تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

وقتي داشتم اين پست را مي گذاشتم نه احساس شجاعت مي كردم نه جسارت و نه دكتر بودن كه بخواهم درد زنان ايراني را دوا كنم. فقط مي خواستم تجربه و حسم را درباره ي لباس با زنان و مردان بيشتري به اشتراك بگذارم.

فقط مي خواستم يكي از تجربيات خودم را بنويسم. و اين را جزو طبيعي ترين حقوق خودم مي دانستم كه توي يك فضاي حداقلي كه براي خودم تعريفش كردم بخواهم درباره تجربيات و نظراتم بنويسم.

آن موقع نه خودم را قيام كننده مي ديدم نه هيچ اسم و عنوان ديگه اي. الان هم نمي بينم.

بسياري از ما زنان و مردان هر روز تجربه هاي جديدي داريم و براي خيلي از ماها وبلاگ عرصه اي شده براي بيان اين تجربه ها.

هيچ وقت نفهميدم چرا برخي فكر مي كنند وبلاگ نويس قرار است نقش دكتر را بازي كند و براي درد هاي جامعه درمان بيابد. اصلا ما در كدام موقعيت هستيم كه بخواهيم اينطور از بالا به همه چيز نگاه كنيم؟ مگر من براي سوالها و دردهاي خودم درمان پيدا كرده ام كه حالا بخواهم درماني براي ديگران بيابم؟

و باز هم نفهميدم چرا اين عده، اين تعريف خودشان از وبلاگ و وبلاگ نويس را مي خواهند به ديگران ديكته كنند؟ اين نگاه قالبي و غير پويا چه فرقي با نگاه حكومت به اين پديده دارد؟

باز اين دوستان اگر اينقدر روي تعريفشان مصرند ، من به شخصه حرفي ندارم. در وبلاگهايشان درمان بجويند و نسخه بپيچند، اين چند مگا بايت را هم براي من و مايي بگذارند كه مي خواهيم به شيوه ي خودمان، با زبان خودمان درباره ي تجربياتمان بنويسيم. لطفا حق اهميت بخشي به اين تجربيات را هم به عهده ي خودمان بگذاريد. ممنون!

***

يك روز براي پيدا كردن كتاب اوليس رفتم نشر نيلوفر. آنقدر دربار ه ي اين كتاب خوانده و شنيده بودم كه ديگر طاقتم طاق شده بود و مي خواستم هرطور شده اين كتاب را بدست بياورم.

توي فروشگاه فهميدم از اين راه نمي توانم به مقصود برسم و تقريبا هيچ راه ديگري هم به ذهنم نمي رسيد. آخر سر مستاصل از فروشنده پرسيدم :" آقا شما خودتون اوليس رو خوانده ايد؟" با قطعيت جواب داد بله. باز پرسيدم:" واقعا اينقدر بده كه نمي شه منتشرش كرد؟"

نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت:" خانم شما تصور كن يه زن دهن باز كنه و هر چي بخواد بگه، به نظر شما اين قابله انتشاره؟"

برخورد بعضي دوستان چه درباره ي اين پست تو وبلاگ خودم ، چه درباره ي موضوعات ديگر تو بقيه وبلاگها من را ياد حرف اين فروشنده مي اندازد كه زبان باز كردن زنان را مساوي فسق و فجور مي دانست.

حالا يك عده كمي روشنفكرترند! مخالفتي با زنان گشودن زنان ندارند. اما چگونگي آن را مشروط مي دانند و مي گويند اولويت و اهميت موضوعاتي كه زنان مي خواهند درباره شان حرف بزنند را بايد مرجعي تعيين و تائيد كند. حالا اين مرجع يا عرف است يا خودشان و يا هر چيز ديگر، بماند.

 

يكي از مباحثي كه فمينيستها بسيار روي آن تاكيد كرده اند بحث عمومي كردن مطالبات و تجربه هاي زنانه است. حالا اين مطالبات مي تواند خواسته هاي همگاني تري مثل تغيير قوانين تبعيض آميز باشد يا بحثهاي كاملا شخصي و تجربه هاي فردي!

و باز نكته ي ديگري كه بسياري از زنان و مردان از مدتها قبل به آن رسيده اند اين است كه براي حرف زدن يا نزدن كسي، هيچ كس ديگري در مقام تعيين تكليف نيست.

