تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

در این روزهایی که ساعتها کنار اتوبانهای این شهر قدم می زنم و کنار خیابانها و پارکها می نشینم تا رفتن و آمدن آدمها را ببینم٬ به اندازه ی همه ی عمرم وقت دارم که فکر کنم.

به همه چیز فکر می کنم. به خودم( طبق معمول)٬ به آدم٬ به دوستی٬ به عشق ٬اخلاق٬ نجابت....

دلم می خواهد درباره ی همه ی اینها بنویسم. از طرفی میل زیادی دارم برای بیان خودم و از طرف دیگر می خواهم در سکوت فرو بروم و فقط نظاره گر باشم.

این روزها فقط درگیر فکرها و احساسات متناقض هستم. خاطرات را از صندوقچه بیرون می کشم و آدمهای قدیمی را زنده می کنم.

دنیای تنهایم شکاف کوجکی برداشته٬ واکمنم خراب شده و صداهای دوست داشتنی مرا از شر نشخوار ابلهان مصون نمی دارند.

مانده ام با خودم و سایه هایی که خلوتم را بهم می زنند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 10:35 PM  توسط نازلی  | 

- بیا از اینجا بریم. من می ترسم. دیروز شنیدم اینجا مزاحم دخترها شدن. دیواهای اینجا کوتاهه٬ هر کس دلش بخواد می تونه بیاد بالا. من می ترسم. شبها خوابم نمی بره. همش می ترسم یکی بیاد بالا سرم . می ترسم... راستشو بخوای از تجاوز می ترسم.

- من هم می ترسم. از اونی که گفتی می ترسم. از خشونتش٬ از تاثیرش. از فکری که پشتشه می ترسم و از اون فکری که می خواد به من غلبه کنه. باور کن بعضی وقتها که خیلی غمگینم و باید یه چیزهایی رو باور کنم که دوست ندارم خواب می بینم بهم تجاوز شده!

- چی می گی تو؟ من از وقتی اومدم اینجا خواب می بینم بهم تجاوز می شه. ببین شهاب( شوهرم) هرچی رو بپذیره٬ هر چقدر هم روشنفکر باشهً دیگه این رو نمی پذیره.

- شهاب؟ پس خودت چی؟ احساست؟ جسمت؟ فکرت؟

- من؟ شاید زود فراموش شه. چه می دونم. تا حالا که بهم تجاوز نشده. اما شهاب گاهی بهم می گه: " نرو جایی که برات خطر داشته باشه. من نمی تونم تحمل کنم."

- شهاب نمی تونه تحمل کنه؟ خودت چی؟

- شهاب همیشه مراقب منه. وقتی نیست من می ترسم. من نمی خوام به خطر فکر کنم و به ایمنی!

بیا از اینجا بریم. اصلا من رو چه به کار کردن؟ شهاب هست دیگه! فردا بریم؟

- پس خودت؟ بودت؟ هویتت؟ علاقه ات؟....!

- اه! تو چقدر حرف خودت رو می زنی! مامانم میگه مردها از اینکه به دست خورده ی کسی دست بزنن متنفرن! من نمی خوام به شهاب حس دومی بودن دست بده. می فهمی. می خوام فقط مال اون باشم! بریم؟

- خودت...؟!

- اینقدر این جمله ی لعنتی را تکرار نکن. شهاب می گه: " جسم تو امانت دستت. ازش خوب مراقبت کن." باید امانتدار خوبی باشم. این هویت منه! این علاقه ی منه! نگهداری از دارایی شهاب! بالاخره بریم یا نه؟

-..... *

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* این روایت گفتگویی است واقعی .

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2:49 PM  توسط نازلی  | 

روزهاي كشداري را مي گذرانم. امروز كمتر خوابيدم. هوا بسيار عاليست. پرنده ها مي خوانند. در اتاق تقريبا مرتبم نشسته ام در حالي كه صداي زندگي احاطه ام كرده. موسيقي اي كه از اتاق كناري به گوش مي رسد و صداي چكش و ماسينهايي كه با سرعت مي آيند و مي روند و صداي خر خر وسايل برقي. اين صداها را دوست دارم. نويد زندگي اند. از بچگي دوستشان داشتم( يادم مي آيد قبل ترها در تابستان و زمستان هشت كتاب به دست مي رفتم پشت بام و ساعتها مي نشستم و به اين صداها گوش مي دادم). ما شهري شده ايم، فرزندان صنعت! و هر صدايي كه زاده ي شهر و صنعت است خبر از حضور انساني دارد.

