تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

۲۹/۲/۸۶*

۷:۱۰ بعد از ظهر.

 پارک کوچکی در خیابان فلسطین.

تنهایم و سلیف میخواند. از سینما آمده ام. تنها بودم. کافه کنج شلوغ بود. جا نبود برای من. آمدم اینجا نشستم٬ پارک کوچکی مقابل خیابان. جای پیاده رو. ماشینها می آیند٬ آدمها می روند....

سه پسر شاخ دار کنارم نشسته اند٬ در نیمکت کناری. وقتی دیدمشان خواستم نمانم٬ بروم. اما پشیمان شدم. چرا شهر را به مردان واگذار کنیم؟ من٬ زن٬ فقط وقتی حق استفاده از شهر را دارم که مردی همراهم باشد؟ مردی با نیست٬ تنهایم. زنی تنها.

 نشستم. گلی زیبا از میان خار روییده٬ مقابلم با ضراهنگ باد می رقصد و بوی خاک نمناک مستم کرده.

فکر می کنم: مردان اگر ناراحت حضور من و مایند ٬ می توانند بروند٬ شهر را برای ما بگذارند!

لورنا در گوشم لالایی می خواند.

گمانم شاخدارها چیزهایی می گویند... چه اهمیتی دارند؟  غنیمتی ست نشینیدن اراجیف مردان خودخواه!

همان روز٬ همان جا.

۷:۴۵ بعد از ظهر

چرا قلبم تند می زند؟ نه انگار راستی راستی دستم هم می لرزد. چه احمقانه!

به خودت مسلط باش. اینجا دنیای تو هم هست. اینهمه فکر کردن و بالا و پائین کردن فقط برای اینکه در شهر مردان هوس دود کردی؟ اینهمه هیجان چون سه نفر٬ چهار نفر٬ ۵ نفر٬ صد نفر دارند بر و بر تو را نگاه می کنند؟ چه اهمیت دارد؟

تو هوس دود کردی....همین. داستان ساده ایست. روایت هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر لحظه ی مردان این شهر است.

داستان ساده ایست ٬ سختش نکن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از دفتر قرمز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 8:58 PM  توسط نازلی  | 

تولدم مبارک.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 7:50 PM  توسط نازلی 

نويسنده: زنستان

arton455.jpg

زینب پیغمبرزاده فعال جنبش زنان، از اعضای کمپین یک میلیون امضا و از بازداشت شدگان 13 اسفند جلوی دادگاه انقلاب صبح امروز 17 اردیبهشت در پی دریافت احضاریه مربوط به پرونده 13 اسفند به شعبه امنیت دادگاه مراجعه کرد گرچه احضاریه او که تاریخ صدور آن مربوط به فروردین ماه بود در روز 15 اردیبهشت ماه به وی ابلاغ شده بود.
زینب چند ساعت بعد پس از ورود به دادگاه در تماس تلفنی کوتاهی با پدرش اطلاع داد که در حال انتقال به زندان اوین است. پدرش می گوید:« زینب نمی توانست خیلی حرف بزند و خیلی کوتاه گفت "از من 20 میلیون تومان وثیقه خواستند و گفتم نمی توانم بپردازم . گفتند پس بازداشت می شوی. » پدرزینب اضافه می کند: «من خودم مستاجر هستم و امکان پرداخت وثیقه را ندارم.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 10:39 AM  توسط نازلی  | 

امروز این نوشته ی پریسا من را یاد همان دختری انداخت که مدتهاست زندگی اش را در صفحه روزنامه ها می خوانم. دختری که  در 19 سالگی بعد از اینکه سالها از طرف پدرش ( اگر واقعاٌ بشود اسم پدر را روی او گذاشت.) مورد تجاوز قرار گرفته بود٬ او را با سیانور به قتل رساند. و این اقدام را وقتی انجام داد که از پدرش حامله شده بود.

