تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

تغییر برای برابری: هانا عبدی فعال حقوق زنان، دانشجوی 21 ساله دانشگاه پیام نور بیجار و از اعضای انجمن زنان آذرمهر کردستان,و کمپین یک میلوین امضا كه از یازدهم مهرماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی در شهر سنندج بازداشت شده بود در يك حكم بي سابقه و به شدت نگران كننده ، به 5 سال حبس در يك شهرستان مرزي محكوم شد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 1:18 AM  توسط نازلی  | 

يك روز تصميم گرفتم كه نوشته هام رو دسته بندي كنم.

و طبيعتا براي دسته بندي اين نوشته ها مجبور بودم بخونمشون.

به يه دركي رسيدم.

من خيلي تغيير كردم!

هم خودم، هم نوشتنم و هم دغدغه هام.

ياد اون روزي افتادم كه اوني كه خيلي بهم نزديك بود، بعد ماهها دوباره برگشت . از ديدن اين نازلي جديد كه روبروش بود شوكه شد! گفت نمي شناسمت. ازم خواست همون نازلي قبلي بشم، چون نمي تونست اين جديده رو هضم كنه.

اما من اون موقعها ، آگاهانه تغيير كرده بودم. درهايي كه روبروم بود شكسته بودم و داشتم بال در مي آوردم. آنقدر از اين نازلي جديدي كه پيش رويم بود ، خوشحال و سر مست بودم كه اصلا نمي خواستم برگردم.  برگردم يه چي؟ من حتي ديگه تحمل خيلي از رفتارهاي اون نازلي سابق را نداشتم. در ثاني بازگشت يعني چه؟ از اون كارهايي بود كه برام تعريف نشده بود. براي كي برگردم و لذت اين من جديد را از خودم دريغ كنم؟

هميشه دلم مي خواست هر روزم يك تولد جديد باشه، هر روزم با ديروزم متفاوت باشه و زندگي ام پر از رنگ باشه و تجربه. و داشتم به اين نازلي دوست داشتني ام نزديك مي شد.

تغيير نكردم. پاي خودم ايستادم. خوب يا بد. من ، من بودم و از اين من ، من لذت مي بردم. بايد به لذتم وفادار مي موندم.

آره! حالا باز مرور نوشته هاي سابقم اين حس خوب رو بهم داد. حس تغيير! زايش! نوزايي و نو شدن!

نمي خواهم ارزشگذاري كنم رو تغييراتم كه بگم خوبه يا بد. نمي دونم. شايد بعضي هاش خوب باشه و بعضي هاش بد. خوبيه و بدي نسبيه ، اون هم اينطورش! از زماني به زمان ديگه و از آدمي به آدم ديگه متفاوته.

اما اين تغييرات رو دوست دارم. لا اقل به خودم نشون مي ده كه ساكن نبودم. در جا نزدم.

ماههاست ، نه سالهاست، كه دارم خودم را تعريف مي كنم. هر شب موقع خواب تجربياتم را پيش رويم مي گذارم و بررسي مي كنم و باز تعريفشان مي كنم. بهمشان مي زنم و دوباره مي سازمشان و ياد مي گيرم.

مي گفتم! دنباله ي همه ي تجربيات جديدم، نوشته هايم، نگاهم و زبانم تغيير كرده.

نوشته هايم...!

نه...! نه...! من نمي گم چه تغييري. از همه ي دوستاني كه مدتهاست كه وبلاگ من رو مي خونم خواهش مي كنم كه بهم بگن كه آيا به نظر اونها هم تغيير كردم؟ و اين تغييرات را اونها بهم بگن. دلم مي خواد تغييراتم را از چشم ديگران ببينم. لطفا كمكم كنيد. يه دنيا از همتون ممنون مي شم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:47 PM  توسط نازلی  | 

انگار خبرهاي بد تمومي نداره.

نگرانم. اميدوارم اين دوست هم زودتر آزاد شود.