كدام مرجعي است كه تشخيص دهد فلان موضوع قابل بيان شدن و عمومي شدن است و بهمان موضوع ديگر نه؟ كدام دسته بندي براي موضوعات اولويت تعيين كرده و بر طبق اين اولويتها براي انسانها حد و مرز مشخص مي كند كه درباره فلان چيزك بخوانند و بنويسند و حرف بزنند چون مهم است و درباره ي ان ديگري نه، چون مهم نيست؟درمان نيست؟

مگر همه ي حرفهايي كه هر روز در روزنامه ها و وبلاگها و سايتها نوشته مي شود مهم است؟ كي اين اهميت را تعريف كرده؟

از نظر من اينكه آدمها بيايند درباره ي اينكه چطور يك پوششي را انتخاب كردند، بنويسند و بگويند خيلي مهم تر است تا اينكه مشخصات موشكهاي كروز را بگويند و برد شهاب 3 را تخمين بزنند.

اين علاقه ي شخصي را به زن بودن و لطيف بودن و اين چيزها ربط نمي دهم و نمي گويم آنها كه درباره ي موضوع هايي كه مثال مي زنند حرف مي زنند، مردند پس خشن! نه! چون اين دسته بندي هاي جنسيتي را قبول ندارم.

علاقه ي من موضوعات انساني است. ترسها ، اميدها، شادي ها و دردها ي انسان! احتياط ها ، محافظه كاري ها و جسارتهايش. براي نوشتن يا خواندن مطالب هم حتما اين علاقه ي شخصي را دنبال مي كنم.

اما ديگراني كه مي خواهند درباره ي موتور هاي n سيلندر و زير دريايي هاي پيشرفته و تقدم مرغ بر تخم مرغ هم بحث كنند را نفي نمي كنم. چون چنين حقي براي خودم قائل نيستم. همچناني كه براي ديگران هم اين حق را قائل نيستم.

***

ديده ام بعضي جاها مرا با نام دختري كه با سوتين مشكل داشت خطاب كرده اند.

باشد مشكل دارم و نوشتم.

اما به گمانم اين ۲۲۰امين پستي است كه در عرض اين دوسال واندي در اين وبلاگ نوشتم و برايم جالب بود كه چرا كسي تا بحال مثلا دختري كه كار مي كرد، دختري كه كتاب مي خواند، دختري كه گريه مي كرد يا هر چيز ديگري خطابم نكرد؟

حالا هويت پررنگ من مشكل داشتن با سوتين است؟ اينقدر اين مساله مهم است كه روي همه ي "من" سايه انداخته؟

نوشتن درباره ي تجربه اين لباس مثل نوشتن درباره ي نقل قولي از دكتروف ، مثل نوشتن درباره ي ترافيك و گرمي هواست. همانقدر عادي ، همانقدر معمولي. بي هيچ جسارت و قيامي!

حالا قضاوت كنيد در اين دنياي مجازي و دنياي واقعي ما چقدر از زنان و دختران و بعضا مردان را تنها با يك خصيصه شان شناختيم، نام گذاشتيم و قضاوت كرديم؟ متهم كرديم؟ و شايد حتي رانديم؟

و بگوييد چند حكم اعدام در ذهنمان براي وبلاگ نويسان صادر كرديم؟

 

پی نوشت: پست سوتین شاید سعی ای بود در اشتراک یک تجربه و اینکه فکر کنیم انتخاب نوع پوشش چقدر به قضاوتهای دیگران٬ خجالت کشیدن٬ یا دوست داشتن تنمان و سایر آموزه هامان ربط دارد. وقتی زیتون و عطیه گفتند بدون سوتین راحت نیستند و خجالت می کشند٬ خیلی دلم می خواست حرف بزنیم که چرا چنین حسی دارند؟ چرا نمایش نوک سینه هاشان اینقدر برایشان سخت است؟ این چقدر به تنشان ربط دارد؟ چقدر به قضاوت دیگران ربط دارد؟ چقدر این نمایش را تحریک کننده می بینند؟ و حالا راحتی شان با سوتین برای این است که گمان می کنند مردان دیگر تحریک نمی شوند؟ و پیش فرضهایشان روی این حس چقدر موثر بوده؟ حتی به نظرم خیلی جالب می شود مردها هم بیایند و درباره ی این موضوع حرف بزنند. اینکه آیا اصولا زن بی سوتین تحریک کننده است؟ جلب توجه می کند؟ اگر تحریک کننده است این تحریک شد چقدر اکتسابی ا ست؟ یعنی آموزش دیده اند که با این شرایط تحریک شوند؟چقدر ذهنی است و چقدر عینی؟ و حالا استفاده از این لباس چقدر مربوط به غالبهای کلیشه ای ما از زن زیبا است؟ چقدر از این لباس استفاده می کنیم تا بعضا زیباتر و تحریک کننده تر به نظر برسیم؟ قضاوت و تعریف مردها روی انتخاب این لباس برایمان مهم تر است یا قضاوت زنها؟و هزارها سوال و فکر دیگر که موقع انتخاب یک لباس از طرف ما در ذهنمان ایجاد می شود و به انها فکر می کنیم.