"هزاران خورشيد تابان "1  خالد حسيني را خواندم. داستان خوبي بود. اين را مطمئنم! اما از آن كتابهايي نبود كه درگيرم كند و يا به اصطلاح خودم ديوانه ام كند. از آنهايي است كه وقتي تمام شدند، ديگر تمام شدند. دنبالت نمي آيند ، در خوابهايت نمي آيند، وادارت نمي كنند به خودت فكر كني. براي من اينطور است.

از آن كتابهايي كه بيشترين و مهمترين تاثيرشان اين است كه وقتي در تلويزيون زندگي زنان و كودكان افغان را مي بيني، رنجشان، درد و تحقيرشان را، برايت قابل لمس ترند. و مي تواني در تصورت هر يك از آنها را ليلا يي و مريمي و طارقي بپنداري كه خودخواهي و قساوت آدمياني، زندگي را از آنها دريغ كرد.

هزاران خورشيد تابان و داستانهايي از اين دست روايت خوبي از زندگي را نقل مي كنند و به تو اين فرصت را مي دهند زندگي جديدي را تجربه كني، زندگي كه خودت هيچگاه فرصت تجربه اش را نخواهي داشت.

اما اين تجربه كردنت در حالي است كه هميشه فاصله ات را با شخصيتها حفظ كرده اي. هميشه مي داني تو اينجايي، در اتاقت، در مجاورت نسيم بهاري و داستاني مي خواني در باره ي مرگ و نيستي و تحقير و نابودي! هميشه متوجهي داستان مي خواني و اين تو نيستي كه زير بمب و خمپاره گير كرده اي!

بادبادك باز هم چنين بود! البته به قول ماركز ( اگر درست بگويم) رسالت ادبيات همين است. يكي از رسالت هايش!

اين ادبيات راوي هرگز تاثيري كه داستانهايي امثال " وانهاده " 2، " از طرف او " 3 ، " مدراتوكانتابيله  " 4 ، " مثل آب براي شكلات "   5 "داستان يك شهر" 6 يا دهها كتاب اين چنيني روي من گذاشته اند را نخواهد گذاشت.

قلم خالد حسيني روان و بي تنش است. سكته ندارد. رنجت نمي دهد و ملال نمي آورد. توصيفات و توضيحاتش به جا و كافي است. خسته ات نمي كند. خوب نقل مي كند. نمي گذارد مچش را بگيري ، توالي حوادث منطقي و قابل و قبول است. و همه اجزاي داستانش مرتب و سرجاي خودشان هستند. پس نويسنده ي خوبي است.

اما همين!

ماه پيش "سرگذشت يك غريق " 7 را خواندم. شايد داستاني متوسط. از گابريل گارسيا ماركز. مال زمان جواني اش بود. آن زمان كه هنوز نويسنده ي بزرگي نشده بود. خودش در در مقدمه نوشته است كه شايد براي حال خيلي داستان جالبي نباشد و يكي از مهمترين دلايلش براي چاپ مجدد اصرار ناشر بوده براي چاپ داستاني از يك ابر نويسنده!

اما به معناي واقعي كلمه ديوانه ام كرد. تنهايي ناخواسته و اجباري يك ملوان جوان و معمولي در ميان بيكرانه ي دريا ديوانه ام كرد و بعد عزم جزم همان مرد ،كه نجات معجزه آسايش تبديلش كرده بود به يك ثروتمند مشهور، براي شكستن اين شهرت و محبوبيت و ثروت!

بي اغراق بگويم از آن كتابهايي است كه دنبالت مي آيد. هنوز هم در من است.  وقتي مي خواندمش خواب مي ديدم كه مرغان دريايي به من حمله كردند و در ميان دريا تك و تنها مانده ام. تب كردم!

و " وانهاده" ! همين هفته تمامش كردم. فوق العاده! روانكاوي بي نقص! انگار كه خودت را در هيبت مونيك ببيني و روانكاوي كني. با ظرافت تاثيرش را مي گذارد و بعد از خواندن آن تغيير مي كني و خودت هم متوجه اين تغيير خواهي شد.

روزها قبل هم " از طرف او"  آلبا دسس پدس را شروع كردم. با اينكه بر خلاف عادت معمول بيش از روزها طول كشيد كه تمامش كنم و بينش وقفه اي طولاني گذاشتم و با اينكه طولاني بودن بيش از حدش و توضيحات گاه اضافه اش خسته ام مي كرد. اما تاثيرش را گذاشت. و در نهايت، قتل فرانچسكو برايم لذت بخش بود! و اين براي من نه اي بود بر عشق افلاطوني، خانمان بر انداز و فداكار مطلق! لذت از شنيدن اين نه و از زنده شدن جسارت تا مدتها پرم كرده بود! ديدن جسارت و جنون ناشي از جسارت لذت بخش است، حتي اگر به خون آغشته شود! ( البته دريغ زندگي از ديگري تنها در عالم داستان مي تواند اينگونه لذت بخش باشد).