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 9:19 PM  توسط نازلی  | 

خوبه...! خوبه...! همه چیز خوبه!

بازداشت شدگان مراسم 22 خرداد آزاد شدند

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 2:7 PM  توسط نازلی  | 

نگرانم....! زیاد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 11:12 AM  توسط نازلی  | 

۲۲ خرداد روزی که زنان ایرانی در اعتراض به قوانین نابرابر به خیابانها رفتند٬ گرامی باد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 11:6 PM  توسط نازلی  | 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!

معلمهای آینده! قربون همتون برم!

هیچ خبری یه اندازه ی این خبر نمی تونست خوشحال و شارژم کنه.

من مخلص هر چی معلم و تربیت معلمی و دانشجو قرص و محکم هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 7:44 PM  توسط نازلی  | 

دوستان عزیز:

لطفا این مطلب را بخوانید و برای دوستان و آشنایان خود نیز بفرستید! شاید بتوانیم جان این بچه ها را نجات دهیم

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/16153/

 
نگذاریم فردا این بچه‌ها اعدام شوند


صبح روز چهارشنبه ۲۲ خرداد، ۱۱ ژوئن ۲۰۰۸، قرار است ۱۱ نفر اعدام شوند. در میان این ۱۱ نفر، سه نفر نوجوان هستند که در سن زیر ۱۸ سالگی در حین دعوا و دفاع از خود باعث مرگ یک نفر دیگر شده‌اند.

بیایید نگذاریم این بچه‌ها اعدام شوند!

بیایید سکوت نکنیم!

بیایید اینبار صدای اعتراض خود را به گوش مقامات قوه قضائیه برسانیم.

بیایید در حمایت از زندگی سعید،‌ بهنود و محمد بیست ساله که اکنون در لحظه‌های پیش از اعدام در انفرادی و قرنطینه بسر می‌برند و در تلاش برای نجات جان آنها یک کاری بکنیم.

بیایید یک حرکت مدنی ساده را با هم آغاز کنیم: از مقامات مسئول قوه قضایی بطور صریح و مستقیم بخواهیم که این بچه‌ها را اعدام نکنند!

شماره تلفن مقامات مسئول قضایی در پایین این صفحه است. در این ۲۴ ساعت فرصت باقیمانده ما می‌توانیم با آنها تماس گرفته و از آنها بخواهیم که اجرای حکم اعدام را متوقف کنند. می‌توانیم از دوستان و آشنایان خود بخواهیم که تلفن کنند و از دیگران هم بخواهند که تماس بگیرند. اگر قوه قضائیه هزاران تلفن در روز سه شنبه دریافت کند،‌ شاید به خود آمده و دست کم اجرای حکم اعدام را در مورد این سه نوجوان متوقف کنند تا وکلای آنها بتوانند از طریق قانونی برای تجدید محاکمه یا دریافت رضایت خانواده های اولیای دم اقدام کنند.

بهنود شجاعی، سعید جزی و محمد فدایی سه نوجوان ۲۰ ساله هستند که هرسه آنها در سن ۱۶-۱۷ سالگی در حین دعوا مرتکب قتل شده‌اند. قوه قضائی این نوع قتل را «قتل عمد» می‌داند، و نه غیر عمد، و هر سه را راهی چوبه دار کرده است، بی اعتنا به تعهد بین‌المللی کشور ایران به کنوانسیون «حقوق کودک» که صدور حکم اعدام را برای جرایم دوران کودکی منع ساخته است.

بهنود را مجسم کنید که تنها در انفرادی نشسته و لحظه‌های آخر زندگی‌اش را می‌شمارد، و‌ سعید را، و محمد را. بیایید تنها کاری را که از دست ما برای آنان برمی‌آید انجام دهیم.

این سه نوجوان از روز دوشنبه در سلول‌های انفرادی پیش از اعدام در زندان رجایی شهر هستند. آنها روز سه شنبه راهی زندان اوین می‌شوند و در قرنطینه خواهند بود.

