تبليغاتX
چهره ی زن هنرمند در جوانی

يه جايي خوندم* كه آدم مبهم جذابه! كلي فكرم را مشغول كرد، مثل هميشه.

همه جا نگاه مي كردم كه كي مبهمه و چقدر واسه من جذابه. يا بر عكس، نگاه مي كردم كه آدمهایی که برای من جذابند٬ چقدر مبهمند!

مي خواستم تعريف ابهام رو بدونم.

حالا فهميدم!  مبهم هميشه اون نيست كه كسي از كارت سر در نياره و نتونه بشناستت . گاهي آدمهاي خيلي روراست و ساده ، مبهم ترين آدمهايي هستند كه من مي شناسم و در عين حال جذاب ترينشون.

-----------------------------------------------------------------------------

* این یه جایی همون کتاب بی نظیر"حکم مرگ "نوشته ی "موریس بلانشو" است.

نوشته شده توسط نازلی در چهارشنبه 2 مرداد1387 |
 

وقتي داشتم اين پست را مي گذاشتم نه احساس شجاعت مي كردم نه جسارت و نه دكتر بودن كه بخواهم درد زنان ايراني را دوا كنم. فقط مي خواستم تجربه و حسم را درباره ي لباس با زنان و مردان بيشتري به اشتراك بگذارم.

فقط مي خواستم يكي از تجربيات خودم را بنويسم. و اين را جزو طبيعي ترين حقوق خودم مي دانستم كه توي يك فضاي حداقلي كه براي خودم تعريفش كردم بخواهم درباره تجربيات و نظراتم بنويسم.

آن موقع نه خودم را قيام كننده مي ديدم نه هيچ اسم و عنوان ديگه اي. الان هم نمي بينم.

بسياري از ما زنان و مردان هر روز تجربه هاي جديدي داريم و براي خيلي از ماها وبلاگ عرصه اي شده براي بيان اين تجربه ها.

هيچ وقت نفهميدم چرا برخي فكر مي كنند وبلاگ نويس قرار است نقش دكتر را بازي كند و براي درد هاي جامعه درمان بيابد. اصلا ما در كدام موقعيت هستيم كه بخواهيم اينطور از بالا به همه چيز نگاه كنيم؟ مگر من براي سوالها و دردهاي خودم درمان پيدا كرده ام كه حالا بخواهم درماني براي ديگران بيابم؟

و باز هم نفهميدم چرا اين عده، اين تعريف خودشان از وبلاگ و وبلاگ نويس را مي خواهند به ديگران ديكته كنند؟ اين نگاه قالبي و غير پويا چه فرقي با نگاه حكومت به اين پديده دارد؟

باز اين دوستان اگر اينقدر روي تعريفشان مصرند ، من به شخصه حرفي ندارم. در وبلاگهايشان درمان بجويند و نسخه بپيچند، اين چند مگا بايت را هم براي من و مايي بگذارند كه مي خواهيم به شيوه ي خودمان، با زبان خودمان درباره ي تجربياتمان بنويسيم. لطفا حق اهميت بخشي به اين تجربيات را هم به عهده ي خودمان بگذاريد. ممنون!

***

يك روز براي پيدا كردن كتاب اوليس رفتم نشر نيلوفر. آنقدر دربار ه ي اين كتاب خوانده و شنيده بودم كه ديگر طاقتم طاق شده بود و مي خواستم هرطور شده اين كتاب را بدست بياورم.

توي فروشگاه فهميدم از اين راه نمي توانم به مقصود برسم و تقريبا هيچ راه ديگري هم به ذهنم نمي رسيد. آخر سر مستاصل از فروشنده پرسيدم :" آقا شما خودتون اوليس رو خوانده ايد؟" با قطعيت جواب داد بله. باز پرسيدم:" واقعا اينقدر بده كه نمي شه منتشرش كرد؟"

نگاه عاقل اندر سفيهي به من كرد و گفت:" خانم شما تصور كن يه زن دهن باز كنه و هر چي بخواد بگه، به نظر شما اين قابله انتشاره؟"

برخورد بعضي دوستان چه درباره ي اين پست تو وبلاگ خودم ، چه درباره ي موضوعات ديگر تو بقيه وبلاگها من را ياد حرف اين فروشنده مي اندازد كه زبان باز كردن زنان را مساوي فسق و فجور مي دانست.

