تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

یه چیزی اینجا اشتباه شده! من درباره ی لایحه نوشته بودم. اما الان دیگه نیست.

فکر کنم خیلی ها خونده بودند. اما تو نمایش پستهام نشون نمی ده. و روز وبلاگم هم نیست. من که برش نداشتم.

دارم قاطی می کنم.

یعنی چی؟

دوباره می ذارمش!

***

وقتي خيلي كوچك بودم خاله ام طلاق گرفت. كوچكتر از آن بوديم كه كسي لازم بداند به من توضيح بدهد. فقط گريه هاي خاله ام را مي ديدم و شهاب، شوهر خاله ام ، را نفرين مي كردم كه اينطور اشك خاله ي دوست داشتني من را در آورده.

بعد ها كه بزرگتر شدم و شد كه خيلي از حرفها را بهم بگويند فهميدم كه شهاب آزدواج مجدد کرده بود و خاله ام هم طلاق خواسته بود.

خاله پروانه سالها بعد از طلاق ازدواج نكرد و هي غصه خورد و هي فال گرفت و هي ورق انداخت و هي نفرين كرد. هميشه نصيحت اش به ما اين بود كه اگر ازدواج كرديد شوهرتان را بچسيد تا دزد نبردش. نصيحت مادربزرگم هم اين بود، نصيحت همه اين بود.

آخ كه چقدر مي خنديديم. اما الان مي فهمم كه خاله ام شكسته بود. و براي درمان اين شكستش از هوويش نفرت داشت. همانقدر كه از شهاب نفرت داشت.

قانون و تربيتي كه به مرد حق مي دهد دنبال ارضاي هوسهايش به هر شيوه ي غير انساني اي باشد، قانون و فرهنگي كه مرد را آزاد مي گذارد هر وقت كه فكر كرد پول خرجي دادن به دو زن را دارد تجديد فراش كند، دو زن را مقابل هم قرار ميدهد. زنان را دشمن هم مي كند. يكي مي شود مال باخته و آن ديگري مي شود دزد!

قانون ايراد داشت.

 حالا قانون گذار بدون اينكه اين مشكل را رفع كند، بدون اينكه از خانواده حمايت كند لايحه اي را در دستور كار مجلس قرار داده كه حتي خواندن بند بند آن حس تحقير را به هر زني القا مي كند.

سالهاست آمار دروغين داده اند كه زنان بيشتر از مردانند و سالهاست تمام سريالهاي تلويزيوني پر شده از عقد و ازدواج وشادي! و سالهاست در هر وقت و بي وقتي بحث ازدواج و كارشناس امور ازدواج و خانواده و جوانان در رسانه هاي عمومي و غير عمومي و خصوصي پر است. و سالهاست كه بحث شيرين زن دوم موضوع بسياري از سريالها و فيلمهاي ما شده . تا مثلا فرهنگ سازي كنند و آمار ازدواج را بالا ببرند.

و بعد يكدفعه دولت يادش مي آيد كه بايد از خانواده حمايت كند و لايحه اي را به مجلس مي دهد كه حامي خانواده باشد. چون لابد خانواده يعني مرد! مردي كه بخواهد ، بكوبد ، يگيرد و بقيه تمكين كنند و لابد هيچ ايسبي هم نمبينند اگر شكم و جيبشان پر باشد و سايه ي مردي بالاي سرشان!

اما من مي دانم كه اگر سجاد و امين و علي  هواي زن ديگري به سرشان بزند نسرين و الهه و محبوبه چه مي كنند. من مي دانم چقدر رنج مي كشند. كاش قانون گذار هم مي دانست.

 

اين روزها من از خيلي ها مي شنوم كه نمي خواهند ازدواج كنند و اينبار علاوه بر بي كاري و گراني يك دليل ديگر هم به دلايل اضافه شده و آن قوانين نابرابر است. حالا خيلي از جوانها نمي خواهند تحت لواي قوانيني ازدواج كنند كه نگاه انساني و برابري به زن و مرد ندارد و پيش فرض آن تحقير زن است.