ساعت ۵ صبح روز چهارشنبه در حیاط زندان اوین اعدام خواهند شد.

دوستانی که در تهران هستند، می‌توانند ساعت ۴ صبح جلوی زندان اوین جمع شده و با روشن کردن شمع پشت در زندان مخالفت خود را با اعدام این نوجوانان نشان دهند.

. بهنود شجاعی قرار بود چهارشنبه هفته دیگر اعدام شود،‌ اما اعدام وی یک هفته جلو افتاده شاید به این دلیل که مخالفت و اعتراض جهانی با اعدام وی گسترش نیابد. بیایید با اعتراض خود نشان دهیم که اعدام‌های سریع نقشی در کاهش مخالفت ما ندارد.

شماره تلفن آقای علیرضا جمشیدی،‌ سخنگوی قوه قضائیه
+98 912 159 5504

شماره تلفن آقای محمد شیرج، رييس حوزه نظارت قضايي ويزه
+98 21 664 05170
+98 21 664 05171
+98 21 664 05172
+98 21 664 07070

از همه کسانی که در این اقدام انساندوستانه شرکت می‌کنند،‌خواهش می کنم با فرستادن یک ایمیل به من خبر دهند که در این حرکت مدنی ساده ضد اعدام شرکت کرده‌اند تا همه ما بدانیم که گستره‌ای این حرکت به چه میزان است، و چه میزان گستردگی برای موفقیت حرکت ضروری است.


لینک‌های مربوطه:

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/16148
http://mostafaei.blogfa.com/post-3.aspx
http://www.autnews.info/archives/1387,03,0009669 /
http://www.etemaad.com/Released/87-03-21/97.htm
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=61508
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?13202
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 2:6 PM  توسط نازلی  | 

تیرم در چله ی کمان....!

رهایم کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 6:45 PM  توسط نازلی  | 

فكر كنم يه مرض جدي گرفته باشم. از چند و چونش كه سر در نمي يارم، اما به جد سعي دارم كه لااقل اسمش رو بفهمم.

آره مي گفتم! همش دارم احساسات ديگران رو با خودم قياس مي كنم. تازه گاهي هم حسوديم مي شه!

باورش سخته! ما گاهي به آدمهاي كه اصلا نديدم و نمي شناسمشون حسوديم ميشه! اونم من! مني كه لا اقل دوز اين يه قلم جنس تو وجودم كمه! مني كه سعي مي كنم خيلي خودم را درگير حسادت نكنم.

واسه خودم هم عجيب شدم.

از يه طرف داد دلم از تنهايي در اومده و از طرف ديگه آدمهاي كمي رو مي تونم تحمل كنم، تازه حسادتهاي تازه و غريبه رو هم بهش اضافه كن.

همش به خودم مي گم :" لعنتي! زيادي رفتي تو لاك خودت. يك ذره در بيا!"

احساس مي كنم آدمها رو كم مي شناسم. اونقدر تو اين دو سه ساله درگير شناخت خودم بودم و هر حرف و هر حركتم رو زير ذره بين گذاشتم و خودم را بارها تحليل كردم و شكافتم و تو پياده روي هاي طولاني ام كنار اتوبانهاي اين شهر بي در و پيكر روانكاوي كردم ديگه خسته شدم. اينقدر دنبال شكستن تعريف هام و قانون هام و باز تعريفشون بودم كه ديگه از هرچي عقيدس داره حالم به هم مي خوره و مي خوام بزنم به رگ بي خيالي و  بگم هر چه پيش آيد خوش آيد. بی عقیدگی و بی اندیشدگی رو عشقه!

آنقدر زدم تو دل حادثه و ريسك و خطر و تجربه تا عكس العملهاي خودم را بشناسم و تحليل كنم و بعد اين تجربه خودم را بسط بدم به آدمهاي ديگه٬ حالا حس مي كنم كه من خيلي متفاوتم و آدمهاي طبيعي مسلما يه جوراي ديگن.  و شك دارم كه آدمهاي ديگه و عكس العملهاشون رو بشناسم.

