دادم و زنانی را یافتم که ارزشگذاری نشده بودند. و عطای عشق اسیر کننده را به لقایش بخشیدم.

توی تمام این سالها با همه ی این جنگها اما باز همیشه از تن نوشتن برایم سخت بود. از تن نوشتن در جایی مثل این وبلاگ برای خیلی از آدمها که می شناسنم یا نمی شناسنم.

اما گفته اند از هر چه ترسیدی با سر برو تو شکمش!

و حالا می خواهم بت این ترس را هم بشکنم.

ما ازچه می ترسیم؟ چرا تن اینقدر برایمان حوزه ی ممنوعه است؟ چرا بر خلاف تمام شعارهایمان حاضریم فکر خوب یک زن را تمام چیزهای دوست داشتنی اش را فدای جسمش کنیم؟ فدای گذشته ای که به خیالمان غرور و غیرتمان را جریحه دار می کند؟

اگر نجابت تنها در حیطه ی تن است٬ بی فکر و بی اندیشه٬ اگر تنها ملاک خوب بودن برای یک زن عفت و گذشته پاک و نگفتن و ترسیدن است! خوب پس من چه نا نجیب و بی عفتم!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:49 PM  توسط نازلی  | 

خوشم؟ نا خوشم؟

...

نمی دونم.

زندگی یه چیزهایی کم داره و این کم ها داره خفه ام می کنه!

خوشم؟ نا خوشم؟

نمی دونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 10:57 AM  توسط نازلی  | 

در این روزهایی که ساعتها کنار اتوبانهای این شهر قدم می زنم و کنار خیابانها و پارکها می نشینم تا رفتن و آمدن آدمها را ببینم٬ به اندازه ی همه ی عمرم وقت دارم که فکر کنم.

به همه چیز فکر می کنم. به خودم( طبق معمول)٬ به آدم٬ به دوستی٬ به عشق ٬اخلاق٬ نجابت....

دلم می خواهد درباره ی همه ی اینها بنویسم. از طرفی میل زیادی دارم برای بیان خودم و از طرف دیگر می خواهم در سکوت فرو بروم و فقط نظاره گر باشم.

این روزها فقط درگیر فکرها و احساسات متناقض هستم. خاطرات را از صندوقچه بیرون می کشم و آدمهای قدیمی را زنده می کنم.

دنیای تنهایم شکاف کوجکی برداشته٬ واکمنم خراب شده و صداهای دوست داشتنی مرا از شر نشخوار ابلهان مصون نمی دارند.

مانده ام با خودم و سایه هایی که خلوتم را بهم می زنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:35 PM  توسط نازلی  | 

اين روزها دائم تصويرهايي در ذهنم مي آيند و ميروند. تصوير پسري كه روبرويم نشسته بود و هي انگشتانش را در هم گره مي كند و باز مي كند، با آن تته پته اش.

و تصوير پسر ديگري پشت رل، پشت چراغ قرمز، كه دستهايش را باز كرد و گفت:"... اما نگفت كه ...گفت؟ نگفت." و بعد دستان خالي و كسي كه دائم توي سرم تكرار مي كند:" نگفت كه.... گفت؟ نگفت."

و آنقدر مي گويد كه عصباني شوم.

اين روزها تصاويري جلوي چشمم رژه مي روند و سرم پر است.

گاهي يادم مي آيد كه ظهر زمستاني مطبوعي پسري را از دور نگاه مي كنم ، با لباس سبز و سبيلهاي بلند و لبخندي كه از دور ميزند. و من نمي دانم كه چرا تصوير او و غم او اينقدر برايم پر رنگ است؟

سرم پر است. پر! آنقدر كه فكر مي كنم نمي توانم روي تنم نگهش دارم و مي خواهم بخوابم تا مبادا سرم بيفتد.

اين روزها يكنفر دائم در گوشم مي خواند بيا نترسيم دخترك....! يكفر دائم مي خواند.

