تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

چهره ی زن هنرمند در جوانی

روز یکشنبه ۳۰ مهر ماه ساعت ۵ بعد از ظهر محمود دولت آبادی مهمان نشر ویستار و میزبان نویسندگان است.

دولت آبادی نازنین در این نشست که سومین جلسه ی داستان خوانی نشر ویستار مرسوم به شب قصه است اقدام به خواندن داستان می کند.

از دستش ندهید ها.

من هر وقت اسم محمود عزیز می آید دست و دلم می لرزد. آن شب عزیز را یادم می آید در مجموعه نیاوران که در جشن بنیاد گلشیری او را دیدم. دیر رسیدم. دم در سالن نشسته بود و با مندنی پور صحبت می کرد. نرفتم تو سالن نشستم روبرویش و زل زدم به او! بعد از مراسم که همه در حیاط ایستاده بودند٬ همیشه جائی می ایستادم که او روبرویم باشد. دنبال موضوعی برای صحبت کردن می گشتم٬ اما پیدا نمی کردم. چی می گفتم؟ می گفتم من علاقمند به آثار شما هستم؟ خوب که چی ؟ خیلی ها هستند... می گفتم همه کتابهایتان را خواندم؟ خوب هنر نکردی که... آخر سر فقط به هوای امضا گرفتن جلو رفتم... برایم با آن دستان لرزانش نوشت: " می نویسم یادگاری برای نازلی نازنین." و بازویم را فشرد. در آن شب بارانی گرمای دستی که " جای خالی سلوچ " ٬ " آن مادیان سرخ یال" ٬ " سلوک " و ... را نوشته بود آنچنان شوری به من داد که تا میدان تجریش را پیاده رفتم. اما کاش می توانستم بیشتر با او همکلام شوم. شاید یکشنبه فرصت شود.

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 10:1 AM  توسط نازلی  | 

در میان نوای سازهای " ریچارد کلایدرمن " * می نویسم. " داستان عشق" ! داستان عشقش با غم زیبایی آغاز می شود . بعد به شور می رسد و بعد به سکون ٬ به مرگ.

این چنین بود داستان عشق من هم؟ شور بود سراسر٬ بعد غم شد تماماً . حالا چیست؟

سالها دفترهای قرمزی داشتم که از شور و عشق و غمم٬ می نوشتم در آنها. حالا به یمن این وبلاگ دیگری یادی از دفترهایم نمی کنم. آنجا بی پروا می نوشتم. اما اینجا چه؟ خیلی ها می شناسندم و می دانم انسان بهتر است امانتدار رازهای خود باشد.

چند روزی ست به " یاد مارهای مرده ای که از دو سوی گلوگاهم بالا می خزند " دست به گلو می برم٬ چه سرنوشتی خواهد داشت عشق من؟

من سراسر شورم همچنان٬ سراسر عشقم . می دانم که بعد از آغاز هر فصل سردی بهاری در انتظار است. این را حتی مارهای مرده هم می دانند!

***

امروز باز جلسه ی کمپین است. باز تجربه ای جدید.

***

خیلی برایم جالب بود جلسه ی دیروز. " نشست هیئت نظارت بر تشکلها با اعضای تشکلها " ٬ یا یه همچون اسمی! تا بحال تهدید رسمی نشنیده بودم و شنیدنش کلی باعث نشاط شد. و جالبتر اینکه رئیس و مرئوس در جمعی از گسترش مبانی دینی می گفتند که هیچ یک از مدعوین به چنین چیزی اعتقاد نداشتند. خداوند عاقبت همه را بخیر کناد. آمین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 11:54 AM  توسط نازلی  | 

 امروزم را با کودکان نازنینی سر کردم که خیلی از ماها وقتی آنها را در کوچه و خیابان با لباسهای پاره و صورتهای کثیف و پاهای برهنه می بینیم فراموش می کنیم که آنها هم کودکند ٬ مثل همه ی کودکان ٬ مثل کودکان خودمان. کودکانی که کمتر کسی یادش می آید که آنها هم نیازمند بازی و شیطنت و آموزش و رفاه هستند٬ بچه هایی که در پس تمام فحشها٬ خشونتها و پرخاشگری هاشان کودکند ٬ پاک و معصوم مثل همه کودکان ٬ مثل کودکان خودمان.

امروز جشن روز جهانی کودک( ۱۶ مهر) بود. ما در پارک بهاران جمع شدیم تا شاید بتوانیم لحظاتی هر چند اندک خنده را به لبان کودکانی بیاوریم که خشونتهای جسمی و جنسی و استثمار هر روزه و فقر طاقت فرسا جائی برای خنده در زندگی آنها باقی نگذاشته.