و آنقدر دليل رواني هر حرف و هر حركت و هر عملم را مي دانم و ايرادها و خوبي هام رو مي شناسم كه خودم واسه خودم تكراري شدم.

نمي دونم شايد هم زيادي دارم تند مي رم.

اما حالا يه جورايي با خودم خيلي آشنام و آدمها ديگه غريبه! حس مي كنم جز خودم كسي من رو نمي شناسه. بي اندازه دلم مي خواد كسي باشه كه خودم رو باهاش شريك شم و همراه وجودش بشم.

 

اسم اين بيماري رو شما مي دونيد؟

 

www.change4equality.net

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 3:22 PM  توسط نازلی  | 

خواب موندن دوستی باعث شد که باز توفیق اجباری نصیبم بشه و کوه رفتن تنهایی رو هم تجربه کنم.

حس خوبی بود. البته تنهای تنهام نبودم. سه تار نامجو٬ فریادهای جیمی موریسون٬ گیتار باب دیلن ٬ نوای کامران جهانبانی و خیلی های دیگر هم همراهم بودند.

باز دیوارهای تنهایی ام مستحکم تر شد.

عادتها و تجربیات ناخواسته من رو سوق میده به تنهایی و بعد كه تنهايي تجربه شان كردم برام لذت بخش مي شه و استمرارش خواستني!

بعد ایراد نگیرین چرا واسه خودت زندان ساختی!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 9:15 PM  توسط نازلی  | 

ديروز مشغول اعمال فمينيستي متداول شده بودم. با خواهر گرام رفتيم تا از سه تا پسر امضا بگيريم.

خوب من هم لاك صورتي جيغي زده بودم . و طبق عادت معمول هم موقع حرف زدن دستهايم بيشتر از فكم كار مي كردند.

چشمان اين سه تا آقا پسر با با دستان من بالا و پائين مي رفتند.

بعد كه جدا شديم به مارال گفتم: " خدائيش كه مي گن لاك و زيور آلات جلب توجه مي كنه راسته ها. تا اينجاش رو موافقم. اما بعدش رو كه مي گن چون باعث تحريك جنسي مي شه بايد پنهانشون كرد رو نه! مگه جلب توجه بده؟ مگه تحريك جنسي بده؟ اصلا كي گفته لزوما زيبايي باعث تحريك جنسي ميشه؟"

خدايي ؟مگه بده؟

مگه نه اينكه بايد زكات دارايي هايت را بدي؟ خوب من كه هميشه گفتم : " زكات زيبايي عيان كردن زيبايي است و زكات علم هم تقلب!"

واقعا! براي خود من زيبايي شادي بخشه. فكر كنم اين را خيلي ها بدونن. خيلي از دوستانم بودن كه اوه! به تنها چيزي كه توجه نمي كردند ظاهر و سر و وضعشان بود. اما همان ها وقتي مي خواستن بياين پيش من به خودشان مي رسيدن. و به من هم مي گفتن كه نازلي به خاطر تو فلان كار را كرديم ها!

اين ستايش زيبايي را نمي شه فقط در تمايل به سك.س تعبير كرد و گفت كه حالا مثلا من به آنها تمايل جنسي داشتم يا آنها به من!

 اما واقعا زيبايي به شعفم مي آره. بهم انرژي مي ده. و خستگي را از تنم در ميكنه. اين زيبايي مي تونه زيبايي يك گل ، طبيعت، يك دست ساخته ي بشر يا يه آدم باشه.