و من مي خواهم نترسم. اما نمي شود. نمي گذارند و باز مي ترسم.

من متنفرم از ترسيدن.

اين روزها خواب نمي بينم و اگر هم ببينم پريشان است. انسجام ندارد ، بي معناست.

اين روزها انگار چيزي را از من گرفته اند و هرچه فكر مي كنم يادم نمي آيد چي بوده.

اين روزها همش مي خواهم گريه كنم و بروم در بغل همان كسي كه هي مي گويد بيا نترسيم دخترك...!

و الان وقتي صداي گوشخراش آن مرد از خيابان مي آيد و مردي ديگر با تمام توان مي كوبد روي طبل، انگار كه دارند مي كوبند توي سر من و ياد نوشافرين* افتادم كه آنقدر با قنداق موزر زدند توي سرش تا مرد. و همش توي سر من هم ميزدند، اما من نمردم.

اين روزها خيلي تنهايم. مي خندم، گاهي شادم، خيلي. ديوانه وار. اما باز يكي مي زند توي سرم.

مي خواهم از تصويرهايي كه هي مي آيند و مي روند فرار كنم. مي خواهم گريه كنم. اما نمي شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شخصیت اول داستان "سال بلوا" نوشته ی عباس معروفی.

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 12:17 PM  توسط نازلی  | 

مدتی نخواهم بود. در تنهایی خودم غرقم و لذت می برم. 

 به کسی بر نخوره اگه تنهایی خوبی دارم!

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 12:41 PM  توسط نازلی  | 

دیشب مهمانی بودیم. فضایم عوض شد. از نگرانی ام کم شد. روزهای گذشته زندگی ام از روال خارج شده بود. فکر و خیال تمام وقتم را گرفته بود. انگار کم کم به به روال عادی باز می گردم.
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 9:57 PM  توسط نازلی  | 

خرم آباد....جای که هرگز فراموشش نمی کنم. اعتراف و بغض. من هرگز صورت رضا را با آن چشمان ورم کرده و موهای پریشان و لهجه ی شیرین لکی اش در آن شب نفرت انگیز در بازداشتگاه اطلاعات فراموش نخواهم کرد. هرگز.... لباس سبز نیروی انتظامی برای من نه به معنای امنیت که معنی ناامنی و تهمت و خشونت است. معنای اعترافات رضاست.

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:53 AM  توسط نازلی  | 

از خودم دورم. دلم تنگ شده انگار.

پر از سکوتم.

اینجا تفاوت چه پر رنگ است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 10:19 AM  توسط نازلی  | 

به دعوت آرمين عزيز  وارد يك بازي اينترنتي ديگر شدم. بازي " در زندگي ات تحت تاثير چه كساني بودي؟"

اگر بخواهم بنويسم شايد به 5 مورد نرسد چون در زندگي به خودم آموخته ام كسي را الگو قرار ندهم. اما خوب مسلما كساني بودند كه منش و رفتار و گفتارشان در من اثر گذاشته باشد:

1- روزي به امر مادر عزيزم به كتابخانه دانشگا ه رفتم تا كتابي در زمينه ي عرفان اسلامي به امانت بگيرم. در ميان نام نويسندگان نامي آشنا به چشمم خورد. كسي كه انديشه هاي سهراب متاثر از انديشه هاي او بوده و از آنجا كه من ديوانه سهرابم كتاب آن مرد را امانت گرفتم تا ببينم اين كيست كه اين چنين سهراب واله ي او بوده. در مسير دانشگاه تا ايستگاه ميرداماد 40 صفحه اي خواندم. كتاب به اصطلاح سهل و ممتنع بود. بي اغراق بگويم نفسم  بند آمده بود. آنقدر هيجان زده شده بودم كه دستانم مي لرزيد. آن روز غريبي بود٬ با دوستي قرار داشتم. كمي با او قدم زدم و از اين كشف جديدم گفتم و بعد تا عصر در كتابخانه دانشگاه هنرهاي زيبا كتاب را تمام كردم.