امروز تمام طول جشن را برای آنها بادبادک ساختم و روی صورتهایشان نقاشی کردم. یکی را چالی چاپلین کردم دیگری را آفتابگردان و بعضی ها را شش پر و پنج پر. و وقتی بعد از رنگ کردن صورتهاشان این اسامی من در آوردی را رویشان می گذاشتم و با شوق و ذوق به سمت دوستانشان می دویدند و می گفتند من چال چاپین شدم ٬ من شش پرم و ... نمی دانستم بخندم یا نه.

کودکان بسیاری را دیدم٬ دخترکانی مثل عاطفه کوچک که تنها آموخته بود با فحش دادن به خواسته هایش برسد و وقتی من به او گفتم: " دختر خوب حیف نیست آدم روز جشن فحش بدهد؟" با تعجب به من نگریست و دیگر فحش نداد .  کودکی که در دنیای کودکی اش به جای آنکه در بی خیالی به بازی بپردازد دائم نگران بود که آیا این رنگها از روی صورتش پاک می شود؟ چون وقتی می رفت خانه نباید صورتش رنگی باشد و من هنوز نمی دانم مگر در خانه چه بر سر این دختر می آید که حتی از صورت رنگ شده اش هم هراس دارد؟ عاطفه ی نازنین من که موقع خداحافظی دستم را بوسید و و مرا در این حسرت گذاشت که به او بگویم :" نازنین! هیچ دستی ارزش اینکه تو لبان کوچکت را بر آنها بگذاری ندارند٬ جز دستان خودت که تنها ناجی تو انند." و سجاد مهربان که تنها در برابر هر لبخندت لبخندی به شیرینی تمام شیرینی های دنیا تحویلت می داد. حاکم کوچک که وقتی همه بچه ها از من می خواستند پرچم ایران را روی صورتهاشان نقاشی کنم از من خواست که پرچم افغانستان را برای او بکشم و چقدر غمگین شد  وقتی فهمید من بلد نیستم پرچم افغانستان بکشم. دخترک کوچکی که با لباس مدرسه پای درخت آرزو ها ایستاده بود و رهگذران را مجبور می کرد که تک تک آرزو ها را بخوانند تا آرزویش را بیابد و و قتی که پیدایش نکرد بغض گلویش را گرفت و لبخند بر لبانش نیامد تا دوباره آرزویش را نوشتند و به درخت آویختند.

و دختران و پسران کوچکی که در دنیای کودکانه شان با تمام صداقت یک کودک آرزوهاشان را بر درخت آرزوها نوشته بودند تا بلکه خدا بخواند و بر آورده کند.

" می خوام مادر ٬ پدرم را برگرداند پیش ما."

" می خوام چیپس و پفک و ماشین و سه تا دوچرخه داشته باشم."

" می خوام بابام زود خوب شه."

" می خوام کشورمان آزاد شود. تا ما برگردیم آنجا."

" می خوام خدا بابا و مامانم را پیش خودش نگه دارد."

" می خواهم پولدار شوم."

" می خواهم بروم مدرسه."

و....

و فهمیدم که این کودکان با همه کوچکی شان چه بارهای سنگینی را بر دوش می کشند. کمتر پیش می آید دل بسوزانم. کار بیهوده ایست. جای دل سوزاندن باید دست به کار شد٬ آستین بالا زد . اکنون که اینجا نشسته ام آرزو دارم بدانم چه کاری از دست من بر می آید تا این بچه ها حقیقتا کودک باشند و در صلح و رفاه بزیند؟ و از خدا می خواهم تا مدد رساند بتوانم برای ساختن دنیایی بهتری برای آنها و تمامی کودکان تلاش کنم.

شاید همه این حرفها تکراری و کلیشه ای باشد اما واقعا تا خوتان نبینید وحس نکنید شاید متوجه نشود.

بعد از پارک بهاران رفتیم پارک هلال احمر تا در جشن انجمن دفاع از حقوق کودک هم شرکت کنیم. و تضاد و تفاوتی که دیدیم بی اندازه بهت زده مان کرد . من هم اگر در عرض یک ساعت دو دنیای متضاد را تجربه نکرده بودم شاید می گفتم همه این حرفها کلیشه ای است. اما امروز بچه ها با همان زبان کودکانه شان معنای تفاوت را به من آموختند. امروز تجربه ی عمیقی بود. تجربه ای ناب.

 

خاطره ی شیرین: وقتی من خسته از نقاشی کردن کش و قوس آمدم عاطفه ی کوچک همه ی بچه ها را دور کرد و رنگها را برداشت و در رفت. و بعد دلسوزانه دستم را گرفت و مرا برد تا دستان رنگی ام را بشورم. و بعد با زبان شیرین کودکی سرزنشم کرد که :" تو آنقدر بی عرضه ای که اگر من نیامده بودم مجبور بودی صورت همه را رنگ کنی!"