بارها شده كه زن زيبا يا مرد زيبايي رو تو خيابان ديدم و به سختي تونستم ازش چشم بردارم.  موبايلم هم پر عكسهاي اروتيك از زنان زيباست. و دوستان بهم مي گن اگه موبايلت گم شه ، كسي كه پيداش مي كنه فكر مي كنه اين موبايل يه مرد هيزه! خوب جدن بدن زن به نظر من زيباتر از بدن مرده. لطافت و ظرافت ساخت و تركيبش و تمام خطوط ظريفش برام تحسين بر انگيزه. يه بار با دوستي تو خيابون قدم ميزدم. جلوي ما دختري راه مي رفت كه مانتوي تنگي پوشيده بود. كمر باريك داشت و بعد كمر باريكش با يه قوس بي نظير به باسنش ختم مي شد و با هر قدم اين قوس پيچ تاب مي خورد.  قد كوتاه بود و  اين خم كمر به باسنش خيلي قشنگ بود مثل طرح هنرمندانه يه نقاش بود. به دوستم كه پسر بود گفتم: " تو رو خدا اين خم بي نظير رو ببين. خيلي لذت بخشه. آدم دلش مي خواد با دستش اين نقش رو تو فضا بارها ترسيم كنه."  خوب اون دوست من هيچ كدوم از حسهاي من بهش دست نداد و كلي زد تو ذوق من!

البته!  بدن مرد هم مي تونه زيبا باشه. مثلا هميشه ديدن يك بناگوش زيباي مردانه، يا يه دست خوش تركيب يا يه پس گردن صاف جوون و بي چروك يا بازوهاي قشنگ يه مرد بي اندازه مشعوفم مي كنه. اما تركيب بدن زن و هماهنگي آن چيز ديگه ايه!

 

چرا به خودمان دروغ بگيم؟ زيبا ديده شدن هم مي تونه تمام اين حسهاي خوب و شادي بخش را براي ما بياره.

چرا ما بايد زيبايي  را پنهان كنيم؟ اين چيزي بود كه من هيچ وقت نفهميدم.

بارها شده كه رفتم توي حمام و چراغ را خاموش كردم و با همون اندك نوري كه از لاي در تو مي زد ، سفيدي تن خودم رو ديدم و تو تاريكي غرق لذت شدم از اين تقابل. و شايد نزديك به يك ساعت فقط دنبال كشف تنم تو تاريكي و مبازره ي سفيدي پوستم براي عيان شدن  بودم. و لمس انعكاس همون اندك نور توي اون ظلمات روي تنم چه لذت بخش بود!

هميشه شنيديم كه گفتن:" موهايت را بپوشوون،  چون زيباست! بدنت را بپوشوون،  چون زيباست! صدايت را بپوشوون ، چون زيباست! خودت را، بودت را بپوشوون ، چون زيباست!"  چرا بايد زيبايي را پوشاند؟

اصلا من خيلي از دوستام رو دوست دارم به خاطر زيبايي هاشون. و بودن با اونها رو لحظه شماري مي كنم تا بتونم زيبايي شون رو لمس كنم. گاهي وقتها تو فقط احتياج به زيبايي داري، فارغ از معنا.

( مثلا من گاهي كه خيلي خسته و پريشانم ديوان شاعري رو باز ميكنم و بدون اينكه اصلا بفهمم چي ميگه مي خونم. و فقط اجازه مي دم  وزن و آهنگ و خلاقيت و چيدمان بي نظير كلمات و زيبايي شون درونم جريان پيدا كنه، ازم عبور كنه و پريشاني ام را دوباره نظم بده) .

و اين زيبايي تعريف من،  متفاوت با زيبايي قاعده مندي است كه رسانه ها ي سرمايه داري قصد دارن كه تبليغ و همه گيرش كنن.

مگر اين زيبايي بد ه؟ چرا خودنمايي براي زنان بد و زشت و مذمومه. چرا بايد به قول آقايان با اين حس صرفا زنانه مبارزه بشه؟

اصلا مبارزه چه معنايي داره؟

چرا ما بايد با تمام حس هاي درونمان مبارزه كنيم؟

با زيباييمان، با تمايلاتمان و با نيازهامان؟

چرا بايد همش بگيم اگر ديدن زيبايي خواسته هاي جنسي مان را بيدار كرد بده؟ اگر ياد گرفته باشيم كه اين خواسته ها در صورتي كه طرف مقابل هم موافق باشه مي توانه به زيباترين تجربه ي انساني ختم شه، بيدار شدندش و سر بر اوردنش چه ايرادي داره؟ اگر آموزه هاي پشت اين خواست، خودخواهانه و بر مبناي خشونت نباشه، بودنش چه بدي اي داره؟

من نمي فهمم.