و حالا قانوني را داريم كه اجازه ي كار زن را به مرد داده. اما بر مهريه زن هم ماليات بسته. از طرفي هم فكر كنترل مهريه را دارد و از طرف ديگر گفته مرد به شرط تمكن مالي مي تواند ازدواج مجدد كند به شرطي كه مهريه زن اول را پرداخت كند.

همه چيز نوشته شده. اما من كه بارها اين 4 فصل و 53 ماده را خوانده ام جايي نديدم كه از احساسات زن حرفي به ميان بيايد. آره! فانون خشن است و احساسات در آن جايي نيست.

اما چرا در اين قانون خشن براي كمتر به پائين مردان جايي هست و براي شكستن يك زن، براي تحقير يك زن جايي نيست؟

چرا قانون گذار آنجا هم كه به خيال خامش مي خواهد حمايت كند باز اقتصادي فكر مي كند و جسم روح و احساسات زن را مي خواهد با پول بخرد و با پول بفروشد؟

 

هر وقت اسم ازدواج دوم مي ايد ناگاه توي گوشم صدايي مي پيچد مثل صداي شكستن. مثل چيزي كه يكباره به شيشيه اي بخورد و شيشه فرو بريزد.

 

به دعوت آيدا نوشتم.  دعوت مي كنم از هركه وبلاگ دارد بنويسد و براي اعتراض به اين قانون ضد زن به ائتلاف بر ضد لايحه بپيونديد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 7:51 PM  توسط نازلی  | 

حتی برای گفتن باید از چیزهایی هم بترسی که نیستی و مردم به زور می خوان قالبت کنن. آخه گاهی این تلقینات خیلی شیرینه و فقط خودت می دونی که چه دروغ بزرگیه.

پس خود سانسوری می کنی تا به خودت دروغ نگی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 9:41 PM  توسط نازلی  | 

نشسته بودم پای تلوزیون و الکی کانال ها رو بالا و پائین می کردم. در یکی از شبکه ها سردار رادان حرف می زد:

" از بین اشراری که در طرح مبارزه با اراذل دستگیر شدند هیچ کدام جرئت نکردند کارهای سابقشان را انجام دهند. جز سه نفر. که دو نفر از آنها در تیر رس مامورین ما قرار گرفتند و به هلاکت رسیدند."

میخ شده بودم جلوی تصاویر رنگی و اون مرد سبز پوش.

اینقدر مرگ عادی شده؟ اینقدر کشتن طبیعیه؟

اشرار مردن؟ جرمشون چی بود؟ چرا باید بهشون شلیک می شد؟ چه دادگاهی به مرگ محکومشون کرده بود؟ کی در مقامیه که واسه مرگ و زندگی آدمها تصمیم بگیره؟ مردن٬ چون فقط جسارت کرده بودن دوباره اعمال سابق رو انجام بدن؟این دلیل حذفه؟

چقدر راحت از مرگ حرف می زد.

هر آدمی باشه! هر کاری کرده باشه. اما کشتن یک انسان اینقدر عادی نیست که اینقدر عادی ازش بگذریم.

تا بحال کشتن قبیح بود. اما قبح آن هم انگار باید بریزد!

حالا بعد از گذشتن یک ماه یعقوب مهر نهاد اعدام می شود.

لابد آقای رادان باز هم در تلویزیون یا روزنامه یا هر جای دیگر راحت از اعدام او خواهد گفت. لابد افتخار خواهد کرد. لابد به خود می بالد و هزاران لابد دیگر.و لابد ما هم باید اعدام او را هضم کنیم و برایش توجیه بیاوریم و فراموش کنیم و شاید بترسیم.

یکی از ۷ میلیارد کم شد. لابد الان شدیم ۶۹۹۹۹۹۹۹۹۹ نفر.

و هیچ کداممان هم به هیچ جامان بر نخورد لابد. شاید هم برخورد!

اما یک نفر مرد! یک نفر رفت! یک اندیشه کم شد.