 و از همه ی دوستانی که این نوشته را خواندند دعوت می کنم درباره ی حسشان نسبت به لباسها بنویسند. هر لباسی! سوتین٬کراوات٬ شلوار٬ بلوز٬ روسری یا اصلا خود لباس.

نوشته های هیجان انگیزی خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 7:46 PM  توسط نازلی  | 

این مطلب فوق العاده رو بخونید.

کلاژ خاطرات ۲۲ خرداد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 6:52 PM  توسط نازلی  | 

امشب دو ساعت و نیم طول کشید تا یک راه ۲۰ دقیقه ای را طی کنم.

اعصابم خورد شد. برق نبود ٬چراغ ها خراب شده بودند. و انگار تمام ماشینهای تهران پشت چراغ مانده بودند.

صبوری ایرانی های کم صبر برایم جالب بود. یکساعت پشت چراغ ماندند. بدون فحشی و چیزی. حتی دریغ از یک بوق!

اینقدر خسته ایم؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 11:13 PM  توسط نازلی  | 

خواندن مصرف است و نوشتن توليد.

خواننده مصرف كننده است و نويسنده توليد كننده.

خوب! باشه! اما اينقدر كلي نگید. چه مصرف كردن و چه توليد كردن هم مهمه . نه؟

 

پی نوشت ۱: بعد از ۲۴ ساعت که از نوشتن این پست می گذره اومدم که اضافه کنم من با این تئوری موافق نیستم. صرفا خواندن مصرف نیست. خواندن آگاهانه تولیده. و لزوما نوشتن هم تولید نیست. گاهی نوشتن تنها مصرف ابزاره.

 

پی نوشت ۲: نقل قولی از دکتروف :" در كودكي هر وقت چيزي مي‌خواندم، به نظر مي‌آمد كه دارم همان‌قدر خودم را با امر نوشتن درگير مي‌كنم كه با جريان داستان. لازم نبود چيزي بنويسم؛ خود عمل‌خواندن، همان نوشتن من بود."

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 2:38 PM  توسط نازلی  | 

اولين بار تو يك ان.جي.اوي فمينيستي ديدم كه يكي از زنهاي دوست داشتني آنجا سوتين نبسته بود. برايم عجيب بود. سينه هاي كوچكي داشت اما تكون مي خورد. بعد كم كم ديدم كه خيلي از اين زنها سوتين نمي بندند.

گذشت. كمي درباره ي نگاهي كه فمينيستها به سوتين دارند، خوندم. ديد تازه اي پيدا كردم، شاخكهاي من جنبيد و به اطرافم نگاه كردم. سوتين براي همه ي زنها انگار شده بود جزئي جدايي ناپذير تنشان. زن بي سوتين ؛ زن بي حيا و قبيح و پر رو بود و سوتين بستن پيش فرض هر زن عفيفي بود.

خيلي دير سوتين بستم. چون سينه هاي كوچكي داشتم. اولين بار كه سوتين بستم وقتي بود كه مي خواستيم برويم خانه دوست مامانم مهماني. اون خانم دو تا پسر هم سن سال من داشت. مامان يكي از سوتينهاي مارال رو بهم داد و گفت اين رو ببند. پرسيدم چرا؟ مثل هميشه خواستم بحث كنم. اين كار هم از آنهايي بود كه دليلش رو نمي فهميدم. نمي دانم چي شد كه مامان تو بحث پيروز شد و من سوتين بستم. داشتم خفه مي شدم. فكر مي كردم يكي دستش رو گذاشته روي گلوم. طبق معمولي كه وقتي يك چيزي را بدانم فكر كنم همه مي دانند، فكر مي كردم الان همه مي فهمند كه من سوتين بستم. توي مهماني آنقدر خجالت مي كشيدم كه روسري ام را تمام مدت انداخته بودم دور گردنم و از روي مبل هم بلند نشدم. نمي دونم چرا اينقدر برام خجالت آور بود. شايد چون دليلي بر بزرگ شدن من، بر زن شدن من بود. وقتي از مهماني برگشتيم توي راهوي خانه ي همان خانم وقتي در رو بستند سگك هاش رو باز كردم و يكدفعه تمام خجالت من تموم شد. اون آدم پنهان دستهاش رو از رو گردنم برداشت و همه نارحتي ام ته كشيد. الان كه به آن خجالت نگاه مي كنم خنده ام مي گيرد. يادم مي آيد آن موقع اين سوتين بستن را يك جور پيشنهاد س.كس به اون دو تا پسر تلقي مي كردم.