آن روز وقتي چشمهاي آن پسران خيره به دستان لاك زده و انگشتهاي بلند من بود، من لذت مي بردم. و اين لذت بردن و زيبا بودن بهم انرژي مي داد. اگر هم يكي از اونها بهم مي گفت خانم دستت زيباست آيا مي تونم لمسش كنم؟  مطمئنن ممانعت نمي كردم.

اين حس خوب را نه مي توونم پنهان كنم و نه مي خوام. اصلا هم قصد دروغ گويي به خودم و درگير شدن در يك مبارزه ي بي حاصل احمقانه را ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 0:25 AM  توسط نازلی  | 

بالاخره تمام شد.

نه...! نه....! سختی های زندگی رو  نمی گم. پایان نامه ام را ارائه دادم و رفت پی کارش.

به گمانم اولین ۲۰ ٬ ده سال اخیرم را می گیرم. استادم گفت بهترین بودی و بهترین ارائه ی دانشگاه رو داشتی!

D:

***

اوه! تازه امروز بعد از یک سال کلی وقت گذاشتم٬ لینکهایم را درست کردم.

وبلاگم عین خونه ی خانم هاویشام شده بود٬ همه چیز توش تار عنکبوت بسته بود. همه لینکها قدیمی و فیلتر بودن!

www.change4equality.net

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 7:42 PM  توسط نازلی  | 

موریس بلانشو در جایی از بخش دوم داستان حکم مرگ جمله ای با این مفهوم دارد:

" ناتالی سعی می کرد طبق غرایزش رفتار کند٬ نه برای آنکه آنها خیلی مهم بودند! بلکه برای اینکه از مهم شدن آنها جلوگیری کند! "

این گفته چقدر درست است؟

و چند درصد ما این جسارت را دارد که با عملی کردن غریزه ٬ راه را بر آرزو شدن آن ببندد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 5:23 PM  توسط نازلی  | 

دروغ گفتم. مجبور بودم. همین!

همین؟

شاید بشود گفت گاهی زندگی یک چیزهایی را به آدم تحمیل می کند. توجیه خوبیست. اما تحمیل زندگی٬ اجباری درش نیست!

۲۴ ساعت تمام فکرم مشغول بود که آیا چنین دروغی را بگویم یا نه؟ و بالاخره گفتم. استدلالم ای بود که مجبورم٬ اگر نگویم همه ی برنامه های زندگی ام بهم می ریزد. و مجبورم برای مدت بیشتری چیزهایی که دوستشان ندارم را تحمل کنم.

و این استدلال ظاهرن قانعم کرد که تن به دروغ گویی دادم.

اما الان آن کلمات مثل خوره افتاده به جانم. وقتی اویی که بهش دروغ گفتم زل زد تو چشمام و گفت:" من باورت می کنم بی آنکه ازت مدرک بخوام و امیدوارم که راست گفته باشی ."

 تک زبانم بود که بگویم نه باور نکن. اما نگفتم و به دروغ گویی ام ادامه دادم. و بعدش حالت تهوع گرفتم. از خودم بدم آمد و می خواستم برگردم٬  بگویم باورم نکن. حتی شبش خواب دیدم که دستم رو شده.

همیشه گفته ام ٬ دروغ بد است . درگیری ای بی ارزش است. ضررش از صوابش بیشتر است. ذهن را درگیر می کند٬ در هم می پیچد و گاهی ارتباط را نا ممکن می کند.