پی نوشت ۱: دیگر از نفهمیدن هایم نگفتم. چون می دانم اینبار با همه ی آدمها در نفهمیدن این مرگ شریکم. مثل خیلی از مرگهای دیگر که نفمیدیمشان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 3:47 PM  توسط نازلی  | 

به یاد یعقوب مهرنهاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 9:48 PM  توسط نازلی  | 

می دونید اون بد بختها کیان که تو ثروت و مکنت گرسنن؟

 

www.4equality.info

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 9:41 AM  توسط نازلی  | 

به جای غرق شدن تو احجام٬ خطوط رو کشف کن!

این خیلی لذت بخش تره!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 9:59 AM  توسط نازلی  | 

خودت رو سانسور مي كني. چون مي ترسي. و بعد اين خود سانسوري مي شه عادتت، روزمرت! و تو براش تئوري مي بافي و منطق مي ياري.

اولش يه كم بهش فكر مي كني. اما بعدش ديگه اينقدر عادي شده كه حتي ديگه به فكرت هم خطور نمي كنه.

هرروز و هر روز ، هر ساعت و هر لحظه خودت رو سانسور مي كني بدون اينكه ديگه حتي براش توجيه بياري.

فكر مي كني داري براي جلوگيري از آسيب اينكار رو مي كني، اما هيچ وقت عميق تر نگاه نمي كني كه چه آسيبي داري به خودت مي زني.

خودسانسوري سركوبه، جنگه، خفگيه، بغضه!

بعد اين دور اينقدر تكرار مي شه و تو خودت رو سانسور مي كني اینقدر كه ديگه كم كم خودت هم خودت رو فراموش مي كني.

شايد يه روز ، يه جايي شانس بياري و اتفاقي خودت رو ببيني. اگه يه ذره يه چيزهايي يادت باشه و هنوز يه كم از جسارتت زنده مو نده باشه، خودت را مي گيري و ديگه نمي ذاري در بره. سعي مي كني زمانهاي از دست رفته رو فراموش كني و دنياي خودت رو دوباره بسازي.

اما اگه همه چيز تو درونت مرده باشه، يعني خودت كشته باشي شون، وقتي خودت رو ببيني فرار ميكني و ديگه تا آخر عمر يا تو شوك مي موني و ديوونه مي شي اما باز جرئت خودت شدن رو نداري، يا همون موجود ناقصي باقي مي موني يه طي سالها به جد ساختيش.

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 10:10 PM  توسط نازلی  | 

- من برم. چون يه حموم دلم مي خواد.
- تنهايي؟
- پس با كي؟شما معمولا ايلي قبيله اي ميرين حموم؟
- نه! اما پس من چي؟ حموم دو نفره حال مي ده. نه؟
- قربون دستت. به من تنهايي حال ميده. فعلا كاري نداري؟
- ترسو!
- يعني؟
- الان مد شده همه يه ايسم مي ذارن پشت اسمشون و مي شن با كلاس. اين سوال من براي تفتيش عقايد تو بود. و متاسفانه بسيار سنتي هستي. متاسفم برات!
- آخ! آره ! آدمهاي مدرني مثل تو كه تفتيش عقيده به شيوه ي قرون وسطي اي مي كنن، هميشه من رو از خواب غفلت بيدار مي كنن! از اين به بعد هر وقت خواستم برم حموم آگهي ميدم :" يك دلاك جهت مدرنیزاسیون
نيازمنديم"!

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 1:48 PM  توسط نازلی  | 

در چالش با تمرکزگرایی

پشت صحنه های سکوت

تنظیم: تارا نجد احمدی

كمپين يك ميليون امضا، امروز و در آستانه دومين سال حيات خود همچنان از پويا ترين تجربه هاي حركت اجتماعي در بدنه جامعه ايران است. اين حركت توانست با وجود موانع بسیار به مثابه يك جنبش اجتماعی پویا راه خود را بپیماید. از نقاط قوت حرکت های فمنیستی، شفافیت و جسارت آن درنقد مستقیم خود است. خودی که مقدس نیست و اگر لازم باشد باید تخریب و دوباره ساخته شود. از نقد نمی گریزد و همواره سعی دارد با علنی ساختن مشکلات و دغدغه هایش شیوه های تازه ای برای ادامه فعالیت خود خلق کند.

