امروزم را با کودکان نازنینی سر کردم که خیلی از ماها وقتی آنها را در کوچه و خیابان با لباسهای پاره و صورتهای کثیف و پاهای برهنه می بینیم فراموش می کنیم که آنها هم کودکند ٬ مثل همه ی کودکان ٬ مثل کودکان خودمان. کودکانی که کمتر کسی یادش می آید که آنها هم نیازمند بازی و شیطنت و آموزش و رفاه هستند٬ بچه هایی که در پس تمام فحشها٬ خشونتها و پرخاشگری هاشان کودکند ٬ پاک و معصوم مثل همه کودکان ٬ مثل کودکان خودمان.
امروز جشن روز جهانی کودک( ۱۶ مهر) بود. ما در پارک بهاران جمع شدیم تا شاید بتوانیم لحظاتی هر چند اندک خنده را به لبان کودکانی بیاوریم که خشونتهای جسمی و جنسی و استثمار هر روزه و فقر طاقت فرسا جائی برای خنده در زندگی آنها باقی نگذاشته.
امروز تمام طول جشن را برای آنها بادبادک ساختم و روی صورتهایشان نقاشی کردم. یکی را چالی چاپلین کردم دیگری را آفتابگردان و بعضی ها را شش پر و پنج پر. و وقتی بعد از رنگ کردن صورتهاشان این اسامی من در آوردی را رویشان می گذاشتم و با شوق و ذوق به سمت دوستانشان می دویدند و می گفتند من چال چاپین شدم ٬ من شش پرم و ... نمی دانستم بخندم یا نه.
کودکان بسیاری را دیدم٬ دخترکانی مثل عاطفه کوچک که تنها آموخته بود با فحش دادن به خواسته هایش برسد و وقتی من به او گفتم: " دختر خوب حیف نیست آدم روز جشن فحش بدهد؟" با تعجب به من نگریست و دیگر فحش نداد . کودکی که در دنیای کودکی اش به جای آنکه در بی خیالی به بازی بپردازد دائم نگران بود که آیا این رنگها از روی صورتش پاک می شود؟ چون وقتی می رفت خانه نباید صورتش رنگی باشد و من هنوز نمی دانم مگر در خانه چه بر سر این دختر می آید که حتی از صورت رنگ شده اش هم هراس دارد؟ عاطفه ی نازنین من که موقع خداحافظی دستم را بوسید و و مرا در این حسرت گذاشت که به او بگویم :" نازنین! هیچ دستی ارزش اینکه تو لبان کوچکت را بر آنها بگذاری ندارند٬ جز دستان خودت که تنها ناجی تو انند." و سجاد مهربان که تنها در برابر هر لبخندت لبخندی به شیرینی تمام شیرینی های دنیا تحویلت می داد. حاکم کوچک که وقتی همه بچه ها از من می خواستند پرچم ایران را روی صورتهاشان نقاشی کنم از من خواست که پرچم افغانستان را برای او بکشم و چقدر غمگین شد وقتی فهمید من بلد نیستم پرچم افغانستان بکشم. دخترک کوچکی که با لباس مدرسه پای درخت آرزو ها ایستاده بود و رهگذران را مجبور می کرد که تک تک آرزو ها را بخوانند تا آرزویش را بیابد و و قتی که پیدایش نکرد بغض گلویش را گرفت و لبخند بر لبانش نیامد تا دوباره آرزویش را نوشتند و به درخت آویختند.
و دختران و پسران کوچکی که در دنیای کودکانه شان با تمام صداقت یک کودک آرزوهاشان را بر درخت آرزوها نوشته بودند تا بلکه خدا بخواند و بر آورده کند.
" می خوام مادر ٬ پدرم را برگرداند پیش ما."
" می خوام چیپس و پفک و ماشین و سه تا دوچرخه داشته باشم."
" می خوام بابام زود خوب شه."
" می خوام کشورمان آزاد شود. تا ما برگردیم آنجا."
" می خوام خدا بابا و مامانم را پیش خودش نگه دارد."
" می خواهم پولدار شوم."
" می خواهم بروم مدرسه."
و....
و فهمیدم که این کودکان با همه کوچکی شان چه بارهای سنگینی را بر دوش می کشند. کمتر پیش می آید دل بسوزانم. کار بیهوده ایست. جای دل سوزاندن باید دست به کار شد٬ آستین بالا زد . اکنون که اینجا نشسته ام آرزو دارم بدانم چه کاری از دست من بر می آید تا این بچه ها حقیقتا کودک باشند و در صلح و رفاه بزیند؟ و از خدا می خواهم تا مدد رساند بتوانم برای ساختن دنیایی بهتری برای آنها و تمامی کودکان تلاش کنم.
شاید همه این حرفها تکراری و کلیشه ای باشد اما واقعا تا خوتان نبینید وحس نکنید شاید متوجه نشود.
بعد از پارک بهاران رفتیم پارک هلال احمر تا در جشن انجمن دفاع از حقوق کودک هم شرکت کنیم. و تضاد و تفاوتی که دیدیم بی اندازه بهت زده مان کرد . من هم اگر در عرض یک ساعت دو دنیای متضاد را تجربه نکرده بودم شاید می گفتم همه این حرفها کلیشه ای است. اما امروز بچه ها با همان زبان کودکانه شان معنای تفاوت را به من آموختند. امروز تجربه ی عمیقی بود. تجربه ای ناب.
خاطره ی شیرین: وقتی من خسته از نقاشی کردن کش و قوس آمدم عاطفه ی کوچک همه ی بچه ها را دور کرد و رنگها را برداشت و در رفت. و بعد دلسوزانه دستم را گرفت و مرا برد تا دستان رنگی ام را بشورم. و بعد با زبان شیرین کودکی سرزنشم کرد که :" تو آنقدر بی عرضه ای که اگر من نیامده بودم مجبور بودی صورت همه را رنگ کنی!"
دوستان نازنین خانه کودک شوش امروز سراپا شور و شادی و عشق بودید و لبخندهای مهربان و دستان گرمتان نشان از آرزوهای بزرگتان داشتند. برایتان بهترین آرزوها را دارم.