بعد گذشت و گذشت تا اينكه تو يكي از مهماني هاي خانوداگي زن عموم بهم گفت:" نازلي تو نمي خواي سوتين ببندي؟ ديگه بزرگ شدي؟" شب تو خانه به مامان گفتم و بهم گفت هنوز زوده . سينه هات كوچيكند. كمي بعد يكي خريدم و بستم. بعدترها هم هيچوقت خودم سوتين نخريدم و هميشه مامان براي هر سه مان مي خريد. سوتينهاي من هميشه آنقدر گشاد بودند كه به قول معروف دو سه نفر ديگه هم توش جا مي شدن. چون مامان سايز سينه هاي من رو دقيق نمي دونست و من هيچ وقت هم گله نمي كردم. هميشه برام بزرگ بودند. هيچ كاركرد مثبتي هم نداشتند. اگر قرار بود سوتين سينه را سفت و بالا نگه دارد سوتين هاي گشاد من هيچ وقت همچين كاري براي من نمي كردند.

باز گذشت. سالها گذشت  و من همچنان اون سوتينهاي گشاد رو مي بستم. سوتينهاي من وقتي تنگ و سايز سينه هام مي شد كه مي خواستم مثلا مهماني برم و لباس تنگ بپوشم و اون موقع ديگه اون سوتينهاي گشاد از زير لباس زشت و كجه و كوله مي شد. اما تحمل تنگي اونها رو نداشتم. هميشه خفه ام مي كردند.

بالاخره يك بار كه مي خواستم بروم بيرون و تقريبا هيچ سوتين تميزي نداشتم. بالاجبار سوتين نبسته زدم بيرون. چه حس خوبي بود! اما باز طبق معمول فكر مي كردم الان همه دارند حركت سينه هاي من رو نگاه مي كنند و همه شهر مي دوند كه من سوتين نبستم. اما خوب راحتي مهمتر بود يا فكر مردم؟ اولي رو انتخاب كردم. زمستون بود و طبيعتا لباسها كلفت و گشاد،  تو اين فصل سوتين نبستن خيلي راحت است. پيش خودم گفتم من فقط زمستونها سوتين نمي بندم. نبستم و ديگه حتي تكان آنها و  هر چيز جلب توجه كننده ي ديگران رو هم فراموش كردم. بهار شد و لباسها نازك. اما من ديگر نمي تونستم سوتين ببندم. باز همون بختك مي آمد و گلوم رو مي گرفت. تازه آزادي بدن و رهايي اون حس خيلي خوبي بود كه حاضر نبودم از دستش بدهم. بهار و تابستان و پائيز و ديگه كم كم هيچ وقت سوتين نبستم.

وقتي تن رهاست و يك لباس احمقانه مثل چسب نچسبيده باشد به تنت خيلي حس خوبي داري.. بخصوص توي گرماي تابستان.

هنوز شايد اين رهايي تن براي من و ما هم مساله باشد. الان تو جلسات اكثر دوستان فمينيست من سوتين مي بندند و خيلي به اندازه و شكل سينه هاشون هم بستگي نداره. بفيه زنها هم مي بندند. حتي توي مهماني هاي زنانه و حتي آنها كه با بي سليقگي مطلق سوتين هاي رنگارنگشان از زير لباسشان بيرون مي زند، باز مي بندند.

يكبار جلسه اي رفتم كه مرد فمينيستي هم در جلسه بود. از دوست صاحب خانه ام يك لباس گشاد گرفتم كه روي لباس تنگ و تن نمايم بپوشم.  تا آخر جلسه همش فكر مي كردم من چرا اين كار را كردم؟ شايد چون نمي خواستم در گير قضاوتهاي ديگران بشوم.

اين تعيين و تكليف ما براي لباس پوشيدن ديگران و  ترسهاي خودمان چيزي نيست كه مربوط به امروز و ديروز و گشتهاي ارشاد باشد. ما خودمان هر كدام يك گشت ارشاديم براي همديگر.

 

پي نوشت1: به همه ي خانمها توصيه مي كنم كه سوتين هايشان را باز كنند. لذتي كه در اين كار است به قول دوستی از هفتاد بار زنا کردن بیشتر می باشد!

پي نوشت 2: چقدر مهم است كه براي مردها جلب توجه كني يا نه؟ اصلا چرا اينقدر مردها خودشان را مركز عالم مي دانند ؟

پي نوشت 3: نمي خواهم ارزش گذاري كنم روي بستن يا نبستن سوتين. اما اگر سوتين بستن از روي تعريف هاي عرفي و ترس باشد نياز به يك بازنگري اساسي دارد. وگرنه هر انتخاب آگاهانه اي قابل دفاع است.