غرق لذت بودم و شگفتي.

آن كتاب فوق العاده " فرهنگ آموختن و عشق ورزيدن" اثر فيلسوف هندي " كريشنا مورتي " بود. شايد كمتر از 6 ماه از آن روز بگذرد اما تاثيري كه مورتي در من گذاشت بس بزرگ و عميق بود. نمي گويم به انديشه ام جهت داد چون من قبل از خواندن كتاب هم همينطور مي انديشيدم و زندگي مي كردم بلكه به انديشه هاي شكل و عمق داد. مورتي به من آموخت نترسم، لذت ببرم و حساس باشم. به شما هم توصيه مي كنم اين كتاب را بخوانيد . اثر عميقي است.

2- سهرابي سپهري به من زيبا ديدن را آموخت. قشنگي را به من نشان داد٬ فروغ به من جسارت زنانه٬ شاملو  آرمان و مشيري  عشق را آموخت. ديگراني هم بودند پروين اعتصامي، مهدي اخوان ثالث، حافظ، يوشيج و گلسرخي. اما اين چهار تن هميشه سوگلي هايم بودند!

3- دير زماني كسي در زندگي بود كه براي اولين و آخرين بار طعم عشق را به من چشاند. عشق و خيلي چيزهاي ديگر.

و باز براي نخستين بار من طعم رنج و قصه و غم را با او چشيدم. تاثير عميقي بود. تاثيري كه هنوز هم با من است و انگار مرا گزيري از آن نيست.

4- كتاب. كتاب يك شخص است. و همه كتابها را من يك كل واحد مي گيرم. كتابها هستند كه به زندگي ام جهت مي دهند.

والسلام

كس خاصي را هم دعوت نمي كنم. هر كس خواست بنويسد٬ به دعوت من بازي كند.

 

***

من هم كشتم خودم رو با اين عكس عوض كردنها! اما عكس قبلي رزولوشنش خيلي پائين بود به نظرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 1:57 PM  توسط نازلی  | 

تولدم مبارک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:50 PM  توسط نازلی 

تقریبا یک هفته مانده تا 23 ساله شوم.

هر سال کمی مانده به تولدم و کمی بعد از آن غصه ی عالم می نشست روی  دلم. کتابهای نخوانده ، کارهای نکرده و مطالبی که باید می آموختم و نیاموختم جلوی چشمم رژه می رفتند و مانند خوره می افتادند به جانم. آنچنان از خود بیزارم می کردند که حد و حصر نداشت. یادم نیست، شاید سالهایی هم از این دردی که به خودم تحمیل می کردم، می نشستم گوشه و زار می زدم.

اما امسال انگار واقعا بزرگ شده ام. آدم شده ام! بوی بهار چنان مستم کرده و خوشی روزگار آنچنا در  برم گرفته که دیگر جای هیچ غصه در دلم نمانده.

من دیوانه ی بهارم. هر سال بوی عید و بهار چنان خوشحالم می کند که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد .اما  چند سالی بود که سالروز تولدم و حس پیرتر شدن و نادان ماندن برای مدتی خوشحالی ام را کمرنگ می کرد.

اما امسال نگذاشتم هیچ چیز عیشم را منقص کند.  پر از خوشی ام . روزها به تنهایی در خیابانها راه می روم ٬ موسیقی گوش می دهم می گذارم صدای پرندگان و سبزی فضا قلب و ذهنم را پر کند. به روی مردم لبخند می زنم٬ با دیدن هر کودکی بچه می شوم٬  پله ها را دوتا یکی بالا می روم٬ داد می زنم٬ روی نیمکت پارکها می نشینم دستانم را پشت سرم می گذارم و خیره می شوم به آبی بی انتها. دلم برای همه تنگ می شود. می خندم٬  می خندانم.  به همه  توانایی هایم می بالم. نگران نیستم. نمی ترسم. نمی اندیشم نه به گذشته نه به آینده. و در یک کلام پر از زندگی ام. و می خواهم این حس و این سرمستی را با همه عالم شریک شوم. من امسال به جای نگرانی و ترس و حسرت٬  شادم. و به خودم افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 6:24 PM  توسط نازلی  | 

امشب دلم عجيب گرفته است....