حالا يك عده كمي روشنفكرترند! مخالفتي با زنان گشودن زنان ندارند. اما چگونگي آن را مشروط مي دانند و مي گويند اولويت و اهميت موضوعاتي كه زنان مي خواهند درباره شان حرف بزنند را بايد مرجعي تعيين و تائيد كند. حالا اين مرجع يا عرف است يا خودشان و يا هر چيز ديگر، بماند.

 

يكي از مباحثي كه فمينيستها بسيار روي آن تاكيد كرده اند بحث عمومي كردن مطالبات و تجربه هاي زنانه است. حالا اين مطالبات مي تواند خواسته هاي همگاني تري مثل تغيير قوانين تبعيض آميز باشد يا بحثهاي كاملا شخصي و تجربه هاي فردي!

و باز نكته ي ديگري كه بسياري از زنان و مردان از مدتها قبل به آن رسيده اند اين است كه براي حرف زدن يا نزدن كسي، هيچ كس ديگري در مقام تعيين تكليف نيست.

كدام مرجعي است كه تشخيص دهد فلان موضوع قابل بيان شدن و عمومي شدن است و بهمان موضوع ديگر نه؟ كدام دسته بندي براي موضوعات اولويت تعيين كرده و بر طبق اين اولويتها براي انسانها حد و مرز مشخص مي كند كه درباره فلان چيزك بخوانند و بنويسند و حرف بزنند چون مهم است و درباره ي ان ديگري نه، چون مهم نيست؟درمان نيست؟

مگر همه ي حرفهايي كه هر روز در روزنامه ها و وبلاگها و سايتها نوشته مي شود مهم است؟ كي اين اهميت را تعريف كرده؟

از نظر من اينكه آدمها بيايند درباره ي اينكه چطور يك پوششي را انتخاب كردند، بنويسند و بگويند خيلي مهم تر است تا اينكه مشخصات موشكهاي كروز را بگويند و برد شهاب 3 را تخمين بزنند.

اين علاقه ي شخصي را به زن بودن و لطيف بودن و اين چيزها ربط نمي دهم و نمي گويم آنها كه درباره ي موضوع هايي كه مثال مي زنند حرف مي زنند، مردند پس خشن! نه! چون اين دسته بندي هاي جنسيتي را قبول ندارم.

علاقه ي من موضوعات انساني است. ترسها ، اميدها، شادي ها و دردها ي انسان! احتياط ها ، محافظه كاري ها و جسارتهايش. براي نوشتن يا خواندن مطالب هم حتما اين علاقه ي شخصي را دنبال مي كنم.

اما ديگراني كه مي خواهند درباره ي موتور هاي n سيلندر و زير دريايي هاي پيشرفته و تقدم مرغ بر تخم مرغ هم بحث كنند را نفي نمي كنم. چون چنين حقي براي خودم قائل نيستم. همچناني كه براي ديگران هم اين حق را قائل نيستم.

***

ديده ام بعضي جاها مرا با نام دختري كه با سوتين مشكل داشت خطاب كرده اند.

باشد مشكل دارم و نوشتم.

اما به گمانم اين ۲۲۰امين پستي است كه در عرض اين دوسال واندي در اين وبلاگ نوشتم و برايم جالب بود كه چرا كسي تا بحال مثلا دختري كه كار مي كرد، دختري كه كتاب مي خواند، دختري كه گريه مي كرد يا هر چيز ديگري خطابم نكرد؟

حالا هويت پررنگ من مشكل داشتن با سوتين است؟ اينقدر اين مساله مهم است كه روي همه ي "من" سايه انداخته؟

نوشتن درباره ي تجربه اين لباس مثل نوشتن درباره ي نقل قولي از دكتروف ، مثل نوشتن درباره ي ترافيك و گرمي هواست. همانقدر عادي ، همانقدر معمولي. بي هيچ جسارت و قيامي!