در دادگاه صالحه٬ با قاضیانی که سراپا عقل و منطقند ٬ قاضی با کمال درایت و فارغ از احساسات سبک زنانه( ! ) از دخترک پرسیده بود چرا شرایطی را بوجود می آوردی که به تو تجاوز کند؟!!!!!!!!

همیشه در کشور ما اینطور بوده. قربانی همیشه مقصر بوده. هربار که به زنی تجاوز شد همه پرسیدند : " لباسش چه طور بود؟" انگار در ذهنمان دنبال دلیلی می گردیم که جنون مردان متجاوز را توجیه کنیم. هر روز  مسئولان فهیم٬در رسانه های جمعی به زنان و دختران توصیه کردند که مراقب پوشش خود باشند تا اراذل و متجاوزان برایشان مزاحمت ایجاد نکنند. مدتهاست  زنانمان را در خیابان می گیرند ٬ کتک می زنند٬ بازداشت می کنند ٬ چون می خواهند مردان تحریک نشوند. زنان در امنیت باشند!

باشد ! برای لحظاتی هم شده از همه ی اینها می گذریم و هیچ نمی گوییم. اما این آقای قاضی زمانی که این سوال را از آن دختر بیچاره می پرسید لحظه ای پیش خود فکر نکرد که دخترسوال شوند مورد تجاوز پدرش قرار گرفته؟ کسی که قرار بوده پشتبیان و حامی اش باشد. مامن غصه ها و دردهایش باشد. آیا یک بار به خود تلنگر زده که این دختر در خانه مورد تجاوز قرار گرفته؟ جایی که محل امن زنان نامیدیم و همیشه در طول تاریخ زنان را در هزار توهای آن جا گذاشتیم  تا به خیال خاممان ایمن بمانند و تنها برای ما بمانند. و آیا پرونده را بدقت خوانده که بداند متجاوز همان کسی است که قانون این آقای قاضی او را مالک جان و مال دخترک دانسته و  اگر روزگاری ظنین می شد که دخترش با پسری همخوابه شده می توانست به راحتی  دخترش را بکشد و خم به ابرو نیاورد؟ مگر همین محفلی های کرمانی که کشتند٬ تبرئه نشدند؟ یعنی این دختر بیچاره از آنها هم گناهکار تر است؟ لابد اگر کسی هم پیدا می شد و این دخترک را به خاطر امر خطیر امر به معروف و نهی از منکر سر می برید به جرم رابطه با محارم شما باز هم دخترک را مقصر می دانستید و قاتل را تبرئه می کردید چون همیشه زن است که مقصر است. و  لابد اگر پدر هم زنده بود٬  اکنون در مقابل چشمان شما و دادگاه عادلتان راست راست می گشت چون مالک دختر بوده؟ چون دختر خودش شرایطی را فراهم آورده که به او تجاوز کنند. حتی اگر متجاوز نام پدر را با خود یدک بکشد.

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 4:4 PM  توسط نازلی  | 

تقریبا یک هفته مانده تا 23 ساله شوم.

هر سال کمی مانده به تولدم و کمی بعد از آن غصه ی عالم می نشست روی  دلم. کتابهای نخوانده ، کارهای نکرده و مطالبی که باید می آموختم و نیاموختم جلوی چشمم رژه می رفتند و مانند خوره می افتادند به جانم. آنچنان از خود بیزارم می کردند که حد و حصر نداشت. یادم نیست، شاید سالهایی هم از این دردی که به خودم تحمیل می کردم، می نشستم گوشه و زار می زدم.

اما امسال انگار واقعا بزرگ شده ام. آدم شده ام! بوی بهار چنان مستم کرده و خوشی روزگار آنچنا در  برم گرفته که دیگر جای هیچ غصه در دلم نمانده.

من دیوانه ی بهارم. هر سال بوی عید و بهار چنان خوشحالم می کند که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند آن را از من بگیرد .اما  چند سالی بود که سالروز تولدم و حس پیرتر شدن و نادان ماندن برای مدتی خوشحالی ام را کمرنگ می کرد.