 

www.change4equality.info

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:52 PM  توسط نازلی  | 

" اگنس گفته بود نخست وزير هم مي آيد; گفته بود وقتي با سيني ليوان ها وارد شده ، در صحيتهايشان در ناهار خوري آن را شنيده است. مگر اهميتي داشت، يك نخست وزير كمتر يا بيشتر چه اهميتي داشت؟ براي خانم واكر در ميان بشقاب ها، تابه ها، قابلمه ها، ظرف هاي جوجه ي سرخ كرده، بستني خوري ها، سبدهاي كوچك  پر از خرده نان، ظرف هاي سوپ و بشقاب هاي پودينگ كه هر چه مي شستي تمامي نداشت و روي ميز آشپزخانه و صندلي ها را پوشانده بود، در اين ساعت شب چه اهميتي داشت. تنها احساسي كه خانم واكر داشت اين بود كه يك نخست وزير كمتر يا بيشتر تفاوتي ندارد. "

خانم دالاوي/ويرجينيا وولف/خجسته كيهان/انتشارات نگاه 1386/ص 207

 

 

www.change4equality.info

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 7:20 PM  توسط نازلی  | 

آقاي ولايتي مرد بسيار محترم و عاقلي هستند و مي توانند آزادانه نظراتشان را بگويند. كلا در جمهوري اسلامي همه حق دارن آزادانه نظراتشان را بگويند . اما نظرات ايشان در جريان پرونده ي هسته اي اثري ندارد.

 

محمود( عليه السلام)

 

 

www.change4equality.info

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 12:46 PM  توسط نازلی  | 

 همیشه دچار تناقض می شم وقتی که می خوام با کسی از س.کس حرف بزنم. فقط از س.کس و نه لزوما حرف س.کسی!

 قبلش همیشه می ترسم که نکنه هر حرف من یه جور تمایل به طرف برداشت بشه و یا اینکه توهمی ایجاد کنه. واسه همین در خیلی وقتها خودم رو سانسور می کنم. ترجیح می گم اصلا حرفی نزنم تا اینکه بعد بخوام درگیر یک بازی الکی و وقت گیر بشم. برای رفع این مشکل گاهی ترجیح می دم موقع انتخاب آدمها اونهایی رو انتخاب کنم که بهشون تمایل دارم که هر توهمی هم ایجاد شد لااقل بیراه نرفته باشه. اما همین نکته هم یک مشکلی ایجاد می کنه و اون اینه که تو حتی اگه کسی را از نظر جنسی بپسندی٬ باز این دلیلی نمی شه که حتما قصد و تمایلی برای کار دیگه ای هم داشته باشی و در خیلی از موارد ترجیح می دی این پسند فقط در حد تئوری بمونه و وارد عمل نشی.

از طرف دیگه در بسیاری از موارد هم اگه حرف بزنی و راحت باشی و خجالتهای مرسوم رو کنار بزاری اتفاق ناخوشایندی می افته. آدمها باهات حرف می زنن اما پشت سرت همیشه آدم قبیحه و بی تربیته و بی حیائه توئی. انگار نه انگار که خود اونها هم بودند که هم کلام تو شدن. حتی پیش می یاد خیلی وقتها با همین صراحتت باعث می شی خیلی از آدمهایی رو هم که می پسندی از دست بدی.

اونوقت تو خیلی از موارد ترجیح می دی سکوت کنی و به هر حال این سکوت هم یه جورهایی خودسانسوریه.

نمی دونم همه ی این برداشتها و قضاوتها چقدر به جنسیت مربوطه. مسلما پسرها هم از این مشکلات دارن. اما فکر کنم این قضیه که یکسری آدمها به امیدهایی با تو وارد دیالوگ بشن بیشتر مساله دخترهاست تا پسرها.

پی نوشت ۱: گاهي صراحت و بي پردگي من اونقدر متفاوت با جريان عادي مي شه و اونوقته كه اين تناقض پر رنگ تر مي شه. و من مي مونم بين اينكه به چيزي كه نمي فهمم تن بدم يا خودم باشم.

پی نوشت ۲: البته این مساله اونقدر مساله مهمی نیست که باعث پریشانی های اخیرم شده باشه ها!

پي نوشت ۳: در راستای اعتراض های مکرر آرمین جان که آخر سر بهم گفت برو بمیر٬ می خوام یکی یکی تناقضهام رو بنویسم. اما آرمین خان میدونی که من ناقص حرف می زنم و خیلی نمی تونم چیزهای درونی رو خوب بیرونی کنم. حالا بعد دوباره تیغ تیز انتقاداتت رو طرف ما نگیر ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 6:16 PM  توسط نازلی  | 

پر از تناقضم. این تناقضهام داره خفم می کنه. این روزها اینقدر دچار چه باید کرد هستم که از خیلی از کارهای اولیه هم می مونم. مهسا می گه چهاچوب هات زیاده. می گه باید و نبایدت زیاده. چهارچوب هات آزادی عمل رو ازت گرفته.

نمی دونم شاید هم راست می گه.