حالا قضاوت كنيد در اين دنياي مجازي و دنياي واقعي ما چقدر از زنان و دختران و بعضا مردان را تنها با يك خصيصه شان شناختيم، نام گذاشتيم و قضاوت كرديم؟ متهم كرديم؟ و شايد حتي رانديم؟

و بگوييد چند حكم اعدام در ذهنمان براي وبلاگ نويسان صادر كرديم؟

 

پی نوشت: پست سوتین شاید سعی ای بود در اشتراک یک تجربه و اینکه فکر کنیم انتخاب نوع پوشش چقدر به قضاوتهای دیگران٬ خجالت کشیدن٬ یا دوست داشتن تنمان و سایر آموزه هامان ربط دارد. وقتی زیتون و عطیه گفتند بدون سوتین راحت نیستند و خجالت می کشند٬ خیلی دلم می خواست حرف بزنیم که چرا چنین حسی دارند؟ چرا نمایش نوک سینه هاشان اینقدر برایشان سخت است؟ این چقدر به تنشان ربط دارد؟ چقدر به قضاوت دیگران ربط دارد؟ چقدر این نمایش را تحریک کننده می بینند؟ و حالا راحتی شان با سوتین برای این است که گمان می کنند مردان دیگر تحریک نمی شوند؟ و پیش فرضهایشان روی این حس چقدر موثر بوده؟ حتی به نظرم خیلی جالب می شود مردها هم بیایند و درباره ی این موضوع حرف بزنند. اینکه آیا اصولا زن بی سوتین تحریک کننده است؟ جلب توجه می کند؟ اگر تحریک کننده است این تحریک شد چقدر اکتسابی ا ست؟ یعنی آموزش دیده اند که با این شرایط تحریک شوند؟چقدر ذهنی است و چقدر عینی؟ و حالا استفاده از این لباس چقدر مربوط به غالبهای کلیشه ای ما از زن زیبا است؟ چقدر از این لباس استفاده می کنیم تا بعضا زیباتر و تحریک کننده تر به نظر برسیم؟ قضاوت و تعریف مردها روی انتخاب این لباس برایمان مهم تر است یا قضاوت زنها؟و هزارها سوال و فکر دیگر که موقع انتخاب یک لباس از طرف ما در ذهنمان ایجاد می شود و به انها فکر می کنیم.

 و از همه ی دوستانی که این نوشته را خواندند دعوت می کنم درباره ی حسشان نسبت به لباسها بنویسند. هر لباسی! سوتین٬کراوات٬ شلوار٬ بلوز٬ روسری یا اصلا خود لباس.

نوشته های هیجان انگیزی خواهد شد.

نوشته شده توسط نازلی در دوشنبه 31 تیر1387 |
این مطلب فوق العاده رو بخونید.

کلاژ خاطرات ۲۲ خرداد.

نوشته شده توسط نازلی در یکشنبه 30 تیر1387 |
 
امشب دو ساعت و نیم طول کشید تا یک راه ۲۰ دقیقه ای را طی کنم.

اعصابم خورد شد. برق نبود ٬چراغ ها خراب شده بودند. و انگار تمام ماشینهای تهران پشت چراغ مانده بودند.

صبوری ایرانی های کم صبر برایم جالب بود. یکساعت پشت چراغ ماندند. بدون فحشی و چیزی. حتی دریغ از یک بوق!

اینقدر خسته ایم؟

نوشته شده توسط نازلی در شنبه 29 تیر1387 |

خواندن مصرف است و نوشتن توليد.

خواننده مصرف كننده است و نويسنده توليد كننده.

خوب! باشه! اما اينقدر كلي نگید. چه مصرف كردن و چه توليد كردن هم مهمه . نه؟

 

پی نوشت ۱: بعد از ۲۴ ساعت که از نوشتن این پست می گذره اومدم که اضافه کنم من با این تئوری موافق نیستم. صرفا خواندن مصرف نیست. خواندن آگاهانه تولیده. و لزوما نوشتن هم تولید نیست. گاهی نوشتن تنها مصرف ابزاره.

 

پی نوشت ۲: نقل قولی از دکتروف :" در كودكي هر وقت چيزي مي‌خواندم، به نظر مي‌آمد كه دارم همان‌قدر خودم را با امر نوشتن درگير مي‌كنم كه با جريان داستان. لازم نبود چيزي بنويسم؛ خود عمل‌خواندن، همان نوشتن من بود."