اما امسال نگذاشتم هیچ چیز عیشم را منقص کند.  پر از خوشی ام . روزها به تنهایی در خیابانها راه می روم ٬ موسیقی گوش می دهم می گذارم صدای پرندگان و سبزی فضا قلب و ذهنم را پر کند. به روی مردم لبخند می زنم٬ با دیدن هر کودکی بچه می شوم٬  پله ها را دوتا یکی بالا می روم٬ داد می زنم٬ روی نیمکت پارکها می نشینم دستانم را پشت سرم می گذارم و خیره می شوم به آبی بی انتها. دلم برای همه تنگ می شود. می خندم٬  می خندانم.  به همه  توانایی هایم می بالم. نگران نیستم. نمی ترسم. نمی اندیشم نه به گذشته نه به آینده. و در یک کلام پر از زندگی ام. و می خواهم این حس و این سرمستی را با همه عالم شریک شوم. من امسال به جای نگرانی و ترس و حسرت٬  شادم. و به خودم افتخار می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 6:24 PM  توسط نازلی  | 

نوشته خوب سمیه گلم را بخوانید.

***

untitleda.jpg

چند ماهی بیشتر نیست که باجنبش زنان به طور جدی آشنا شده ام. کمپین یک میلیون امضا راهی بود برای ورود من به عرصه فعالیت در حوزه زنان. من
خیلی زود زندان را تجربه کردم و اکنون که یک ماهی از چند روزی که در زندان بودم می گذرد می خواهم از دور به آن نگاه کنم ودرباره اش بنویسم.

از زندان که آزاد شدیم همه از همدلی ها گفتیم، از با هم بودن ها، از این که فضای سنگین بند 209 را تاحدودی شکستیم و گاه نگهبان ها را مستاصل کردیم. از لحظاتی گفتیم که پاسخ های یکسان مان به سوال های بازجو ها، آنها را کلافه می کرد و راست گویی مان قوی ترمان می کرد گرچه باورشان نمی شد...

نمی دانم چطور باید بنویسم که این همه خوبی برای من که تازه قدم در این راه گذاشته بودم چقدر ارزشمند بود، چقدر خوشحال بودم که آشنایی با جنبش زنان دوستی های زیادی را برایم پدید آورد. چقدر به یکدیگر نزدیک شدیم و چقدر همدل شده بودیم که با درد یکی همه مان به درد می آمدیم و فریاد ...

آیا براستی همه اش همین بود؟ با همه این واقعیت ها، اکنون که به آن روزها فکر می کنم احساس می کنم برخی حرف ها و حس ها در این میان گم شد و بیان نشد. چیزهایی هم بود که گفته نشد و دیده نشد. نمی دانم شاید این احساس ها تنها تجربه شخصی من بوده که بسیار در این زمینه بی تجربه بودم، شاید دیگری چنین احساسی را نداشته است...

اما من می خواهم اعتراف کنم

اعتراف کنم که وقتی پلیس با ضربه های باتوم به پاهای ما می کوبید من ترسیدم. وقتی به سمت مینی بوس هل داده شدم دلهره ای در دلم افتاد. در بازداشتگاه وزرا دلنگرانی رهایم نکرد. شاید اگر آنقدر فکرم مشغول نبود با آن شدت از پله ها نمی افتادم که هنوز دردش را در تنم احساس کنم.

اعتراف کنم که در ماشینی که ما را به سمت اوین می برد یک دل سیر گریه کردم، هر چند چرایش را نمی دانستم ...

اعتراف کنم که وقتی از زیر چشم بند در گوشه راهروی زندان به پاهای مردهای غریبه ای خیره شده بودم که می رفتند و می آمدند و گاه فریاد می کشیدند ترسیده بودم.

زندان خوب بود همبستگی مان را زیاد کرد و استقامت و ایمان مان را ...

اما زندان بد است ...