به هر حال دست و پنجه نرم کردن با تناقضات سخته. حتی برای من که زندگی ام بدون جدل یه چیزهایی کم داره!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 11:17 AM  توسط نازلی  | 

خوبم. یعنی خوب شدم.همیشه همینطوره٬ می یاد و می ره. یه دفعه می یاد٬ شبیخون می زنه. اینطور که خودمم هم نمی فهمم از کجا اومد.

قبل شبیخون٬ تو زمانهای عادی٬ همیشه می خواد یه جوری من رو از پا در بیاره. اما من بهش راه نمی دم. لج می کنه. باز من محل نمی ذارم. مدتها همینطور حمله می کنه و من محل نمی ذارم . بعد همه ی آنها کم کم رو هم جمع می شه و فقط یک تلنگر کوچیک لازمه تا به هدفش برسه و من رو داغون کنه!

و بعد یکدفعه می ترکم. یعنی اون من رو می ترکونه. مقاومتم رو در هم می شکنه و من از تو می ترکم.

نامرد! حتی راه اشکم رو هم می بنده. و بعد پیروزمندانه می شینه یه کناری و با همون لبخند کجکی گوشه ی لبش نگاهم می کنه! از چشمانش می تونم بخونم که داره بهم می گه :" دیدی باختی؟! دیدی زانوهات روخم کردم؟ حالا دریغم هست! بکش! و بعد باز به خودت ببال که شکست ناپذیری!" و از تک تک حالتهاش می فهمم که از این پیروزی چقدر غره است.

یه مدت ماتم! سرگشتم! اما بعد کم کم به خودم می یام. جنگ من شروع می شه! می جنگم٬ از بس که جنگیدن رو دوست دارم. می خوام خمش کنم. چشمامو نازک می کنم و دست می ندازم تو دستاش و هلش می دم عقب! با همون چشمای نازک شده و لبخند پنهانی که فقط کسی که خیلی من رو بشناسه می تونه ببینتش٬ همه روزم رو خالی می کنم رو دستاش! و اون می افته اون گوشه و من می برم.چشمام برق میزنن و گشاد می شن٬ مثل اول! از بس که از این جدل لذت بردم. گریه ام رو هم ازش پس می گیرم.

می دونه که همیشه و در نهایت اونه که بازندس. این قانونه! اما باز می جنگه. شاید چون مثل من زندگیاش بدون جدل بی معناست!

من از دور با گردن کج و با ترحم به اون که یه گوشه رو خودش تلنبار شده نگاه می کنم و می بینم که تو اوج حقارتش بازم داره نقشه ی یه شبیخون دیگه رو می کشه. همیشه همینطور حقیرانه به انتقام فکر می کنه.

تو همین میانه ی حقارت اون و شادی من٬ می فهمم که چقدر دوستش دارم و بدون اون زندگی ام خیلی چیزها کم داره!

پی نوشت ۱: لذت می برم!

پی نوشت ۲: دستهای قشنگی دیدم. از اون دستها که دلت میخواد تنت رو بسپاری بهشون و فقط چشم بدوزی تا لمس زیبایی شون روی تنت رو نگاه کنی و مست شی! اونقدر مست که بخوای اون دستها رو تا ابد برای خودت نگه داری!

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:24 PM  توسط نازلی  | 

آی...! دیوارها! برین کنار! چرا همش می یاین می خورین تو صورت من؟
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 4:23 PM  توسط نازلی  | 

باز همون احساسات متناقض همیشگی. باز ترسهام. نمی دونم چرا گاهی یه دفعه می ترسم. خیلی زیاد. و گاهی یکدفعه وقتی هیچ دلیلی برای نگرانی نیست٬ نگران می شم. غصم می گیره. و می خوام گریه کنم.

دیشب مهمونی بودم. مست نبودم. می دونم. بعد ۲۴ سال خودم رو می شناسم که کی عقلم سر جاشه و کی نیست. اما همش می خواستم گریه کنم٬ در کمال عقل! با اینکه دلیل خیلی قابل فهمی واسه گریه نداشتم.

البته خودم می دونم که چرا باید گریه می کردم. اما نشد. هیچ وقت این اشک لعنتی همراهم نیست. مثل خیلی چیزهای دیگه ای که همراهیم نمی کنن.

من می ترسم. خیلی!

از اینکه خودم نباشم یه روز ٬خیلی می ترسم. دلم یه دفعه هری می ریزه. اونوقته که می خوام گریه کنم. اما این تنها دلیل واسه بغضم نیست.

اون شب هم یکی از اون شبها بود که ترسیدم. می نشستم رو مبل هی نگاه می کردم که کجاش منم٬ من بود و کجاش نبود. اما باز نمی فهمیدم.