نوشته شده توسط نازلی در پنجشنبه 27 تیر1387 |

اولين بار تو يك ان.جي.اوي فمينيستي ديدم كه يكي از زنهاي دوست داشتني آنجا سوتين نبسته بود. برايم عجيب بود. سينه هاي كوچكي داشت اما تكون مي خورد. بعد كم كم ديدم كه خيلي از اين زنها سوتين نمي بندند.

گذشت. كمي درباره ي نگاهي كه فمينيستها به سوتين دارند، خوندم. ديد تازه اي پيدا كردم، شاخكهاي من جنبيد و به اطرافم نگاه كردم. سوتين براي همه ي زنها انگار شده بود جزئي جدايي ناپذير تنشان. زن بي سوتين ؛ زن بي حيا و قبيح و پر رو بود و سوتين بستن پيش فرض هر زن عفيفي بود.

خيلي دير سوتين بستم. چون سينه هاي كوچكي داشتم. اولين بار كه سوتين بستم وقتي بود كه مي خواستيم برويم خانه دوست مامانم مهماني. اون خانم دو تا پسر هم سن سال من داشت. مامان يكي از سوتينهاي مارال رو بهم داد و گفت اين رو ببند. پرسيدم چرا؟ مثل هميشه خواستم بحث كنم. اين كار هم از آنهايي بود كه دليلش رو نمي فهميدم. نمي دانم چي شد كه مامان تو بحث پيروز شد و من سوتين بستم. داشتم خفه مي شدم. فكر مي كردم يكي دستش رو گذاشته روي گلوم. طبق معمولي كه وقتي يك چيزي را بدانم فكر كنم همه مي دانند، فكر مي كردم الان همه مي فهمند كه من سوتين بستم. توي مهماني آنقدر خجالت مي كشيدم كه روسري ام را تمام مدت انداخته بودم دور گردنم و از روي مبل هم بلند نشدم. نمي دونم چرا اينقدر برام خجالت آور بود. شايد چون دليلي بر بزرگ شدن من، بر زن شدن من بود. وقتي از مهماني برگشتيم توي راهوي خانه ي همان خانم وقتي در رو بستند سگك هاش رو باز كردم و يكدفعه تمام خجالت من تموم شد. اون آدم پنهان دستهاش رو از رو گردنم برداشت و همه نارحتي ام ته كشيد. الان كه به آن خجالت نگاه مي كنم خنده ام مي گيرد. يادم مي آيد آن موقع اين سوتين بستن را يك جور پيشنهاد س.كس به اون دو تا پسر تلقي مي كردم.

بعد گذشت و گذشت تا اينكه تو يكي از مهماني هاي خانوداگي زن عموم بهم گفت:" نازلي تو نمي خواي سوتين ببندي؟ ديگه بزرگ شدي؟" شب تو خانه به مامان گفتم و بهم گفت هنوز زوده . سينه هات كوچيكند. كمي بعد يكي خريدم و بستم. بعدترها هم هيچوقت خودم سوتين نخريدم و هميشه مامان براي هر سه مان مي خريد. سوتينهاي من هميشه آنقدر گشاد بودند كه به قول معروف دو سه نفر ديگه هم توش جا مي شدن. چون مامان سايز سينه هاي من رو دقيق نمي دونست و من هيچ وقت هم گله نمي كردم. هميشه برام بزرگ بودند. هيچ كاركرد مثبتي هم نداشتند. اگر قرار بود سوتين سينه را سفت و بالا نگه دارد سوتين هاي گشاد من هيچ وقت همچين كاري براي من نمي كردند.

باز گذشت. سالها گذشت  و من همچنان اون سوتينهاي گشاد رو مي بستم. سوتينهاي من وقتي تنگ و سايز سينه هام مي شد كه مي خواستم مثلا مهماني برم و لباس تنگ بپوشم و اون موقع ديگه اون سوتينهاي گشاد از زير لباس زشت و كجه و كوله مي شد. اما تحمل تنگي اونها رو نداشتم. هميشه خفه ام مي كردند.