البته در اين عيد كشدار " عاشق "  7 دوراس را هم خواندم. جذبم نكرد. اصلا.

برخلاف معمول دوراس با تمام شدن كتاب تمام شد. فراموش شد و اين غمگينم كرد.

از نظر من عاشق داستاني است پراكنده، مغشوش و بي انسجام. و در انتها هيچ به تو نمي دهد. نه مبارزه اي ، نه تغييري، نه نظمي، نه عادتي! هيچ!

" باغ گذر"  8 ش با تمام كشداري و يكنواختي اش هم اينطور نبود. از آن كتابهايي است كه حتي براي تمام كردن و آگاه شدن از حوادث هم شوقي در تو ايجاد نمي كند.

يكي ديگر از كتابهايي كه در عيد خواندم ، " آدم زنده" ي 9  ممدوح بن عاطل ابونزال با ترجمه ي احمد محمود ( و جالب اينكه ناشر روي جلد تنها نام احمد محمود را نوشته!).

اوايلش با طنز قوي اي شروع مي شود اما در آخر به طرز چشمگيري كسالت بار ، يكنواخت و حماقت آميز مي شود. اولش را با شور شروع مي كني و آخرش برايت كمي سرخوردگي مي ماند. داستاني است كه حتي در عمق شخصيتهايش هم نمي رود. نمي فهمي " حنطوش" چطور آدمي بود. البته اين كمي طبيعي است. چون هدف نويسنده از نوشتن اين داستان روانكاوي شخصيت حنطوش و باقي شخصيتها نبود. اما در كل براي يكبار خواندن بد نبود.

و در نهايت" ماهي بزرگ" 10 . نوشته ي دانيال والاس. داستاني در ابعاد اسطوره اي. كسل كننده نبود. گاهي خنده دار و جذاب بود. براي وقت گذراني كتاب خوبي است. از آنهايي كه اگر در كتاب فروشي اي ببينمش هرگز نمي خرمش و شايد از هيچ كتاب خانه اي هم اجاره اش نكنم. به هر حال خواندن آن توفيق اجباري بود كه خواهرم گرام با اين حسن سليقه نصيب ما فرمودند.

و حالا! "يادداشتهاي روزانه ي ويرجينيا وولف" 11 را در دست دارم. خسته ام مي كند. دستم را مي گذارم بين صفحات تا ببينم كي تمام مي شود. عين خود وولف وقتي شعر مي خواند! هيچ فرازي ندارد. فرودي ندارد! سراسر معرفي آدمهايي كه كوچكترين شناختي از آنها ندارم و در اين بي شناختي دانشهاي اضافي از آنها هم برايم جالب نيست.

اين يادداشتهاي روزانه را نمي توان يك نفس خواند تا آخر. نمي توان ساعت 11 بعد از صبحانه شروعش كني، بي وقفه بخواني تا ناهار و بهد ناهار يكريز پيش روي تا 1-2 شب! نمي شود. باور كنيد!

قبل از عيد هر كتابي خواندم درگيرم كرد و ديوانه! داشتم كمي نگران خودم مي شدم. فكر مي كردم چرا هر چه مي خوانم خوشم مي آيد! خوب نگران كننده بود!!!!

اين كتابهاي اخير لا اقل اين نگراني ام را بر طرف كردند.

نوروز پيروز و پر كتاب باد!

_____________________________________

1-       هزاران خورشيد تابان/خالد حسيني/مهدي غبرائي/نشر ثالث چاپ پنجم

2-       وانهاده/سيمون دوبووار/ناهيد فروغان/ نشر مركز چاپ نهم

3-       از طرف او/آلبا دسس پدس/بهمن فرزانه/نشر آگه

4-       مدراتو كانتابيله/ماگريت دوراس/رضا سيد حسيني/انتشارات نيلوفر

5-       مثل آب براي شكلات/لورا اسكوئيول/مريم بيات/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپ هفتم

6-       داستان يك شهر/احمد محمود/نشر معين

7-       عاشق/ماگريت دوراس/قاسم روبين/انتشارات نيلوفر چاپ ششم

8-       باغ گذر/مارگريت دوراس/قاسم روبين/انتشارات نيلوفر چاپ دوم

9-       آدم زنده/ممدوح بن عاطل ابونزال/احمد محمود/انتشارات معين

10-    ماهي بزرگ/دانيال والاس/احسان نوروزي/نشر مركز

11-    يادداشتهاي روزانه ويرجينيا وولف/ويرجينيا وولف/خجسته كيهان/نشر قطره

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 12:25 PM  توسط نازلی  | 

رخوت بهار مرا گرفته، مثل هميشه. هرسال.