یک بار در زندگی ام خواستم نگویم تا حریم شخصی ام را حفظ کنم. و برای این نگفتن مجبور شدم دروغ بگویم. خوب! طرف به من می گفت تو اگر دروغ بگویی من در چشمانت می خوانم!

باور کردم. به چشمانش نگاه نمی کردم.

بالاخره گفتم. آنقدر خوشحال بودم که فکر می کردم حالا صداقت را در چشمانم می خواند. زل می زدم توی چشمانش! و او باز دنبال نگفته ها و دروغ ها بود! همانطور که خیره به او بودم. و با خودم فکر می کردم چرا نمی فهمد آدمی که دروغ بگوید اینطور جسارت نگاه کردن و زل زدن ندارد؟ همین نگاه برای صدق گفتارم کافی نیست؟

الان بعد از سالها من به حماقت خودم می خندم.

نمی دانم مرز گفتن و نگفتن دروغ تا کجاست. نمی دانم دروغ مصلحت آمیز حقیقت است؟

به بابا و مامان دروغ گفته ام.بارها! چون درک ما از زندگی ٬ خواسته هامان ٬ ارزشهامان و اخلاقیاتمان متفاوت است.

پس فکر کردم برای اینکه بتوانم به شیوه ی خودم زندگی کنم و در عین حال آرامش آنها را هم به هم نزنم مجبورم همه ی واقعیت را نگویم یا دروغ بگویم.

وقتی بچه تر بودم و مامان و بابا با عنوان اینکه ما به بچه امان اعتماد داریم آزادی کامل به ما داده بودند٬ با کوچکترین عملی که می دانستم بر خلاف باورهای آنهاست چنان عذاب وجدانی می گرفتم که نگو!

یک بار مامان بهم گفت :" نازلی ! حلالت نمی کنم اگه حتی بزاری دست دوست پسرت دور کمرت باشه!"

بچه تر بودم. تا مدتها هر زمان دستی دور کمرم می رفت انگار که سیم خاردار بهم خورده. اما ممانعتی هم نمی کردم . در میانه ی خواستن و عذاب وجدان بودم. و شب وقتی می آمدم خانه مستقیم می رفتم توی اتاقم و در را می بستم. چون فکر می کردم از چشمانم همه چیز را می شود خواند.

هنوز هم همین قدر به صداقت چشم ها ایمان دارم. (هنوز هم وقتی بخواهم به کسی اعتماد کنم٬ آنطور که خودم را قانع کند زل می زنم توی چشمانش٬ می جویم و ازش می خواهم لمسم کند. زبان دروغ گوست. اما دست ها و چشمها نه! تجربه های زیادی دارم که دستها آنچنان ترسی را به دلم ریخته اند که دیگر تجربه ی دوباره شان را نخواهم).

تا مدتها درگیر این احساسات متناقض بودم. تا اینکه مشکلم را با خودم حل کردم. تن من٬ زندگی من فقط مال منند و من تنها همین فرصت را برای تجربه شان دارم. و واقعیت من دائم در حال تغییر است و خواست امروزم با فردایم متفاوت است٬ پس برای خودم و همه ی متعلقاتم فقط خودم هستم که حق تصمیم گیری دارم.

و دورغ گو شدم.

این مشکلی است که فکر کنم بشتر جوانهای ایران با آن درگیرند. سیستم تربیت یا بر محدودیت است یا بر عذای وجدان!

خیلی آزارم داد این شیوه! روزهای بسیاری از روزهای زندگی ام را در درگیری با عذاب گذراندم.

همیشه می گویم در انسان تارهای طلایی خیلی ریزی است که با آنها تعریف می شود. این تارها تعیین کننده ی ویژگی های انسانی ما هستند. و هر کاری فقط آغاز کردنش سخت است. و آغاز خیلی کارها باعث می شوند که این تارها پاره شوند و انسان یک قدم از آدمیت فاصله بگیرید.

دروغ هم یکی از چیزهایی است که این تارها را پاره می کند.