بزار قبیح باشم٬ احمق باشم٬ جلف باشم٬ اصلا همه چیزهای بد باشم٬ اما خودم باشم. اون منی که بتونم ازش دفاع کنم. از اینکه ابرازش کنم نترسم. منی باشم که من ازش لذت ببره. فقط همین!

گاهی یه چیزهایی رو می خوای که نیست. اونوقت فکر می کنی خیلی می خوایشون. بعد که همون خواستت برات فراهم می شه٬ می بینی که اصلا نمی خوایش دیگه!

همش دارم با خودم می جنگم. گاهی هم خیلی برای خودم نگران می شم. فکر می کنم داره یه چیزهام از بین می ره.

امشب هم مهمانی بودم. یه دنیای متفاوت. من مال اونجا نبودم. می دونستم. اما نمی دونم مال کجام.

باید خیلی چیزها رو بگم٬ اما نمی گم!

آره! نمی گم. به همون دلیلی که بقیه نمی گن. به همون دلیل که ....!

امروز همش خواب بودم.

دلم می خواد با پاهای لخت تمام شب کنار اتوبان قدم بزنم. که با هر قدم سفیدی پاهام بیاد جلو چشمام و بعد بره و دوباره بیا و بره٬ و من تمام شب فقط و فقط درگیر این سفیدی و سیاهی باشم. لذت بخش ترین صحنه است این واسه من. تقابل سفید و سیاه و تنهایی!

امروز هیچ کس نذاشت تنها باشم. تنهایی که ماله منه. و من همش ترسیدم. همش دویدم. که مبادا به کسی بر بخوره. اما کسی نگران این نبود که چی به من بر می خوره. چقدر شبیه بقیه بودم!

پی نوشت ۱: لطفا کسی قضاوت نکنه. هیچ چیز این پراکنده نوشته ها قابل فهم نیست. فقط خودم می فهممشون. بزارین قضاوت نشیم. فقط عمومی شیم بدون قضاوت!

پی نوشت ۲: حتم بدونید که مشکل٬ مشکل‌ِ اعتماد به نفس هم نیست.

پی نوشت ۳: من نمی خوام از جنگ بشنوم. چرا مجبور می شم؟ بدم می یاد از اینکه مجبور بشم. کاش گاهی کر می شدم٬ کور می شدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 1:30 AM  توسط نازلی  | 

دنبال کار می گردم.

هر کس واسه یه نقشه بردار بی کار٬ اما ساعی و کوشا کاری سراغ داره خبرم کنه.

لطفا!

من زیر خطر فقر زندگی می کنم و درآمدم زیر یک دلار در روزه! من رو دریابید!

اگرم هم کار سراغ ندارید بگید چطور می شه رفت تحت پوشش کمیته ی امداد؟

لطفا!

پیشاپیش از همکاریتان کمال سپاسگذاری رو دارم.

 

www.change4equality.info

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 10:1 PM  توسط نازلی  | 

دیروز تو قسمت مردانه مترو نشسته بودیم. کنارم زنی با یه بچه ی ۶-۷ ماهه نشسته بود. زنی بود لاغر و بسیار سبزه. فکر کنم جنوبی بود. و البته ظاهرش هم مانند زنان فال فروش بود.

بچه اش خیلی گریه و بی تابی می کرد. یکدفعه اون هم سینه اش را در اورد را به اون هم شیر داد. بدون اینکه سعی در پنهان کردنش داشته باشد. تازه چادری هم بود اما ابدا هم سعی نکرد با چادر خودش را بپوشاند.

خیلی حال کردم!

از اینکه این مساله چقدر برایش عادی است و اینکه از تنش خجالت نمی کشد. البته لزوما قرار نیست این معمولی بودن آگاهانه باشد. اما واقعا دیدن این صحنه برایم لذت بخش بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 8:11 PM  توسط نازلی  | 

الان اخبار از فساد اخلاقی و مالی دولت امریکا ی گفت!

خجالتم خوب چیزیه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:35 PM  توسط نازلی  | 

ديروز از جلسه ي امتحان كه در اومدم، جلوي برد اعلام نمرات ايستاده بودم و دنبال نمره ام مي گشتم كه دختري چادري بهم نزديك شد و گفت :" خانم! ببخشيد؟ شما سلف نمي ريد؟" گفتم :" نه! چطور؟"

گفت:" من مي خوام برم سلف! اما كسي نيست باهاش برم. الان يه ساعته اينجام تا يكي پيدا شه!"

خندم گرفت. گفتم:" خوب چرا تنهايي نمي ري؟" گفت:" از اين دانشگاه خوشم نمي ياد. توش احساس امنيت نمي كنم!!" دستاش مي لرزيد و موقع حرف زدن همش دستش رو با همون لرزشش مي گرفت جلوي دهنش. آرام حرف مي زد ، آنقدر كه گاهي براي شنيدن حرفاش مجبور بودم سرم رو ببرم نزديك گوشش."