آنچه در دوسال اخیر با حضور و اعلام موجودیت جمع فعالان کمپین ایجاد شد الگویی خلاق است که قابلیت تعمیم به بسیاری از فعالیت های گروهی را دارد. از مهم ترین ویژگی های این حرکت این است که حین پروسه همواره "شکل" خود را می سازد چون همه ما معتقدیم "شکل عملا برابری طلبانه حرکت ماست که نهایتا برابری را خواهد آفرید". دراین دوسال تجربیات نابی را در چگونگی سازماندهی جنبشی چنین گسترده و متنوع از سر گذراندیم. کثرت گرایی در ذات این حرکت است و شاید بتوان گفت تمامی فعالیت های موجود در کمپین تهران تلاشی برای گریز از تمرکز و چالشی در این عرصه بود. کوششی بود برای حرکتی افقی در برابر سلسله ای عمودی و هرمی، نقدی بود در برابر حذف، سازمان دهی نه سازمان سازی، شفافیت و نه ابهام سازی،...از جمله مباحث عینی و ملموسی بود که هرروزه در این دوساله در زندگی شخصی و اجتماعی مان تجربه کردیم، خودمان را به آزمون گذاشتیم و فاصله عمل و نظرمان را سنجیدیم. در کنار اوج و فرودهای ناشی از فشارهای امنیتی که بر تنش های داخلی مان نیز می افزود از مسائل داخلی نیز غافل نماندیم هرچند گاه مسائل درون جنبشی ما را از ستم های بیرونی غافل می کرد که گاه موجب می شد نقد به یکدیگر را با بازی خودی و ناخودی حکومتی اشتباه بگیریم.

آنچه در پی می آید یادداشت های برخی کنشگران کمپین است که نظرات خود را در مورد شیوه های کار در کمپین یک میلیون امضا و نیز ایده هسته های خود بنیاد، کمیته های کمپین و همچنین اختلاف نظرهایی که در ماه های اخیر بین برخی کنشگران کمپین تهران وجود داشت نوشته اند. این یادداشت ها در کنار یکدیگر شاید شمع های کوچکی باشند که هر یک از زاویه ای متفاوت نوری بر اتفاقات ماه های گذشته می تابانند. ادای دینی به واقعیت شاید. واقعیتی که تاکنون تنها از یک زاویه روایت شده است. برای جلوگیری از گسترده و پیچیده تر شدن کلامی که اگر مکتوب نمی شد شاید روزی غرقمان می کرد. اختلاف نظرها باید قبل از آن که زیر زمینی شوند، شاخ و برگ پیدا کنند، به شایعه تبدیل شوند، یا خصمانه جلوی فکر و عمل ما را بگیرند بیان شده و تحلیل شوند، در غیر این صورت به ابزار دیگری برای سرکوب تبدیل خواهند شد.

هدف از ثبت روایت های کنشگران این حرکت طرح کیفیت اختلافات بین گروهی نیست. مغایر با تلاش برای همبستگی بین کنشگران جنبش زنان نیست که راهی برای رسیدن به آن است. روند فعالیت این گروه تجربه ای است که در حوزه ی فعالیت های اجتماعی زنان ایران باقی خواهد ماند و بهتر آن که روایت های صادقانه و منصفانه از این داستان به ثبت واقعیت های آن کمک کند.

این بریده نوشته ها آینه شکسته ایست که امروز از ورای تکه های آن و انعکاس های متفاوتش می توانیم به تصاویری که از خود آفریده ایم نگاهی دوباره بیندازیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 9:8 AM  توسط نازلی  | 

مي دوني يك از بزرگترين لذتهاي دنيا چيه؟

 

نه...! اشتباه حدس زدي!

اون وقتيه كه دم دماي غروب داري تو خيابون وليعصر قدم مي زني، يه ليوان، اندازه ي يه وجب، هلوي واقعي ميكس شده ي خنك هم دستته. باب ديلن هم داره واست شاهكارش Hurricane رو مي خونه. جلوت يه عالمه نور قرمز و زرد و آبي و سبز هست و آدمها مي يان و ميرن و تو يه قاشق از هلوت مي خوري و يه نگاه به اونها مي كني. از ديدن اينهمه ادم خندان مي خواي بميري از ذوق!