عجيب نيست,4 ماهه تقريبا هرروز دلم گرفته.هر روز,هر ساعت,هر دقيقه.

دل تنگم.دلتنگم و خسته.

بعد از گذشت 4 ماه هيچ چيز تغيير نكرده.هيچ چيز؟ چرا من دور بودن از او را اموخته ام.تنهايي را,فرا موشي را.

2سال با هم بوديم.تنها.اما انچنان با او زيسته ام گويي از ازل با هم بوديم.با هم متولد شده ايم.با هم؟

نه,نه .با هم نبوديم,با هم نيستيم.

بسيار مي انديشم كه:

عقايدمان به هم نميخورد,با هم خوشبخت نمي شديم,جفت هم نبوديم.

گاه ميانديشم كه من از او بهتر هستم,قوي ترم.مرا به عقب ميراند,جلوي پيشرفتم را ميگرفت,اعتماد به نفسم را نابود ميكرد.

نميدانم,نميدانم.نميدانم.

 

 

اما خوب ميدانم كه اگر تمام اين حرفها هم درست باشد,باز با تك تك سلولهاي بدنم,بار هر دم وبازدمم مي خواهمش.مي خواهمش.

 

 

دستانش را,خنديدنش را,حرف زدنش را,راه رفتنش را,منطقش راوحتي عصبانيتش را.

 

 

دستانش را كه مهربان بودند و نيازمند.خنديدنش را كه ازاد بودو بي ريا.حرف زدن و منطقش كه جدي بودندو صريح.و عصبانيتهايش كه گاه به خنده ام وا ميداشت.اما بي رحم بودند.خيلي بيرحم.

 

 

دلم براي ماهي شاملو را از زبانش شنيدن تنگ شده.وقتي كه از ته دلش مي گفت احساس ميكنم.... و من از ته دل ميخنديدم.

دلم ميخواد باز دستانم را در دست بگيره و وقتي به لبانش نزديك ميكنه بپر سم:عشقه يا هوس؟واون جواب بده عشقه و هوس.

دلم براي اغوشه پر مهرش,براي صداي گرمش,و چشماش كه هميشه ميرفت كه بخوابه تنگ شده.

دلم براي تعصبش وقتي از جويس و فاكنر ميگفت تنگ شده.

دلم براي دوست دارم گفتناش ,بوسيدناشم تنگ شده.

حتي دلم براي دعوا كردنا , فحش و فحش كاريا و كتك كاريامونم تنگ شده!!مسخرس. ميدونم .هرگز فكر نمي كردم كه حتي بتونم جايي بگم چه برسه كه دلم براشون تنگ شه.

اما واقعيت اينه كه دلم براي لحظه لحظه ي با اون بودن تنگ شده.لحظه به لحظش,و ثانيه به ثانيش.

2 سال تمام طوري با هم زيسته بوديم كه حتي جدايي را در كابوسهاي شبانه هم نمي ديديم.

جدايي؟؟؟؟ خنده دار بود.

تصور زندگي بي او براي من رها شدن در خلا بود.و زندگي بي من براي او غير ممكن.

حتي وقتي كه از دست خودشم ناراحت مي شدم, اغوشش پناه اشكام بود.

اما حالا تنهاييم.....

چه بر سر ما اومده؟چه بر سر ما اومده؟

تو.. راست ميگفتي؟به سرنوشت لعنت نفرست.به خودت لعنت بفرست.به تعصبت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 9:44 PM  توسط نازلی  |