اين روزهاي ابتداي سال چنان در كسالت و رخوت و خواب آلودگي فرو می روم كه زندگي عادي ام از روال خارج مي شود و این حس ديگر در هيچ روزي از سال تكرار نخواهد شد.

و مثل بيشتر روزهاي اخيرم مشغول خودمم و درگير كتابها.

اين كتابهاي لعنتي ديوانه كننده.

اينها كه مرا به دنياهاي ديگر مي برند و فكر را در مشت مي گيرند.

و هر جزئي از بدنم و هر ذره از وجودم كه فرياد مي كشد و اين بوي بهار و اين نسيم عيد به اين بي تابي دامن مي زند.

باید نوشتن را از سر بگیرم.

حرف برای گفتن زیاد است.

 

***

آن مرد آمد/

باز قوانين نابرابر و برگه هاي امضاي كمپين بهانه اي شد تا پاي درد و دل دوستي بشينم و او برايم از آنچه كه به زور به يغما رفته است بگويد.

از تنهايي ها و نا امني هايش. از اويي كه تنها مانده است.

و روزهايي كه پرشده بود از انديشيدن به دارايي كه مال او بود، فقط مال او، و اين ملكيت را به رسميت نشناختند و دستاني كه حالا هرچه نگاهشان مي كرد خالي مي ديدشان و روزهايي كه صرف ساختن مي شدند در بي كسي، و بي پناهي اي كه احساس مي كرد تمام اطرافش را گرفته است.

آن دختر برايم از ترسها و برخوردها و از قانون گفت. قانوني كه هيچ گاه نزدش نرفته بود، چون بايد مي ايستاد و در مقابلش از خود دفاع مي كرد. خودي كه با قساوت به يغما رفته بود و توان دفاعش نبود. توان تصور اينكه نكند انگشت اتهام به سويش بازگردد نبود كه هرچه جسته و بود خوانده بود كمتر از حقي كه به او داده شود يافته بود چرا كه خود به پاي خود رفته بود و گويي حالا حقي براي دادخواست نداشت.

او مرا شريك تنهايي بزرگش كرد و از غمي گفت كه انگار بزرگ تر از شانه هاي او بود . از جسمي كه حس مي كرد ديگر مال او نيست.

اشك و غم تنهايي اش مرا برد به تجربه اي كه سالها پيش پشت سرش گذاشته بودم و رنجي كه بردم بود.

اين نوشته تركيبي است از من و او و بي پناهي.

***

آن مرد آمد...

و من ماندم با اشكي كه در چشم خانه خشك شد و فريادي كه در گلو ماند. مثل همه ي خوابهايم. و دستان زمختش، كه در برابرم بزرگتر از هرچه بود مي نمود. انگار كه تمام سينه و صدايم را يكباره بتواند در مشت بگيرد و صدا را از من بگيرد.

بيايد و دست بسايد بر تنم، بر سينه ام، بر پاهايم و فريادي بر نيايد، صدايي نيايد و سكوتي كه علامت رضا نيست. علامت فرياد است، خشم است، اشك است. اشك و خشم و فريادي كه مجال وجود نمي يابند و در پيچ و خم جسم گم مي شوند، سر بر نمي آرند.

و جسمم، كه تجلي روحم بود در خلوتهاي لذت و امنيتم. و بيايد و جسمم را از من بگيرد. بگيرد و ببرد. اين تنها دارايي مرا. تنها ملكي كه سالها بود آموخته بودم مالكيتش تنها براي من است و نه هيچ كس ديگر و اين " مال من است " را مدتها پيش در خود فرياد كرده بودم. و حالا بيايد و اين " مال من" را از من بگيرد و ببرد.و من بمانم بي تن. با دو حفره ي خالي جاي سينه هايم، آنهايي كه هميشه نماد امنيتم بودند و ياد آرو لحظات لذت و سرخوشي.

بخواهم كه نيست شوند، نابود شوند تا مبادا برايم ياد آور ساعات ناامني، خشم و چپاول باشند. ساعاتي كه فرياد در گلو ماند و اشك در چشم خشك شد.

حالا من اينجايم. پيش رويم دنياي آشفته ايست و پشت سرم شبيخوني نابهنگام.

بايد برگردم. بايد برگردم تا احساسم را بيابم، فرياد و خشمم را باز پس گيرم و جسم جا مانده ام را بردارم و سينه هاي تهي ام را پر كنم. باز ملكيتم را فرياد كنم و بفهمانم هيچ كس حق ندارد متعرض جسم من شود، حتي اگر پاهاي من راهنمايم بودند براي رفتن . اين را بفهمانم به مردم ، به خانواده ام، به قانون و به همه.

جنگ سختي است و تنها مبارز اين ميدان منم، تنها من با هزاران دشمن.

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 4:30 PM  توسط نازلی  |