Wow!

تا حالا امتحانش كردي؟

اگه نه! د بجنب!

 

پي نوشت ۱: اگه آب هلوي واقعي پيدا نكردي، مي توني بري يه كيلو هلوي مرغوب بخري و همون طور در حال قدم زدن هي از كيسه هلو برداري و گاز بزني و كيف عالم رو بكني!

پي نوشت ۲: اين جور مواقع شاهكار استيو ري وان The sky is crying هم جواب مي ده.

پي نوشت ۳: گاهي هم پيش مي ياد كه آونقدر خوشي كه يك دفعه كه ناغافل فرهاد شروع مي كنه و رضا موتوري رو مي خونه و همه آدمهاي توي واكمنت يه دفعه كف و جيغ مي زنن. تو هم آونقدر ذوق مرگ مي شي كه يكدفعه جيغ مي زني انگار كه اولين باره اين آهنگ رو مي شنوي و بعد همه آدمهاي اطرافت همچين نگاهت مي كنن انگار كه خل شدي. شايد هم واقعا شدي!

پي نوشت۴: بعد تازه اين جور مواقع گاهي دوز خوليت اونقدر زياد مي شه كه مي خواي با همه پولهاي توجيبت همه رژ لبها و لاكهاي عالم رو بخري. از بس كه عاشق رنگي! بعد كه جيبت خالي شد تازه مي فهمي چقدر خري!

پی نوشت ۵: بعد حالا كه بي پولي، مجبوري پياده تا خونه گز كني، يه دفعه مي بيني همچين زدي زير آواز و با اون صداي نخراشيده و نتراشيدت داري واسه ساراي بابي آواز مي خوني كه اگه خود سارا يا باب ديلن پيشت بودن هنجرت رو مي جويدن! شانش بياري و شافل واكمنت هوس نكنه جنيس جاپلين رو انتخاب كنه. چون تو اونقدر از خود بي خودي كه يحتمل با جيغهاي اون تو خيابون جيغ مي زني!

پي نوشت۶: تازه فوق العاده اش اونجاست كه وقتي پات رو مي ذاري تو راهروي خونه مي بيني بوي ترش دلمه ي برگ مامانت همه ي ساختمون رو برداشته و تو ديگه كاملا عقل از كف مي دي!

پي نوشت ۷:چرا نشستي غمبرك گرفتي؟

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 10:11 PM  توسط نازلی  | 

مرد مسن چاق و قد بلند یبود و شکم بزرگی داشت. تقريبا داد مي زد:" به زنه گفتم چيزت رو بخورم، گفت لازم نكرده. گفت لازم نكرده. حالا كي لازم مي كنه؟"

دوباره تكرار كرد. دوباره و دوباره و دوباره. توي خيابان بود و با دوستانش كه توي يك پژوي بژ منتظرش نشسته بودند از آن طرف خيابان حرف مي زد و هي به ماشين نزديك تر مي شد. تا وقتي كه صدايش ديگر به گوشم نرسيد اين جمله ي لعنتي رو شنيدم.

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 6:36 PM  توسط نازلی  | 

يه جايي خوندم* كه آدم مبهم جذابه! كلي فكرم را مشغول كرد، مثل هميشه.

همه جا نگاه مي كردم كه كي مبهمه و چقدر واسه من جذابه. يا بر عكس، نگاه مي كردم كه آدمهایی که برای من جذابند٬ چقدر مبهمند!

مي خواستم تعريف ابهام رو بدونم.

حالا فهميدم!  مبهم هميشه اون نيست كه كسي از كارت سر در نياره و نتونه بشناستت . گاهي آدمهاي خيلي روراست و ساده ، مبهم ترين آدمهايي هستند كه من مي شناسم و در عين حال جذاب ترينشون.

-----------------------------------------------------------------------------

* این یه جایی همون کتاب بی نظیر"حکم مرگ "نوشته ی "موریس بلانشو" است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 1:6 PM  توسط نازلی  |