بد است به خاطر صدای دمپایی های مردی که روی زمین کشیده می شود و فضا را پر می کند.

بد است به خاطر پرده ای که بازداشتگاه زنان را از دیگر فضاها جدا می کند، پرده ی زنانه مردانه سازی که طرحش در ذهنم حک شده است.

بد است به خاطر دیدن صحنه ای که دوستت را با چشم بند و چادری سرمه ای بر سر می برند و دلت ریش ریش می شود و وقتی آرام می پرسی چندمین بار است می روی؟ می شنوی : سومین بار...

بد است به خاطر دیدن چهره دوستی که چادر سرمه ای به سر نگاهی آشنا را درسلولی که در آن به طور موقت باز مانده جستجو می کند و تو بوسه ای از دور برایش می فرستی و بغضت را فرومی خوری...

بد است به خاطر شب هایی که تا صبح زیر پتویی کثیف می لرزی و نگران دوستت هستی که سرما نخورد و خدا کند خوب بخوابد...

بد است به خاطر سرفه های شبانه ای که امانت را می برد و گریه ات می گیرد از اینکه چقدر همه را اذیت می کنی.

بد است به خاطر وقتی که به یاد عزیزانت می افتی سکوت می کنی و بعد چشمانت را می بندی و می گویی :«بچه ها بیایید "تداعی" بازی کنیم، هر کی یه کلمه بگه و به ترتیب هر چی به ذهنمان رسید بگیم» و از امید به دلتنگی می رسی و از دلتنگی به مقاومت و هزار بار تکرارشان می کنی وبغض هایت را قورت می دهی...

بد است به خاطر اتاق سردی که در آن می لرزی و صندلی ای که شبیه صندلی مدرسه است اما در جای خودش یعنی مدرسه نیست. روی آن نشسته ای و از زیر چشم بند تنها کفش های سیاهی را می بینی که می آیند و می روند، دورت می زنند و از بالای سرت رد می شوند و دلت را می لرزانند...

بد است به خاطر بیداری های شبانه برای پاسخ به سوال هایی که هزار بار پاسخ داده ای و لبانت را
می گزی که خوابت نبرد و دستت را مشت می کنی تا یادش باشد توان نوشتن را از دست ندهد و محکم می گذاریش روی پایت که کسی لرزشش را نبیند...

بد است به خاطر اتاقی که پر است از فریاد، تحقیر، توهین و تهدید...

بد است به خاطر وقتی که آزاد می شوی و خودت را در آغوش عزیزانت رها می کنی و می گریی و نمی دانی برای چه؛ ولی می دانی که چه رنجی را کشیده اند پشت این دیوار های بلند...

بله! زندان بد است. من در 25 سالگی تجربه اش کردم و دوستانم در 20 و 21 سالگی. واقعا اگر به یک دختر هم سن ما در اروپا بگویند یک هفته باید در زندان باشد چه احساسی خواهد داشت؟ پاسخ او را نمی دانم اما پاسخ دوست 21 ساله ام را می دانم : پوزخند می زند.

ما خیلی زود با زندان، بازجو ، بازجویی و ترس هایش آشنا شدیم و تجربه شان کردیم.
از خود می پرسم چه چیزی برای از دست دادن دارم؟
من راه زندان را زود یاد گرفتم. زود یادم دادند و حالا می خواهم بدانم چه چیزی در بیرون از زندان دارم که از دست بدهم اگر به خاطر خواستن برابری به اقدام علیه امنیت ملی متهم شوم و برای هدفم، هدفی که به آن ایمان دارم، به حبس محکوم.

بله من خانواده ام را دارم و دوستانم را ... اما هدفی هم دارم که به آن ایمان دارم. من می دانم ایمان یعنی چه و به خاطرش چه ها می توان کرد.
آقایان قاضی، بازجو و دیگران! شما چطور ؟ شما که متهم مان می کنید! آیا شما هم به کارهایتان ایمان دارید؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 11:31 PM  توسط نازلی  |