من هفته ی پیش دروغ گفتم و تاری ظریف را پاره کردم. تاری که فقط خودم می بینمش. و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که زل زدم توی چشمان اویی که بهش دروغ گفته بودم و از تارهای نازک وجودم گفتم و اعتراف کردم که پاره شان کردم. الان آنقدر از گفتن این دروغ شرمنده ام که حتی نمی توانم برای کسی نقلش کنم.

و آن روز که بعد تمام فکرها خودم را قانع کردم که آنطور ماهرانه دروغ بگویم یک چیز در درونم شکست و من صدایش را شنیدم. و فهمیدم خوب نیستم. قوی هم نیستم٬ آنقدر که از تارهای وجودم حفاظت کنم. و آنقدرها هم که فکر می کنم جسارت پذیرفتن مسئولیت کارهایم و رویارویی با حقیقت را ندارم.

به همین سادگی دروغ گفتم و الان خورده ها ی آن چیز که شکسته ام دلم را می آزارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 9:24 PM  توسط نازلی  | 

نه اینکه بخوام همش ناله و ضجه کنم ها! نه! که اولین کسی که حوصله اش از این حرفها سر میره خوده خودم. اما به خدا خرداد از اون ماههایی که توش زندگی سخت می شه.

پروژه کارشناسی ام را باید تا ۱۱ ام ارائه دهم و هیچ کاری نکردم. باید ۷ تا مقاله ترجمه کنم از یه موضوع خیلی پیچیده از آدمهای پیچیده تر. تازه بدبختی اینکه باید در حضور دو تا از اساتید ارائه هم بدهم و از پس سوالها هم بر بیایم!

امتحان میان ترم معادلات دیفرانسیل و ریاضی داریم و من اصلا سر کلاس نرفتم.

درس عملیات ژئو دزی ماهواره ای را باید انجام دهم که اصلا نمی دانم چی به چی هست! اصلا سر کلاس نرفتم. تازه گروه هم ندارم. و باید بیفتم دنبال بچه ها که تو رو خدا من رو یه جا ٬ جا بدین!

برای تربیت بدنی دو باید حرکت طراحی کنم که عین خر تو گل موندم.

قوز بالا قوز اینکه سر کلاس تفسیر موضوعی قرآن اصلا نرفتم و استاد محترم فرمودند برایت صفر رد می کنم. حالا بیا و درستش کن!

بعد از چند جلسه اصرار مکرر بالاخره از من خوشش اومد و با یک تحقیق جامع راجع به حجاب راضی شد که غیبتهام رو رد نکنه. چون به نظرش من آدم اهل قرآن و تحقیقی اومدم و به قول خودش حیفه که بهم صفر بده! اما شرطش اینه که اونقدر جامع تحقیق کنم که بتونم بعدها با استناد به اون آدمها رو توجیه کنم که محجبه بشن ! من! آره من باید این کارو بکنم!

 اما اون التماسها بد جوری تو دلم مونده. بابا من تا حالا تو عمرم از این کارها نکرده بودم که به استادی التماس کنم. اما ترم آخرم و مجبورم به هر خفتی تن بدم انگار. اما حالا کلی از خودم بدم اومده. اما واقعا زن دلسوزیه. این رو بی غرض میگم.

جزوه ی هیچ کلاسی را ندارم و تو این وانفسای بی پولی کلی باید پول پیاده بشم.

و برای فتو گرامتری هم باید چند تا برنامه بنویسم. منی که خنگ ترین آدم روی زمین تو برنامه نویسی ام.

فکر کنم حکمتی داشته که من فوق قبول نشدم. آخه من اصلا فرهنگ دانشگاه ندارم.

اما وقتی به ۵ اردیبهشت فکر میکنم که دیگه بعدش لازم نیست پامو تو اون دانشگاه بزارم و اون درسهای مسخره رو بخونم ٬تمام این سختی ها در کامم چون عسل شیرین می شه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 11:47 AM  توسط نازلی  |