گفتم بهش كه باشه مهم نيست! دارم مي رم خونه راهم را عوض مي كنم و از طرف سلف مي رم و تا اونجا مي رسونمت.

با هم راه افتاديم. تو راه گفت:" مينا بهم گفته برگه اعلام نمرات را بردارم تا كسي نمرش و نبينه. خجالت مي كشه."

هم خندم گرفته بود و هم متعجب بودم. چطور فكر كرده بود من بايد مينا رو بشناسم كه اينطور بي معرفي ازش حرف مي زد؟ گفتم :" اعلام نتايج كه به شماره دانشجويي. كسي نمي فهمه كي به كيه!" آروم گفت :" نه ! پسرا شماره داشجوئيمون رو حفظن!!"

ازش پرسيدم:" چرا اينقدر مي ترسي؟ اينجا دانشگاهه. شايد از خيابون امن تر باشه. يعني تو هيچ وقت تنهايي اينجا راه نمي ري؟"

با سر گفت نه. و همچنان كه دستش جلوي دهنش بود گفت:" خوشم نمي ياد. تا حالا تنها نبودم اينجا."

يه دفعه گفت :" مينا اومد."

گل از گلش شفت. لرزش دستاش كمتر شد و براي مينا خانم دست تكون داد و رفت پيش مينا. خداحافظي كردم و راهمو ادامه دادم. فكر كنم همه دوتا شاخ گنده رو سرم رو ديده باشن!

***

امروز تو خيابون خلوتي راه مي رفتم. يه دفعه يك نفر از پشت سر صدام كرد. برگشتم و ديدم يه دتر توپول و سبره اي است. كم سن مي زد. فكر كنم 18-19 ساله بيشتر نداشت. با ناراحتي گفت:" خانم خيلي ببخشيد. به نظر شما شلوار من خيلي ضايست؟!"

با زبان اشاره پرسيدم يعني چي؟ گفت:" من اين شلوارو ديروز خريدم. اما الان فكر مي كنم خيلي ضايع است. جسبيده به پام. خيلي تنگه. آره؟"

به شلوارش نگاه كردم. شلوار جين آبي نفتي بود كه تقريبا چسبيده بود به پاش و ماهيچه ي پشت ساقش از رو شلوار پيدا بود. اما خوب به هر حال شلوار كاملا پوشيده و بلندي بود و در ثاني جين گلفت هم بود.

گفتم:" به نظر من كه بد نيست. الان همه اينجورين. اما خودت بايد راحت باشي. "

دوباره گفت:" امروز همش فكر كردم همه دارن تو خياباون نگام مي كنن. الان تو اين كوچه خلوت كلي پسر بهم متلك گفتن. نمي دونم چرا خريدمش. ديروز به نظرم اينقدر بد نبود."

باز تاييد كردم كه به نظر من بد نمي رسه.

با لحن خواهشي اي گفت:" من خونمون دو كوچه بالاتره. ميشه با من تا خونه بياييد؟ من دم ديوار مي رم و شما هم اينور راه بريد تا من از خيابون معلوم نباشم. تنهايي مي ترسم."

قبول كردم. با هم همراه شديم. تند تند راه مي رفت و خيلي استرس داشت. اينهمه استرسش براي يك شلوار تنگ برام خيلي خنده دار بود و تعجب بر انگيز اما تا حدي هم شايد مي فهميدمش.

رسيديم در خانه اش. صبر كردم تا در را باز كنند و برود تو و بعد رفتم.

***

اين دو اتفاق خيلي برام جالب و يگانه بود. بخصوص كه در دو روز پشت هم اتفاق افتاده.

مي خواستم چيزاي بيشتريه غير از نقل داستانشان را هم بنويسم.بنويسم كه عامل ايجاد اين اضطرابها و ترسها و عدم اعتماد بنفس ها تربيت است با ، رفتار ما با هم، يا نگاه ريشه دار مرد سالار و يا اين حكومت 30 ساله؟ اما خوب همه اينها پيوستگي با هم دارند و علت و معلول همند. و اينكه همسران اين دختران چقدر مغرور خواهند بود كه تنها حافظ و تكيه گاه آنها هستند.  حالا جز اين اشاره ي كوتاه هيچ كدام را نمي خواهم شرح و بسط بدهم فقط از ظهر تا حالا دارم فكر مي كنم: چي به سر ما زنها اومده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 1:9 PM  توسط نازلی  | 

نمی دانم این باور که می گوید هر چه در زندگی نصیبت می شود٬ همان چیزی است که خودت طلب کرده ای تا چه حد درست است. همیشه نسبت به این تئوری چیزی میانه ی باور و رد بودم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2:1 PM  توسط نازلی  |