بالاخره يك بار كه مي خواستم بروم بيرون و تقريبا هيچ سوتين تميزي نداشتم. بالاجبار سوتين نبسته زدم بيرون. چه حس خوبي بود! اما باز طبق معمول فكر مي كردم الان همه دارند حركت سينه هاي من رو نگاه مي كنند و همه شهر مي دوند كه من سوتين نبستم. اما خوب راحتي مهمتر بود يا فكر مردم؟ اولي رو انتخاب كردم. زمستون بود و طبيعتا لباسها كلفت و گشاد،  تو اين فصل سوتين نبستن خيلي راحت است. پيش خودم گفتم من فقط زمستونها سوتين نمي بندم. نبستم و ديگه حتي تكان آنها و  هر چيز جلب توجه كننده ي ديگران رو هم فراموش كردم. بهار شد و لباسها نازك. اما من ديگر نمي تونستم سوتين ببندم. باز همون بختك مي آمد و گلوم رو مي گرفت. تازه آزادي بدن و رهايي اون حس خيلي خوبي بود كه حاضر نبودم از دستش بدهم. بهار و تابستان و پائيز و ديگه كم كم هيچ وقت سوتين نبستم.

وقتي تن رهاست و يك لباس احمقانه مثل چسب نچسبيده باشد به تنت خيلي حس خوبي داري.. بخصوص توي گرماي تابستان.

هنوز شايد اين رهايي تن براي من و ما هم مساله باشد. الان تو جلسات اكثر دوستان فمينيست من سوتين مي بندند و خيلي به اندازه و شكل سينه هاشون هم بستگي نداره. بفيه زنها هم مي بندند. حتي توي مهماني هاي زنانه و حتي آنها كه با بي سليقگي مطلق سوتين هاي رنگارنگشان از زير لباسشان بيرون مي زند، باز مي بندند.

يكبار جلسه اي رفتم كه مرد فمينيستي هم در جلسه بود. از دوست صاحب خانه ام يك لباس گشاد گرفتم كه روي لباس تنگ و تن نمايم بپوشم.  تا آخر جلسه همش فكر مي كردم من چرا اين كار را كردم؟ شايد چون نمي خواستم در گير قضاوتهاي ديگران بشوم.

اين تعيين و تكليف ما براي لباس پوشيدن ديگران و  ترسهاي خودمان چيزي نيست كه مربوط به امروز و ديروز و گشتهاي ارشاد باشد. ما خودمان هر كدام يك گشت ارشاديم براي همديگر.

 

پي نوشت1: به همه ي خانمها توصيه مي كنم كه سوتين هايشان را باز كنند. لذتي كه در اين كار است به قول دوستی از هفتاد بار زنا کردن بیشتر می باشد!

پي نوشت 2: چقدر مهم است كه براي مردها جلب توجه كني يا نه؟ اصلا چرا اينقدر مردها خودشان را مركز عالم مي دانند ؟

پي نوشت 3: نمي خواهم ارزش گذاري كنم روي بستن يا نبستن سوتين. اما اگر سوتين بستن از روي تعريف هاي عرفي و ترس باشد نياز به يك بازنگري اساسي دارد. وگرنه هر انتخاب آگاهانه اي قابل دفاع است.

 

www.change4equality.info

نوشته شده توسط نازلی در سه شنبه 25 تیر1387 |
 

" اگنس گفته بود نخست وزير هم مي آيد; گفته بود وقتي با سيني ليوان ها وارد شده ، در صحيتهايشان در ناهار خوري آن را شنيده است. مگر اهميتي داشت، يك نخست وزير كمتر يا بيشتر چه اهميتي داشت؟ براي خانم واكر در ميان بشقاب ها، تابه ها، قابلمه ها، ظرف هاي جوجه ي سرخ كرده، بستني خوري ها، سبدهاي كوچك  پر از خرده نان، ظرف هاي سوپ و بشقاب هاي پودينگ كه هر چه مي شستي تمامي نداشت و روي ميز آشپزخانه و صندلي ها را پوشانده بود، در اين ساعت شب چه اهميتي داشت. تنها احساسي كه خانم واكر داشت اين بود كه يك نخست وزير كمتر يا بيشتر تفاوتي ندارد. "

خانم دالاوي/ويرجينيا وولف/خجسته كيهان/انتشارات نگاه 1386/ص 207

 

 

www.change4equality.info

نوشته شده توسط نازلی در دوشنبه 24 تیر1387 |

آقاي ولايتي مرد بسيار محترم و عاقلي هستند و مي توانند آزادانه نظراتشان را بگويند. كلا در جمهوري اسلامي همه حق دارن آزادانه نظراتشان را بگويند . اما نظرات ايشان در جريان پرونده ي هسته اي اثري ندارد.