دوستان نازنین خانه کودک شوش امروز سراپا شور و شادی و عشق بودید و لبخندهای مهربان و دستان گرمتان نشان از آرزوهای بزرگتان داشتند. برایتان بهترین آرزوها را دارم.

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 9:30 PM  توسط نازلی  | 

...احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه خورشید

در دلم می جوشد از یقین.

احساس می کنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان می روید از زمین...

 

بعداً می نویسم از تجربه های ناب کمپین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 8:57 PM  توسط نازلی  | 

روزی دوست نازنینی برایم از دختر بچه ی هشت ساله ای گفت که آمده بود دفتر مددکاری تا ختنه اش کنند. دخترک خسته شده بود از بس که به او تجاوز کرده بودند٬ آمده بود تا درد را به جان بخرد و خود را ناقص کند شاید بتواند آسوده زندگی کند. شاید...

***

در بازار طلا فروشان خوش خوشک راه می رفتیم. صدایی از دور شنیده می شد٬ انگار کودکی با یو یو بازی می کرد. صدا نزدیکتر شد. مرد مسن آشفته ای با تخته چوبی که در یک سویش قوطی کولا چسبانده بودند و در سوی دیگرش حلب کوچکی روغن ساز می زد. حتی نوای سازش زیبا نبود تا دل رهگذری را بدست آورد و پولی هرچند اندک نصیبش کند.

***

شب زیبایی بود٬ از آن شبهای خوب خدا. روی تختم دراز کشیده بودم و از دیدن ستارگان آسمان لذت می بردم. ناگهان نوای موسیقی ای بلند شد. نزدیک بود و رسا. آنقدر زیبا بود که تصور کردم همسایه ای صدای موسیقی اش را بلند کرده. اما نه! صدا زنده بود. پنجره را باز کردم٬ قامت مرد جوانی را دیدم که در تاریکی شب آرام آرام راه می رفت و ویلون می زد. فوق العاده بود٬ تا بحال ندیده بودم نوازنده ای خیابانی این گونه ساز بزند. ملتهب شده بودم. قامت مرد می لرزد٬ صدای آرام هق هقی با نوای ساز آمیخته بود. برادرم آمد کنارم و گفت :" عجب سازی می زند. می توانست نوازنده بزرگی شود." صدای هق هق رفته رفته دور می شد.

***

من در کجای جهان ایستاده ام؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 می خواهیم زنده بمانیم

 

امروز دوم مهر ماه طبق قرار قبلی تعدادی از خانواده های محکومین به اعدام که درخواست ملاقات با مسئولین سازمان ملل را داشتند مقابل دفتر نمایندگی سازمان ملل در تهران نجمع کردند . نیروهای انتظامی از ساعاتی قبل برای جلوگیری از تجمع خانواده ها و جمعیت معترض از ساعت ها قبل در مقابل دفتر سازمان ملل و خیابان های اطراف مستقر شده بودند .علیرغم حضور نیروی انتظامی جمعی از خانواده محکومین موفق شدند به داخل ساختمان UN  وارد شوند و با نمایندگان سازمان ملل مذاکره کنند .همچنین موفق شدند قطعنامه ای با خواست لغو حکم اعدام و آزادی فوری عزیزانشان را به آنها برسانند . از طرفی این قطعنامه نیز برای این نمایندگی و تعداد زیادی از نمایندگی های  UN فاکس شده است.نیروهای انتظامی در همان ساعات اولیه تجمع تعدادی از افرادی که در این تجمع شرکت کرده بودند را دستگیر کردند.

 

تلاش برای لغو اعدام کبرا و نازنین و فاطمه و شهلا را با قاطعیت ادامه میدهیم. ما میتوانیم و باید عزیزانمان را از چنگال این بیرحمان و از کابوس طناب دار نجات دهیم. ما عزیزانمان را میخواهیم. آنها میخواهند زنده بمانند. قلب مردم با ما است. انسانیت در ایران و در همه جا در کنار ما است. از همه کسانی که خود را به محل دفتر سازمان ملل رساندند، از همه کسانی که با نامه و فاکس و امضای قطعنامه و خبررسانی به ما کمک کردند، عمیقا قدردانی میکنیم و میخواهیم که همچنان در کنار ما باشند.

کمپین برای نجات جان کبرا

www.save-kobra.blogfa.com

campagne.kobra@gmail.com

 

عصر یکشنبه دوم مهرماه ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 7:5 PM  توسط نازلی  |