 

محمود( عليه السلام)

 

 

www.change4equality.info

 

نوشته شده توسط نازلی در دوشنبه 24 تیر1387 |
 
 همیشه دچار تناقض می شم وقتی که می خوام با کسی از س.کس حرف بزنم. فقط از س.کس و نه لزوما حرف س.کسی!

 قبلش همیشه می ترسم که نکنه هر حرف من یه جور تمایل به طرف برداشت بشه و یا اینکه توهمی ایجاد کنه. واسه همین در خیلی وقتها خودم رو سانسور می کنم. ترجیح می گم اصلا حرفی نزنم تا اینکه بعد بخوام درگیر یک بازی الکی و وقت گیر بشم. برای رفع این مشکل گاهی ترجیح می دم موقع انتخاب آدمها اونهایی رو انتخاب کنم که بهشون تمایل دارم که هر توهمی هم ایجاد شد لااقل بیراه نرفته باشه. اما همین نکته هم یک مشکلی ایجاد می کنه و اون اینه که تو حتی اگه کسی را از نظر جنسی بپسندی٬ باز این دلیلی نمی شه که حتما قصد و تمایلی برای کار دیگه ای هم داشته باشی و در خیلی از موارد ترجیح می دی این پسند فقط در حد تئوری بمونه و وارد عمل نشی.

از طرف دیگه در بسیاری از موارد هم اگه حرف بزنی و راحت باشی و خجالتهای مرسوم رو کنار بزاری اتفاق ناخوشایندی می افته. آدمها باهات حرف می زنن اما پشت سرت همیشه آدم قبیحه و بی تربیته و بی حیائه توئی. انگار نه انگار که خود اونها هم بودند که هم کلام تو شدن. حتی پیش می یاد خیلی وقتها با همین صراحتت باعث می شی خیلی از آدمهایی رو هم که می پسندی از دست بدی.

اونوقت تو خیلی از موارد ترجیح می دی سکوت کنی و به هر حال این سکوت هم یه جورهایی خودسانسوریه.

نمی دونم همه ی این برداشتها و قضاوتها چقدر به جنسیت مربوطه. مسلما پسرها هم از این مشکلات دارن. اما فکر کنم این قضیه که یکسری آدمها به امیدهایی با تو وارد دیالوگ بشن بیشتر مساله دخترهاست تا پسرها.

پی نوشت ۱: گاهي صراحت و بي پردگي من اونقدر متفاوت با جريان عادي مي شه و اونوقته كه اين تناقض پر رنگ تر مي شه. و من مي مونم بين اينكه به چيزي كه نمي فهمم تن بدم يا خودم باشم.

پی نوشت ۲: البته این مساله اونقدر مساله مهمی نیست که باعث پریشانی های اخیرم شده باشه ها!

پي نوشت ۳: در راستای اعتراض های مکرر آرمین جان که آخر سر بهم گفت برو بمیر٬ می خوام یکی یکی تناقضهام رو بنویسم. اما آرمین خان میدونی که من ناقص حرف می زنم و خیلی نمی تونم چیزهای درونی رو خوب بیرونی کنم. حالا بعد دوباره تیغ تیز انتقاداتت رو طرف ما نگیر ها!

نوشته شده توسط نازلی در یکشنبه 23 تیر1387 |
 
پر از تناقضم. این تناقضهام داره خفم می کنه. این روزها اینقدر دچار چه باید کرد هستم که از خیلی از کارهای اولیه هم می مونم. مهسا می گه چهاچوب هات زیاده. می گه باید و نبایدت زیاده. چهارچوب هات آزادی عمل رو ازت گرفته.

نمی دونم شاید هم راست می گه.

به هر حال دست و پنجه نرم کردن با تناقضات سخته. حتی برای من که زندگی ام بدون جدل یه چیزهایی کم داره!

نوشته شده توسط نازلی در یکشنبه 23 تیر1387 |

تغيير براي برابري